December 18, 2014

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

ساعت سه و نیم نصفه شب است و همین چند دقیقه پیش داستانی از جومپا لاهیری را تمام کردم. بلند شدم چند قلوپ شیر سرد به عادت نصفه شب ها خوردم. چند دقیقه روبروی آینه ی دست شویی توی صورت خودم زل زدم و فکر کردم من چقدر شبیه دختر این قصه ام و فکر کردم چرا قصه هایی دارم که نمی توانم بنویسمشان. آنقدر نگفتی اند که حتی وقتی یکی دیگر می آید و می نویسدشان، وسط داستان فکر می کنم شاید نباید تا آخرش را بخوانم. چراغ دست شویی را خاموش می کنم و می آیم می نشینم جلوی کامپیوتر

به شب هایی فکر می کنم که تا صبح بیدار بودم و طرف های شش صبح می خوابیدم. به شب بیداری هایی که شش هفت ماه قبل از آمدن شروع شد و تا همین یک سال پیش ادامه داشت. به شبی که درخت زیبای من می خواندم. به نور چراغ خواب اتاقم با گل های نارنجی اش. به روتختی سفید با دایره های گنده ی نارنجی. به تمام آن نارنجی ها که با یک فلش مموری نارنجی در طبقه ی دوم پایتخت شروع شد، با یک کیف کوله ی مشکی با خط نارنجی ادامه پیدا کرد و آمد اینور کره ی زمین. و بعد کشیده شد روی دایره های تخت خوابم و گل های ریز چراغ خواب

December 8, 2014

فاطیما

همه ی آن هایی که ما دو تا را می شناختند حداقل یک بار به ما گفته بودند که ما خیلی شبیه هم ایم. ما هم خندیده بودیم. هردو... هم زمان. حتی آنروزی که روی پله های پزشکی نشسته بودیم و داشتی آن پسره را نشانم میدادی که شلوار جین پیش بندی پوشیده بود آمده بود دانشگاه. منم داشتم می گفتم که من هم بالاخره یک روزی این کار را می کنم. شلوار جین پیش بندی می پوشم و میروم دانشگاه و تو داشتی آدم ها را دسته بندی می کردی که بگویی کدام دسته هستند که جین پیش بندی می پوشند و آن دسته چند زیر مجموعه دارد و کدام زیرمجموعه اش هست که جین پیش بندی را می پوشد و میرود دانشگاه، درست وسط همین دسته بندی ها بود که دختره  آمد بالای سرمان. تعجب کرد که من (بچه ریاضی ای که حالا اسممان شده بود بچه شریفی) روی پله های  پزشکی چه کار می کنم. جوابش را ندادیم. نگاهش روی من ثابت بود. گفت چقدر عوض شدی. بعد نگاهش رفت روی صورت تو. گفت چقدر شبیه هم شدید شما دو تا. من و تو برگشتیم و به هم نگاه کردیم.  نگاهت داشت می خندید که من برگشتم توی چشم های دختره زل زدم و گفتم ولی تو اصلا عوض نشدی. با همان لحنی که دوست داشتی گفتم. دختره لبخند کجی زد و رفت. دختر معلم دینی مدرسه مان بود. از همان سالی که مادرش معلممان شد همه مدام اذیتش می کردند. البته من بیشتر تمرکز اذیت هایم روی مادرش بود تا خودش.  یعنی خودش هم خیلی پَرَش به پرم نگرفته بود تا همان روز که بیاید زل بزند توی صورتم و با آن لحنش و صدایش که شبیه صدای مادرش بود بگوید "شما دوتا". دختره که رفت فاطیما که پله ی پایین تر نشسته بود برگشت سمت ما و گفت خیلی هم بیراه نمی گه.  به فاطیما چیزی نگفتیم. خندیدیم. دلم می خواست چیزی بهش بگویم. یعنی از همان لحظه ی اول که تو معرفی اش کردی. که مدام گفتی فاطیما و من می دانستم که غیر از تو کسی او را فاطیما صدا نمی کند که اسمش فاطمه است که دروغ گفتم که یادم نمی آیدش از مدرسه که درست یادم می آمدش چرا که از همان موقع هم دوست تو و ب بود. آن موقع ها به فامیلی صدایش می کردید. از همان لحظه که گفتی فاطیما دلم می خواست یک چیزی بهش بگویم. از همان یک چیزهایی که هروقت در مدرسه به کسی می گفتم تو و میم کلی می خندیدین و بعد می شد سوژه ی تعریف کردنی ها. من اما در همان چهار سال مدرسه یاد گرفته بودم که این یک چیزها را به چه کسانی نباید گفت. آن روز روی پله های پزشکی هم لابه لای مسخره بازی های تو و فاطیما مدام سبک سنگین می کردم که بگویم یا نه. تا آنجا که دختره یک لحظه رفت آنور راهرو کسی را ببیند که تو برگشتی و با صدای پایین گفتی فاطیما همان است که برایت تعریف کردم. همان که چند وقتی ست با یه پسر پولدار دوست شده. که پسره طلافروشی دارد. چانه ی مقنعه ات را جابجا کردی. و بعد نگاهت چرخید سمت فاطیما و هردو با صدای پایین گفتیم پولدار ِ خنگ... و خندیدیم. همانجا بود که فهمیدم به فاطیما نباید چیزی بگویم. فاطیما که برگشت گفت "خیلی هم بیراه نمی گه"، خوب نگاهت کردم. خیلی عوض نشده بودی. مانتو ات کمی از مانتوهای مدرسه تنگ تر بود. آرایش آن چنانی هم نداشتی. خط چشم بی حوصله ای کشیده بودی و رژ لب بیرنگی زده بودی. موهایت را هم درست به همان اندازه ی همیشگی داده بودی بیرون. نه کمتر نه بیشتر
از آن روز ِ پزشکی غیر از پسره با شلوار پیش بندی، کمدهای فلزی دانشکده تان یادم مانده. نمی دانم چرا هنوز هم که به تو فکر می کنم کنار همان کمدها ایستاده ای. نگاهت به من نیست. داری از پنجره ی کنار کمدها بیرون را نگاه می کنی. و بعد یادم میافتد که همان سال بود که بهت گفتم بزرگ علوی "چشم هایش" را باید برای تو می نوشت. تو هم غش کرده بودی از خنده و گفته بودی مائده هیچکی اونجوری که تو آدمو می بینی نمی بینه. عادت داشتی به خودت می گفتی آدم. پای تلفن بودیم. لبخند کشیده ام را جمع کردم و با لحن جدی ای گفتم "خنگ جون! این تعریف نیست. تو که "چشم هایش" رو نخوندی!" می دانستم که حالاها هم نمی خوانی. دلم را خوش کرده بودم که روزی شاید خودم خریدمش و کادویش کردم برایت

چندماه پیش شلوار جین پیش بندی با پیرهن مردونه ی صورتی پوشیده بودم و رفته بودم دانشگاه. هیچ کس دسته بندی ام نکرد. هیچ کس نگفت که مائده پسره داداش دوقلو داره. بیا بریم سر حرف رو باهاش باز کنیم. دوقلو خدایی خوب نیست؟  که بعد بخندیم که کدام قُل شان برای کداممان. و تو بگویی که من همین که دارم با پسر دانشجوی پزشکی دوست میشم کلی از خود گذشتگی ئه. دیگه یارو جین پیش بندی هم بپوشه آخه؟ منم غر بزنم که خو من یکی شبیه خودمو نمی خوام و بعد پسره که با دوستاش از جلویمان رد شد نگاهش هم نکنیم و به ته راهرو که رسیدند تو پقی بزنی زیر خنده و من حالا که اینجا نشسته ام و دستم را حلقه کرده ام دور لیوان قهوه ام حتی یادم نیاید که پسره چه شکلی بود اصلا .و تصویر واضحی هم که از او به یاد دارم از پشت باشد با آن پیش بندی گشاد و موهای فر مشکی و قد کوتاه

November 29, 2014

آمرزیده خواهم شد

بر چهره ی زندگانی من
که بر آن
              هر شیار
از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
تو
...لبخند آمرزشی

November 28, 2014

اقلیّت

من مثل دانش آموزی"
که درس هندسه اش را 
"دیوانه وار دوست میدارد... تنها هستم 

این پرده ی تاریک

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
،زان که بر این پرده ی تاریک -
،این خاموشی نزدیک
،آنچه می خواهم نمی بینم
.و آنچه می بینم نمی خواهم

November 25, 2014

...قدحی داشتم بر کف


...هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

November 12, 2014

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

عمو زنجیرباف...زنجیرت رو بنازم... چشم ِ من و انجیرت رو بنازم

November 10, 2014

My fake plants died because I did not pretend to water them.

این قصه ی تمام زندگی من نیست مگه؟

November 7, 2014

آدم های روشن

گفتی من آخر نفهمیدم من و تو یکی ایم یا نقطه های متضاد هم ایم که تصویرمون رو این صفحه ی دنیا یکی ئه
بعد گفتی نقطه ی متضاد تو فضا چه جوری تعریف می شه؟
و من فکر کردم  به صفحه ی لعنتی ِ دنیا و اینکه دنیا صفحه ست. اینکه باید خود لعنتی م رو تصویر کنم رو این دنیای دو بعدی
گفتی صاف بشین
مادرم بود که گفت
گفت وقتی راه میری سرت رو یه جوری بگیر بالا که چونه ت با افق 45 درجه زاویه داشته باشه
مائده بود که گفت
گفتی درست راه برو. پاهات رو محکم بذار زمین
مادرم بود که گفت
گفتی اونجوری که تو راه میری گاهی حس می کنم زمین از زیر پات لیز می خوره
گفته بود بهم چه انگشت های کشیده ای. حسودی کرده بود. من نگاهش کرده بودم.  نگاهم گیر کرده بود به خم ابروهاش. به اون چشم ابرویی که خیلی ها تو مدرسه حرفش رو میزدن
گفتی چه انگشت های کشیده ای
فکر کردم تصویر سه نقطه در فضا روی کدوم صفحه ی لعنتی می تونه بیافته
همونجا بود ولی یک میز اون طرف تر. همون کافه. همون خیابون. برگشتم به میز کناری نگاه کردم. زن و مرد جوونی بودن. دلم هوای چشم ابروش رو کرده بود
جلوی دست شویی کانون زبان وقتی از لای مانتوهای دخترا می اومدیم پایین گفت گاهی فکر می کنم چشم هام کمرنگ شده
تو آینه ی دست شویی خونه اینور اقیانوس ها تو چشم هام خیره شدم. گفته بود شب ها که از جلو آینه دست شویی رد میشی یهو حس نمی کنی یه چیزی برق میزنه؟
اومده بود نوشته بود تو صف سفارت دیدمت. شناختمت. بهت گفتم منو هیچ وقت ندیده. گفته بود از برق چشم هات. گفته بودی دختر برق چشم دختر رو ببینه یعنی
خندیده بودم. گفته بودم برق چشم سوژه ی تکراری ِ همه ی نوشته هاست
دم کانون زبان موهاش رو کرد زیر مقنعه ش بعد چونه مقنعه ش رو جابجا کرد. خط چشمش کمرنگ شده بود. خسته ش بود. گفتم این کافه ی این کنار یادته؟ عصر های مدرسه؟
گفت صاف بشین
گفت نیومده بودی سر خاک موقع تشییع جنازه. گفتم نه... گفت وسط همه ی گریه ها بین اون همه پا دنبال پاهای تو بودم
گفته بودی مثل الماس
گفت آدم های روشن رو نمی بینم
خندیدم. باورت میشه؟ هفت سال بعد یکی دوباره اینو گفت
گفته بودی فقط پسر چشم و ابرو مشکی ِ پشت سرت رو دیدم. گفته بودی حاضر بودم یه دست نداشته باشم قیافه م شبیه اون باشه
گفتی صاف وایسا
گفتی مروارید سیاه
گفتی الماس
اخم کرده بودی. گفته بود همیشه جلوی بقیه بداخلاقه. من پرسیده بودم بقیه؟ گفته بود بمیره از کسی تعریف نمی کنه
با دهن کجی ادای صدای تو رو درآورد...دختر باهوش. اگه دو تا دختر باهوش تو زندگی م دیده باشم
خندیدیم. گفتی اونروز لابللوم رو از تو کیف پولم دزدیده بود
گفتی قوز نکن
گفتم تصویر سه تا نقطه روی صفحه ی دنیا رو تو با چی میکشی؟

November 6, 2014

هشتاد و چهار یا هفت

یک وبلاگی هست که فکر کنم حدود یک سال یا شاید بیشتر است که هیچ پست جدیدی نگذاشته. من اما هر روز یک بار می روم توی وبلاگ و پست آخر را نگاه می کنم و بعد می بندم و می آیم بیرون

و هر بار فکر می کنم چقدر دلم می خواست شماها هم وبلاگ داشتید. حتی اگر چیزی پست نمی کردید. من اما روزی یک بار می آمدم چند لحظه نگاهتان می کردم و می رفتم. و بعد شاید یک روزی که سی و سه ساله شده بودیم یک کدامتان چیزی می نوشتید. و من با ولع خط به خط آن را می خواندم به دنبال ردّی از خودم. و حتی اگر ردّی از من نبود برای خودم قصه می بافتم که چرا ردّی از من نیست

می دانی؟ آخر نمی شود که ما یک جایی یکهویی تمام شویم. یعنی بچه که بودیم می شد. مثلا آن شیمایی که پنج سال هم مدرسه ی من بود روز آخر مدرسه سال پنجم ابتدایی تمام شد. یا مارال که دختر همسایه مان بود و من کلی چیز یادش دادم راجع به پسرها. مارال هم وقتی از آن محله اسباب کشی کردند تمام شد. یا آن پسره که توی کلاس ریاضی فرهنگسرا بود و بعد اردو که رفته بودیم کلی راجع به آرزوهایمان حرف زدیم و بعد آقای چی کاره ی فرهنگسرا می خواست ما را بیندازد بیرون. یعنی گفت اگر یک بار دیگر با هم ببینمتان می اندازمتان بیرون. بیچاره نمی دانست که ما در آن اردوی یک روزه همه ی حرف هایمان را زده بودیم و من فهمیده بودم که پسره دیگر حرف جدیدی ندارد. البته راستش را بخواهی آن پسره هم درست و حسابی تمام نشد. پنج شش سال بعد که تازه 360 مد شده بود یک بار آمد آنجا پیغام داد به من و من کلی طول کشید تا یادم بیایدش و بعد گفت من اولین دختری بوده ام که به حرف هایش گوش داده ام و باز چون حرف دیگری نداشتیم بزنیم اوهم همان حوالی سال 82 تمام شد

اما بعد از آن آدم ها، دیگر هیچ وقت هیچ کس تمام نشد. مثلا آن آدم هایی که در میم شیمی 82 اسم هایشان را در حضور و غیاب می شنیدیم و نمی دانستیم کدامشان کدام یکی ست. آن ها همه هنوزهستند. توی همین ف.ب. اسمشان را گاهی زیر عکسی نوشته ای چیزی می بینم و منتظرم ببینم حاضرند یا غایب و بعد می روم روی عکسشان و چند لحظه صبر می کنم و بعد می بندم و می آیم بیرون

این است که می گویم نمی شود ما یکهو یک جا تمام شویم. حالا حتی اگر آن جا جای خوبی باشد و ما همه باهم آن روز و آن تاریخ را انتخاب کرده باشیم. درست است که شماها هیچ کدامتان وبلاگ من را نمی خوانید. حتی نمی دانید که وبلاگی دارم ولی من دلم می خواهد گاه بیایم روی آخرین نوشته ی شما چند لحظه صبر کنم و بعد بروم دنبال کار خودم

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن

October 24, 2014

Called me a rebel

تقریبا ده سالی از آن روزی که برای اولین بار کسی من را با این نام صدا کرد می گذرد. از آنروز من هنوز هم گاه و بی گاه زیر گوش خودم زمزمه اش می کنم
و مغزم پر می شود از خط های زرد
خط زرد پایین آل استار خاکستری
خط زرد کلفت روی کیف مشکی
کیف زرد مشکی روی دوش چادر مشکی آستین دار
و من هنوز هم
نمی دانم خودم کدام یکی ست؟
ده سال که نه... کم ِ کم پانزده سال است دارم دنبال خودم می گردم. و مدام این قاب های دور و برم گردنم را... بدنم را... دلم را فشار می دهند و هر بار یک جایم می زند بیرون. هر چه از سر و ته خودم و خط های زردم می زنم باز در این قاب ها قالب ها جا نمی شوم
امروز بعد از ده سال دوباره کسی صدا کرد...ریبل... برگشتم... باد سردی می آمد

October 16, 2014

...بمیرُم تا تو چشم ِ بد نبینی

می دانستم که باید بیایم پیشت. از آن طرف هم می دانستم که نباید به این سادگی ها هم باشد. یک صبح تا عصر طول کشید تا خودم را جمع کنم و برگردم پیش تو. تو بودی که یادم دادی دوست داشتن یعنی بودن، آن موقع که باید. هرچه دو-دوتا می کردم مساوی چهارتا نمی شد. تو وزنه ی سنگین آن طرف معادله بودی وهرچیزی را این کفه می گذاشتم جُم نمی خورد. همه ی این ها را در آن صبح تا عصر فهمیدم

در آن صبح تا عصری که سوپ می پختم و آب پرتقال می گرفتم. همان آب پرتقال-نارنگی هایی که این بار که سرما خورده بودم هر سه ساعت یک بار می آوردی توی اتاق

می دانستم که باید بیایم پیشت ولی انگار فلج شده بودم. در مغزم همه با هم حرف می زدند و در اطرافم سکوت بود و سکوت

وقتی بالاخره صدای خودم را شنیدم که "من باید بروم". قلبم ریخت. چند ساعت بعد که اجازه ی استاد و بلیط را گرفته بودم، انگار کره ی زمین کوچک شده بود. انقدر کوچک که توی مشتم جا میشد. حسی که داشتم درست نقطه ی مقابل حس دفعه ی اولی بود که بیست ساعت پرواز کردم و آمدم اینور کره ی زمین. من و تو حالا یک اقیانوس بینمان نبود. بیست و چهار ساعت بینمان بود

وقتی پای تلفن بهت گفتم که دارم می آیم پیشت... صدایت... آاخ... صدایت... و بعد نمی دانم درست شنیدم یا مغزم از خودش ساخت که گوشی را داشتی می دادی به خاله گفتی "دارد می آید...برای من دارد می آید". می خواستم بلند بگویم نه... من برای خودم دارم می آیم. من را انگار کنار تو تعریف کرده اند. دارم می آیم که خودم باشم. این دختری که این طرف کره ی زمین روزی چهار تا اس.ام.اس می زند من نیستم

می دانستم که باید بیایم پیشت. می دانستم که باید بیایم باشم. باشم کنار تو...  برای خودم ولی

نوشته شده پشت پرینت بلیط اینترنتی
ساعت 9:40 شب
سوم ژوئن 2014
یه جایی بالای اقیانوس اطلس

بیمه

دیشب خواب دیدم رفتم ایران و قراره دندونم رو بکشم یا عمل کنم یا یه کار جدی دیگه ای. بعد از کلی مراسم وقت گرفتن و برنامه ریزی کردن و رفتن و اینا. لحظه ی آخر تقریبا زیر دست دکتره یهو به فکرم میرسه که من اینجا (ایران) بیمه ندارم!!! و بعد کلی استرس می گیرم که الان این پولش چقدر ممکنه بشه؟ من دلار چقدر با خودم آوردم؟ بعد با اون فک بی حس ِ یه وری برمیگردم به بابام که اون نزدیکی وایستاده می گم که برو تو چمدونم رو چک کن ببین به انداره کافی پول دارم

نمی دونم این زندگی مدرن چه کرده با من که من اولا باید خواب بیمه نداشتن ببینم. ثانیا که بیشتر از اینکه نگران درد دندون پزشکی باشم، استرس پول نداشتن بکشم

October 2, 2014

دنیاهای من

دیشب خواب عجیبی دیدم. اصلا چند وقت هست که خواب های علمی-تخیلی زیاد می بینم. نمیدانم کجای مغزم دست کاری شده که از خواب های رئال ِ برگرفته از حوادث روزانه سوئیچ کرده به خواب های علمی-تخیلی شامل مضامینی که به قول یاروگقتنی در خواب هم نمی شود دید! خلاصه که خواب دیشبم حتی توضیحش سخت است. خواب دیدم من و یکی از پسرخاله هایم یک سری وسایلی داریم شامل یک عدد عینک عجیب غریب و یک چیزی مثل دوربین های عکاسی قدیمی که چراغ گنده گوشه سمت راستش دارد برای فلاش زدن. بعد وقتی من عینک را به چشم میزنم و او دوربین را جلوی صورتش می گیرد، بعد از چند ثانیه که من به فلاش دوربین زل می زنم هر دوی ما وارد یک دنیای دیگری می شویم. این دنیا تمام پس زمینه اش مشکی ست و آدم ها و اشیاء را بیرون زده از آن پس زمینه ی مشکی می بینی. حالا ویژگی این دنیا این است که هرچه من (یعنی کسی که عینک را به چشم زده) فکر کنم آنجا بوجود میاید و یا اتفاق می افتد. توی خواب کمی طول کشید تا دستم بیاید که چطوری متمرکز فکر کنم که بتوانم کنترل کنم اتفاق های آن دنیای زمینه مشکی را. و بعد ماجرا همینطور جلو رفت. من و یک سری آدم دیگر که آنجا بودند (و می فهمیدی که آنها هم جایی عینک به چشم زده اند)، داشتیم غرق می شدیم در حس خدا بودن (به نوعی) و کنترل داشتن و خلق کردن. که آخرش فهمیدیم در واقع ما تماما کنترل حوادث را بدست نداریم و هرچه فکرهای مختلفی می کنیم، ته ش فکرهایمان (که همان اتفاقات دنیای زمینه مشکی ست) به یک جا ختم می شود. و آخرهای ماجرا فهمیدیم که در واقع یک نفر
دیگر دارد قصه ی فکرهای ما را می نویسد. و آن یک نفر همان کسی ست که دوربین عکاسی با آن فلاش گنده اش دستش بود

از وقتی بیدار شدم درگیر این خوابم. درگیر حس عجیب وارد یک دنیای دیگر شدن. این شد که نشستم فکر کردم دیدم من واقعا هم همیشه در چند دنیای موازی زندگی کرده ام. دنیاهایی که خیلی هایشان باهم هیچ تلاقی ای نداشته. از دنیاهایی که در مدرسه برای خودم خلق کرده بودم که بگذریم*، از وقتی رفتم دانشگاه این دنیاها جدی تر و پررنگ تر شدند. دنیای شریف و مهندسی شیمی یک طرف. دنیای گروه تیاتر و آمفی تیاتر یک طرف دیگر. حس زل زدن به فلاش دوربین قدیمی و وارد دنیای پس زمینه مشکی شدن خیلی شبیه حس وقتی بود که در آمفی تیاتر شریف را باز می کردم، می آمدم تو. هنوز چشمم به تاریکی عادت نکرده یک سلام بلندی می دادم و یکی که تنها توی یکی از صندلی
.های قرمز ردیف آخر نشسته بود می گفت سلام. چته داد میزنی؟  یا مثلا می گفت بچه ها پشت اند

از آنطرف دنیای مدرسه ی رامین راد بود و مشاوره کنکور بودن و سر و کله زدن با بچه های پیش دانشگاهی که سال بعدش که آمده بودند شریف کلی طول کشید جلوی بوفه خانم معرفت گفتن را از دهانشان بیاندازم! و حتی سال بعدش ماجراهایی که با آن جغله های اول دبیرستانی داشتم که یک روز که معلم المپیادشان  که یک پسربچه علامه حلی ای بود زود آمده بود و من و او با هم مجبور شدیم ده دقیقه تنها توی دفتر معلم ها بشینیم، چه الم شنگه ای راه انداختن که فلانی (اسمش یادم نیست ولی پسره را به اسم کوچک صدا می زدند) عاشق معرفت (پشت سر
.به من می گفتن معرفت) شده

دنیای معلم خصوصی بودن و ماجراهای بچه هایی که اتاق خواب هایشان محل قرارمان بود. با هم ریاضی و فیزیک می خواندیم. آن دو تا پسربچه ی علوم انسانی که بهشان ریاضی درس می دادم و مادرهایشان مدام برایمان چای می آوردند و من از خجالت دست شویی های خانه مردم به آن چای های خوش عطر لب نمی زدم. یا آن شاگرد تپلم که یزدی بود و روی میزی که درس می خواندیم پر بود از شیرینی هایی که اسم همه شان را هیچ وقت یاد نگرفتم. یا  آن اولین شاگردم که همسن من بود و مدام برایم از دوست پسرش حرف می زد و نمی گذاشت دو تا تست شیمی با هم بزنیم. یا مادر آن دخترکی که عاشق کریستانو رونالدو بود که بهترین نسکافه های دنیا را برایم درست می کرد. و بعد من عاشق زنگ تفریح های نسکافه خوری بودم که سپهرداد -برادر پنج ساله ی دخترک- می آمد پیشمان و با آن لباس خواب سرهمی ش که اینجا و آنجایش پر بود از خرس های کوچولو از سر و کولمان بالا می رفت. یادم هست آن چند ماهی که به دخترک درس میدادم تقرییا هرچه
.درمی آوردم از لوازم التحریری ِ دولت برای سپهرداد اسباب بازی و چیزهای هیجان انگیز می خریدم

.از آن طرف دنیای جیران و کلاس داستان نویسی که با هم می رفتیم

.آن طرف تر خزر بود و تئاترهای گاه به گاه و نمایشگاه کتاب و چنار و کتاب های جدید و شعر و اتوکد و معماری و حرف های طولانی

آن طرف تر هم پریسا و بهاره و دانشگاه تهران و علم وصنعت و منی که از دبیرستان با خودم کول کرده بودم و لای پنبه نگه داشته بودمش
.برای پریسا. برای پریسا و چهارشنبه سوری و راه رفتن توی ولیعصر و جوراب و نرگس و عیدی خریدن برای این و آن


.نگاه که می کنم من همیشه دنیاهای موازی زیادی داشته ام


پ.ن: دیدم نمی توانم به این راحتی ها هم از دنیاهای مدرسه بگذرم. سوم راهنمایی که بودیم من و فائقه یک چیزی داشتیم با هم به اسم "بی" . بی دنیایی بود که فقط من و فائقه ازش خبر داشتیم. البته در شروعش هرکداممان بی های خودمان را داشتیم. می نشستیم ساعت ها برای همدیگر تعریف می کردیم که در بی چه اتفاقاتی افتاد. با جزئیات. اتفاقاتی که شخصیت هایی داشتند که حالا هر دو خوب می شناختیمشان. و نسبت های ثابتی با ما داشتند. آخرهایش بی های من و فائقه کم کم مرز مشترک پیدا کردند. یکی دو تا از شخصیت هایمان با هم دوست شده بودند یک جوری . یادم هست که بکن بائر در بی پدر فائقه بود. و مدت ها می نشستیم از روی عکس هایش شباهت هایشان را پیدا می کردیم. و آخر سر هم در اولین روز سال 2000 میلادی بچه ای در بی متولد شد که اسمش را گذاشته بودیم کریستین. آن موقع ها قرار بود روز اول سال 2000 اتفاق مهمی بیفتد و کامپیوترها منفجر شوند و دنیا تمام شود و چه و چه. و یک جایی در اخبار خوانده بودیم که به
.بچه هایی که در تاریخ 1/1/2000 متولد می شوند جایزه بزرگی می دهند

September 30, 2014

اردی بهشت را به نام خودم زده ام

امروز تصمیم گرفتم اسم مستعار خودم رو به رسمیت بشناسم. توی صف قهوه ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم به این اسمی که برای خودم انتخاب کردم. "مِی". یکهو یه حس خوبی بهش پیدا کردم. فکر کردم کاشکی تو فارسی هم میشد اسم بذاری اردی بهشت مثل آذر، بهمن یا مثل بهار یا مثل مهری... فکر کردم من با اینکه خودم اردی بهشت نیستم ولی اردی بهشت رو دوست دارم. مثل مِی که نیستم ولی دوسش
.دارم

دلیل دنبال یک اسم مستعار گشتن هم در واقع نجات دادن مائده از دست این تلفظ های مزخرف و دیکته های مضحک بود. حالا هنوز
نمی دونم به کی و کجا می خوام بگم "مِی"... فعلا که این رازی ست بین من و خانم استارباکسی دانشگاه و دختره توی استارباکس سر
!کوچه مون

:پ.ن1: الان که داشتم به فارسی می نوشتمش یه دلیل دیگه پیدا کردم که دوستش داشته باشم
...من بی می ناب زیستن نتوانم

!پ.ن2: ئه! الان دقت کردم که من دو نفر رو می شناسم به اسم های آذر و بهمن که با هم دوستن! چه باحال

September 27, 2014

خط کش بردار خوشبختی ات را سانت کن که فردا که غر زدی نشانت بدهم

یکی از خوبی های این آرشیو این بغل این است که گاهی می روم سراغ یک ماه و سالی و نوشته های آن موقع را می خوانم. بعد کلی غبطه
.می خورم به حال خوش آن روزهایم

...ژانویه و فوریه 2012 عجب روزگاری بود

برای سال های ناممکن

دیشب رمان شب.ممک.ن محمد.حسن.شه.سواری رو خوندم . راجع به این رمان و سبک جالب نگارشش خیلی می تونم حرف بزنم. کلی هم بعدش رفتم ازش نقد خوندم که رمان پست مردن چیه و فُلان و بیسار

من اما با این ذهن مدرن و قلب کلاسیکم بیشتر از همه ی پست مدرنی اش وصف رابطه ی هاله با مازیار را دوست داشتم. این رابطه در فصل اول که فکر می کنی راوی مازیار است مثل یک عاشقانه روایت شده. پسر معقولی که نویسنده است و عاشق یک دختر روانی و شیطان است که یک جو عقل توی کله اش نیست. ار اینکه در فصل دوم می فهمی فصل اول را مازیار روایت نکرده و گول خورده ای که بگذریم، می رسیم به فصل سوم که هاله دارد ماجرایشان را تعریف می کند. همه جا می گوید که عاشقانه ای درکار نبوده و رابطه شان مثل رابطه ی دوزن یا دومرد بوده. و بعد به جای آنکه بیاید صاف ماجرا را از زبان خودش تعریف کند میاید یادداشت روزانه های مازیار را نشانمان می دهد و لا به لایش حرف های خودش را هم ایتالیک نوشته. یعنی در واقع وسط حرف های مازیار کامنت داده. من عاشق اینجای کتابم. از کامنت های هاله می فهمی که این رابطه عاشقانه ای ست متفاوت. از آن عاشقانه ها که می دانی به هیچ جایی نمی رسد ولی دلت هم
.نمی آید یک لحظه رهایش کنی. و جایی در داستان هست که مازیار ماجرای اولین ملاقاتش با هاله را نوشته
:و من عاشق این جای قصه ام

به نظرم باهوش تر از آن است که نفهمد همه ی این مهمانی نصفه و نیمه، خانه ی درب و داغان، شهرام و جمشید و سارا و سرمای بیرون
!و هوای خفه ی خانه، اجزای صحنه ی نبرد من و او هستند، جنگی اعلام شده و نشده. دیوانه را می بینید

.جمله ی آخر را هاله به یادداشت های مازیار اضافه کرده

September 26, 2014

پاییز، هایکو و ماکارونی ِ مدیترانه ای

بالاخره باران آمد. تمام این چند روز توی دلم غُر میزدم که آخر پاییز باشد و باران نیاید؟ بگذریم که امسال انقدر همه از پاییز عکس گذاشتند و نوشتند و شعر گفتند و این ها که گند ِ این یکی هم درآمد! خلاصه امروز بارانی بود

عصری یعنی حوالی سه و اندی بعد ازظهر کیفم را انداختم روی شانه ام و لخ لخ راه افتادم توی کوچه های خیس راه رفتن. ناهار نخورده بودم. این شد که سر چهارراهی بین دانشگاه و خانه رفتم توی رستورانی دو نبش با شیشه های دودی. خانمی که دم در ایستاده بود نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت ولی توی نگاهش سوال بود. حالا همیشه این موقع ها نگاه می اندازد ببیند چند نفرید بعد می گوید خوب یه میز سه نفره (مثلا)؟ این دفعه فقط نگاه کرد. خوب را هم نگفت. من سرم را نمی دانم چرا پایین انداختم و گفتم می توانم یک میز بگیرم برای یک نفر. نگاهم به کاغذ جلویش بود که نقشه ی رستوران بود با میزهایش اینجا و آنجا. یک سری میزها را خط زده بود. کنار میزهای خط خورده با ماژیک اسم گارسون مربوط به آن میز را نوشته بود. گفت بله معلومه که می تونی! و بعد خواست که دنبالش بروم. من را نشاند یک جایی که مبل نیم دایره ی چرمی داشت دور یک میز کوچک دایره ای. خیلی جایم را دوست داشتم. کاپشنم را هم گرفت که برود آویزان کند. گفت میگذارمش آنجا. با دست به انتهای رستوران اشاره کرد. من حواسم پیش ضمیری بود که برای کاپشنم به کار برد. سوم شخص مفرد مونث. کاپشن بدست دور شد. این کاپشن نازک آبی آسمانی را چند هفته پیش وقتی قرار بود یک جایی خارج از شهر تله کابین سوار شوم بروم بالای کوه، از یکی از مغازه های پایین کوه خریدم. هوا بیش از آنچیزی که فکرش را کرده بودم سرد بود. هر چه داشتم و نداشتم را پوشیده بودم باز هم تیلیک تیلیک می لرزیدم. این شد که این کاپشن آبی آسمانی و یک جفت دست کش و یک جفت جوراب خریدم آنروز. دختره داشت کاپشنم را آویزان می کرد. هنوز قانع نشده بودم که کاپشنم دختر است. هرچه فکر می کردم میدیدم از این پسربچه های هفت هشت ساله ی تُخس است که همیشه زانوهایشان زخمی ست. منو را کشیدم جلوی خودم. با اینکه می دانستم چی می خواهم بخورم باز طبق معمول همیشه شروع کردم کل منو را برانداز کردن. چک کردم که همه ی غذاها سرجایشان باشند. پسرک آمد. نوشیدنی لیمو و نعنا سفارش دادم که فعلا برود و یک کم دیرتر بیاید. داشتم پیش غذاها را مرور می کردم. آمد. لیوان پُر با برگ های تازه ی نعنا را گذاشت جلویم. سفارشم را گرفت و رفت
غذا را که آورد سرم توی کتاب هایکوی پاشایی و شاملو بود. ماکارونی مدیترانه ای را گذاشت جلویم. دهنم آب افتاده بود. این ماکارونی را حتی از ماکارونی های خودم و خاله گلی بیشتر دوست دارم. نارنجی و قرمز و تند قاطی با مزه ی پنیر و زیتون های ترش یونانی. با هر چنگالی که توی دهانم می کنم لب هایم می سوزد و ته دلم غنج میرود. فکر می کنم یعنی می توانم یک روز یک ماکارونی ای درست کنم که هم آنقدر تند باشد که لب هایت بسوزد هم آنقدر تند نباشد که نتوانی بیشتر از یکی دو قاشق بخوری. همین طور که دارم با ماکارونی ای که خیلی هم خوردنش بی دردسر نیست کلنجار می روم، از این طرف هایکوهای کتاب را می خوانم. بعضی هایشان عالی ست. یعنی انگار یک چیزی می آید می رود توی بدنت و بعد انگار خالی می شوی. فقط می توانی زل بزنی به روبرو و چند ثانیه مبهوت ِ چیزی که خوانده ای باشی

............................
،دکه یی
- !وزنه ها روی کتاب های مصوّر
.باد ِ بهار

September 24, 2014

وبلاگ نخوانی

همین یه کم پیش از سر کلاس مکانیک سیالات اومدم آفیس. سوپروایزرم رفته کنفرانس آمریکا و به من گفته این جلسه و جلسه بعد برم جاش درس بدم سر کلاس. در توضیح این کلاس همین کافی که 185 دانشجو نشستن زل زدن بهت

کلاس خوبی بود. الان یه خستگی خوبی دارم. صبح ساعت شش ونیم بیدار شدم و الان  قشنگ خوابم میاد

حالا نیومدم این رو بگم. اومدم بگم که در چند روز گذشته با چندتا وبلاگ جدید آشنا شدم. وبلاگ آدم هایی که دورادور می شناسمشون. از قضا خوب هم می نویسن. اما من نمی دونم چه مرگمه که با اینکه از خوندن هر دست نوشته ای همیشه لذت بردم ، دلم نمی خواد وبلاگ های آدم ها رو بخونم. یعنی مجموعا شاید سه تا یا چهارتا وبلاگ هست که هر روز چک می کنم (بگذریم که گاهی روزی سیصد بار همون ها رو رفرش می کنم) و دلم نمی خواد وبلاگ جدیدی به این ها اضافه بشه. از دیروز تا الان دارم فکر می کنم که خوب چرا؟ اول فکر کردم که اگه خیلی دست نوشته های این و اون رو بخونم خلاقیتم کور میشه و یواش یواش به این نتیجه میرسم که همه چیز رو دیگران گفتن و حرفی نمونده. بعد بیشتر که فکر کردم دیدم این چند وقت اخیر توی وبلاگ هایی که دیدم همون چندتا پستی که خوندم ازشون خیلی شبیه حس های خودم بوده و این چیزیه که اذیتم می کنه. این که ما همه شبیه هم هستیم و اگر تا حالا نفهمیدیم دلیلش اینه که ما چیزهایی که تو وبلاگ هامون می نویسیم رو نمی چسبونیم رو پیشونی مون صبح تا شب باهاشون راه بریم. خلاصه که این غمگینم کرد. نه بخاطر اینکه بخوام متفاوت و تک باشم. نه. همیشه دلم خواسته فکر کنم آدم های اطرافم یه موجودات جدید و هیجان انگیزی هستند که اگه دنیاشون رو کشف کنی، می بینی اون شکلشون رو

August 16, 2014

هواپیما-نوشت

چراغ ها را خاموش کرده اند که همه بخوابند. خانم هفتاد ساله ای که سمت راست من یک ردیف جلوتر نشته ، حالا جایش را بین سه صندلی خالی پهن کرده و تخت خوابیده. اولش که راه افتادیم هر کاری می کرد نمی توانست مانیتور روبرویش را راه بیاندازد. وقتی خواستم برایش بگویم چکار باید بکند فهمیدم انگلیسی را دست و پا شکسته حرف میزند. عجیب شبیه عزیز است. گردنبند و انگشتر و دستبندش هم حتی. عزیز اما ناخن هایش را
.مانیکور نمی کرد. گاهی حنا میزد
دختر کناری ام وایت است. خیلی شبیه صدف است. دلم می خواست به جای او صدف این نُه ساعت هم سفرم بود تا به جای این همه
.لبخند الکی، چهار کلام حرف حساب باهم می زدیم
در ردیف کناری ام یک خانواده هندی نشسته اند ولی از آن تیپ هندی های سنتی نیستند. پسرک چهار- پنج ساله شان تقریبا در نیم متری من است. پاهایش با آن کتانی های نوی آدیداس بیست
. سانتی با زمین فاصله دارند
هرچه زور زدم خوابم نبرد. گفتم بیایم این ها را بنویسم. همه ی هواپیما تاریک است و یک باریکه ی نور از سقف تابیده روی این میز جلوی من. لابد به خاطر جذابیت همین نور است که این پسربچه ی سه-چهارساله هر چند دقیقه یک بار از جلوی هواپیما می آید نزدیک من، نگاهم می کند، بهش می گویم ســـلام! و می خندد و می دود می رود. و این پروسه تا الان
!سه بار عینا تکرار شده

11:15
 شب به وقت ادمونتون

پ.ن: راستی یادم رفت تعریف کنم که من چون بلیطم را دیر خریده بودم نرسیدم غذایم را به غذای گیاهخواری تغییر دهم، این شد که سر ِ شام که مهماندار ازم پرسید ماکارونی با گوشت یا مرغ آبپز؟ گفتم هیچ کدام. چند دقیقه پیش خانم مهماندار آمد بالای سرم و پچ پچ کنان گفت اگر گرسنه ای من غذای خودم را هنوز نخورده ام. کمی سبزیجات دارم. می خواهی برایت بیاورم؟

May 27, 2014

اسماعیل

یک روزی میرسد که من حاضر میشوم برای خودم اعتراف کنم که خیلی از انتخاب (؟) های زندگی ام را صرفا برای این انجام داده ام که بی دردسرتر بوده اند. بعد لابد برای جبران این توسری خوری هایم بوده که ادای عصیانگری درمی آورده ام همیشه و از دید بعضی ها جسور و یا پررو بوده ام. برای اینکه باید یک جایی به خودم نشان می دادم که اگر بخواهم می توانم جلوی قوانین، جلوی عُرف و یا جلوی قضاوت ها بایستم. و بعد آرام در گوش خودم بگویم اگر نمی ایستم برای این است که نمی خواهم. که خودم خفه بشود و سر عصیانگری نگذارد

یک روزی میرسد که همه ی این ها را برای خودم می گویم و خودم می گوید حالا دیگر دیر است. مجموعه ی همه ی همان انتخاب های بدون عصیانت تویی را ساخته که الان اینجا ایستاده ای

انتخاب های بی عصیان از من برّه ای می سازند آماده ذبح که دم آخر که دارند آبش می دهند به خودش می آید و می بیند آن روزی که از گله فرار نکرد و فکر کرد علف بی دردسر خوردن بهتر از گرگ و ناکجاآبادهای بی آب و علف است، آنروز بود که انتخاب شد برای ذبح شدن. حالا در همه ی این ماه ها که پروارش می کردند چهارتا هم جفتک انداخت و دو سه بار هم سر به هوا از گله جا ماند و شاید آنقدر که باید و شاید هم  پروار نشد

زایش

گاه فکر می کنم آدم ها وقتی خلاقیت هایشان ته می کشد بچه دار می شوند. یا وقتی دیگر چیزی در اطرافشان به اندازه کافی هیجان انگیز نیست یا هیچ حسی را در آن ها بر
.نمی انگیزد
همیشه از این جمله بیزار بود که "یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت" این همان بچه دار شدن در اوج استیصال است. خداییش نیست؟
.
.
.
.
.
.
پ.ن: لعنتی! چند روز پیش دربدر دنبال این کلمه ی استیصال می گشتم و یادم نمی آمدش! حالا هم یادم نمی آید که استیصال را می خواستم کجای کدام حرفم بگذارم

پ.ن2: بعد که اینطور بچه دار میشوند ته ش نسلی تولید می کنند که والدین مستاصل ای دارند و خودشان هم نمی دانند در زندگی چه غلطی باید بکنند و همه مدام دور خودشان می گردند

پ.ن3: نویسنده در حال نوشتن این سطور هیچ مورد و یا مثال عینی خاصی را در ذهن ندارد

.

من
چشمه ی خشک شده ای هستم
در عطش باران

May 24, 2014

سوم خرداد

!یک ساله شدیم
!همین

May 20, 2014

چشم گریانم ز گریه کند بود

:مولانا وقتی شمس رو می بینه برای اولین بار می گه

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاه
برد این «کو کو» مرا در کوی تو
جست وجویی در دلم انداختی
تا ز جست وجو رود در جوی تو

مولانا از شمس می پرسه کیستی تو؟ شمس جواب میده

 رهنُمایم، همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو... همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم، هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خو تر، در شیشه کنم زودتر

جا داره که حسودی کنم به اینکه شمس از راه میرسه و دست مولانا رو می گیره یا می خواین بیاین بگین مولانا به درجه ای رسیده بوده که واسه ش رهنما و همراه بفرستن

پ.ن: چند وقتی ئه که گیر دادم به خفن ها و سعی دارم بگم اگه به جایی رسیدن بابت تلاش های خودشون و یا استعداد نبوده بلکه شانسی و لطفی در کار بوده. از ارسطو شروع کردم رسیدم به ابن سینا. حالا دارم بسط میدم به مولانا

امضا: یک حسود صِرف

پ.ن2: قطعا همه ابیات بالا رو باید با این دو صدای غیرزمینی شنید




May 14, 2014

قیمت ِ آب چاه دیوانگی

این روزها داریم برای بار دوم سریال دکتر هاوز را با هم می بینیم. اینکه چه چیزی در این سریال انقدر جذاب هست که می شود دو بار و یا بیشتر آن را دید موضوع این پست نیست. یکی از قسمت هایی که این روزها دیدیم راجع به مادر و دختر کوتوله ای بود که به دلیل تنگی نفس دختر آمده بوند کلینیک و طبق معمول همه ی قسمت ها با آزمایشات و تئوری های معمول معلوم نشد که دختر چش شده. در طول این آزمایش ها دکتر هاوز مدام با مادر دختر یکی بدو می کرد و از واکنش های مادر می فهمیدی که اعتماد به نفس خوبی دارد و دختر هم با اینکه خجالتی تر از مادر بود ولی باز آن اعتماد به نفس را تا حدی داشت

خلاصه که آخر سر که همه ی تئوری ها و ایده ها و آزمایش ها جواب نداد. طبق معمول سریال، هاوز ایده زد که شاید دخترک اصلا کوتوله نیست (و البته جایی جلوتر بیان شده بود که پدر دخترک قد متوسط معمولی داشته) و عکس برداری های بعدی نشان داد که دحتر صرفا به دلیل وجود توموری در مغزش رشدش در یک سنی متوقف شده

صحنه ی بعدی هاوز در اتاق بیمار روبروی مادر و دختر ایستاده و برایشان توضیح میدهد که با جراحی تومور برداشته می شود و بعد با مصرف داروی فلان دختر دوباره قد خواهد کشید. مادر می پرسد یعنی اون کوتوله نیست؟ هاوز می گوید نه. دختر می گوید که می شود فقط جراحی کنم و دارو را نخورم؟ حالم دیگر بد نخواهد بود؟

صحنه ی بعدی هاوز از اتاق بیمار می آید بیرون و مادر دنبالش راه می افتد که برای اینکه قانعش کنی دارو را بخورد لازم نبود آنقدر تحقیرش کنی. هاوز به مادر می گوید که باید برود و به دختر حقیقت را بگوید. حقیقت اینکه اینطور متفاوت بودن خوب نیست. این که هرچه تا الان برایش از خوبی های متفاوت بودن گفته دروغ و توجیه بوده.  بهش بگو که اون می تونه چیزی رو داشته باشه که تو آرزوی داشتنش رو داشتی

صحنه ی بعد مادر می آید سراغ دخترک. بهش می گوید سرنوشت تو این است. تو باید آنچه که قرار بوده باشی بشی. دخترک می گوید من نمی خواهم معمولی باشم. تو معمولی دوست نداری. من اگر بشوم مثل بقیه تو دیگر مرا دوست نخواهی داشت. اگر آن داروها را بخورم مثل بقیه معمولی ها در پس زمینه محو خواهم شد. مادر لبخند می زند تو هیچ وقت معمولی نخواهی بود

May 13, 2014

طلاق

من از وقتی که از ایران آمده ام بیرون تغییرات خیلی زیادی کرده ام. خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی که خودم قبلا فکرش را می کردم. یکی از این تغییرات که شاید به نظر خیلی ریز و ناچیز و بی اهمیت بیاید دید ِ من به زن هایی ست که طلاق گرفته اند. علت این تغییر را هم مثل خیلی های دیگر نمی
.دانم. حتی نمی دانم دقیقا کی اتفاق افتاد ولی افتاد

اولین برخورد دقیق من با یک زن که جدا شده بود، بر می گردد به طرف های سال هشتاد و سه. آن موقع برای اولین بار در عمرم کلاس ائوروبیک می رفتم در یک باشگاه خفنی نزدیک خانه مان. یک خانمی آنجا بود که خیلی  خوش ظاهر بود. خوشگل نبود فقط چیزی در ظاهرش بود که تو را جذب می کرد. بر خلاف بقیه ی حاضرین ِ در کلاس هم نه جایی ش زده بود بیرون و نه کلا اضافه وزن داشت. با اینکه تصویر واضحی از او در خاطرم دارم ولی یادم نمی آید که اسمش چه بود. یادم هست یک ده سالی از من بزرگتر بود. یک روز بعد از کلاس جلوی در باشگاه به من گفت که اگر بخواهم می تواند من را برساند خانه مان. خانه مان پیاده ده دقیقه راه بود. ولی خوب نشستم توی ماشینش. نه بخاطر گرمای وحشتناک مرداد تهران که برای ارضای کنجکاوی. تمام راه هم شروع کردم پشت سر هم ازش سوال پرسیدن. او هم شمرده و با لبخند جوابم را می داد و گاهی هم مکث می کرد. نمی دانم چرا حس می کردم قرار است مچش را بگیرم. برای من که آدم خیال پردازی بودم جذابیت او رازی بود که باید کشفش می کردم. چیزی نمانده بود به خانه ما برسیم. می دانستم این آخرین فرصت است. آدرس را اشتباهی دو کوچه بالاتر دادم و بی هوا پرسیدم شما ازدواج کردید؟ مکثی کرد. لبخند زد و گفت آره. دیگر سوالی نداشتم. در واقع کیسه ی سوال هایم خالی شده بود. تکیه دادم به صندلی پراید و عنق شدم. یکهو با صدایی که هنوز تُن اش توی گوشم هست گفت البته الان از همسرم جدا شدم. من هیچ چی نگفتم. حتی برنگشتم صورتش را نگاه کنم. جلوی خانه ی اشتباهی ایستاد. پیاده شدم. در را بستم. سرم را از پنجره کمی آوردم تو. به چشم هایش پشت عینک دودی نگاه نکردم. گفتم مرسی منو رسوندین. خداحافظ. این آخرین باری بود که با او حرف زدم. تمام جلسات بعدی کلاس جایی می ایستادم که چشم توی چشم نشویم و مدام از توی آینه ی گنده باشگاه چک اش می کردم. دنبال چیزی در صورتش، در رفتارش می
.گشتم که خودم هم نمی دانستم چیست

دومین برخورد در یکی از دورهمی های دانشگاه بود. بعد از اینکه آمده بودم اینجا. چند ماهی از آمدنم می گذشت. یک خانمی توی این دورهمی ها بود. از همه ی ما بزرگتر بود ولی خیلی هم سنی نداشت. شیطان بود. سرحال و بشاش بود. یک بار هم فکر کنم پسرش را آورد توی دورهمی. نمی دانم کی بود و کجا بود که برگشت بی هوا برای من تعریف کرد که از شوهرش جدا شده و حالا نصف هفته بچه پیش اوست و نصف دیگر هفته پیش پدرش. باز هم نگاهش نکردم. فقط سرم را تکان دادم. از فردای آن روز از او فاصله گرفتم و از دور مدام نگاهش می کردم که کجای قیافه ش شبیه دختری ست که در کلاس ائوروبیک دیده بودم

برخوردهای بعدی هیچ کدام مستفیم نبود. می شنیدم که فلانی را می شناسی؟ از شوهرش جدا شده. آن یکی دختره هست سر کلاس استخراج نفت کنار ما می نشیند. او هم از شوهرش جدا شده. نه
.پارسال و پیارسال بلکه شش هفت سال پیش

اخرین برخورد چند روز پیش بود. باز هم مستقیم نبود. داشتم باز فضولی می کردم در زندگی کسی. پرسیدم از دوستش فلانی که شوهرش چند ماه است رفته ایران سختش نیست؟ باید سخت باشد. دوستش گفت جدا شده اند. من دوباره مکث کردم. چندبار با فاصله پلک زدم. بعد پرسیدم. خودش الان چه حسی داره؟ دوستش گفت میگه تا قبلش همه ی سعی ش رو کرده، الان دیگه حسی نداره. لبخند زدم. برایش خوشحال بودم. نمی دانم چرا. احساس می کردم از طوفان گنده ای به سلامت رد شده. می دانستم که
.دفعه ی بعدی که ببینمش از او فاصله نخواهم گرفت

May 9, 2014

Midlife crisis

برای جلسه ادبی بعدی دارم روی فروغ مطالعه می کنم. بیشتر روند تغییرات در شعرهاش از دفتر اول تا آخر. بعد دیروز بعد از این همه سال فروغ خوندن (از 12 سالگی اگه بگیری) تازه فهمیدم که اولین دفتر شعر فروغ وقتی چاپ شد فروغ 18 الی 20 ساله بود (روایت های مختلفی دیدم از سال چاپش). بعدی که چاپ شد 23 ساله و بعدی 24 ساله. تا اینجا یعنی وقتی فروغ 24 ساله بود 3 تا دفتر شعر چاپ شده داشت که مجموعا حدود 90 تا شعر توشون هست. و دفتر بعدی که تولدی دیگر باشه وقتی چاپ شد که فروغ 29 ساله بود یعنی تقریبا همسن و سال من! و خوب همه می دونیم که در سی و دو سالگی مرد و دفتر ایمان
.بیاوریم به آغاز فصل سرد بعد از مرگش چاپ شد

نمی خوام شباهت پروری (!!) کنم ولی سیلویا هم در سی و یک سالگی مرد و با اینکه تعداد زیادی از شعرهاش رو هنوز چاپ نکرده بود ولی خوب طبعا همه رو تا همون موقع گفته بود رفته
 .بود پی کارش

از اون موقع که این ها رو خوندم و فهمیدم، مدام دارم از خودم می پرسم من چه غلطی دارم می کنم با زندگی م؟ آیا مصرف بس نیست؟ بعد تولید هم که زورکی نیست! آیا بیست و هشت-نه سالگی دیر نیست واسه اینکه هنوز دور خودم بچرخم؟ اینکه هنوز ندونم که چه غلطی می خوام بکنم؟ اینکه هنوز این همه باید بخونم و ببینم و بخونم؟ آیا حاصل عمر بعضی ها خوندن و دیدن آثار بعضی های دیگه ست؟ آیا من خواهم مرد بدون اینکه چیزی از من بمونه؟ (آره من هنوز بر این باورم که قبل از اینکه بمیری باید چیزی بیافرینی که بمونه! هرچی! فقط باید جاودانگی توش داشته باشه). ء

این بحران معروفی که قراره اواسط زندگی سراغ آدم بیاد الان سراغ من اومده؟ این چیه که داره منو از تو داغون می کنه؟ و خوب لابد همین بحرانه که باعث شده تصویر کنونی اتاقم این
 :باشه

لیوان قهوه خالی کنار دستم
نمودار توزیع اندازه ذرات جامد در محیط مایع بر اساس سطح و حجم با مداد کشیده شده روی کاغذ جلو روم
رو کامپیوتر روبروم فیلم تازه تموم شده ی مرگ یزدگرد بیضایی
مجموعه اشعار فروغ، کتاب حجاب و کلمه میلانی، کتاب نامه های سیلویا و دفتر یادداشت کنار دستم
سی-دی صدای مصاحبه و شعر خوانی سیلویا این پایین بالای کیس کامپیوتر
زیر سی-دی صدای سیلویا سه تا نمایشنامه که تو کلاس نمایش می خونیمشون
زیر نمایشنامه ها چهار-پنج تا مقاله که شبیه کار فوق من بودن و قراره مقاله ی من تو همون مایه ها باشه
دو متر اونورتر رو میز کنار تخت نمایشنامه در انتظار گودو
زیرش کتاب مجموعه شعرهای دکتر شریعتی
زیرش اسرار گنج دره جنی گلستان
زیرش از عشق و شیاطین دیگر مارکز
کنارش یوزپلنگان بیژن نجدی
روی یوزپلنگان کتابخوان الکترونیکی تو دلش دوبلینی ها
باز تو دلش شیعه صفوی، شیعه علوی شریعتی
باز تو دلش صور خیال در شعر فارسی کدکنی


پ.ن: مربی باشگاه دو سه ماه پیش بهم گفت بدن آدم تو بیست و هشت سالگی شروع می کنه تغییر شکل دادن و انگار اجزاش داره از هم جدا میشه و دیگه هیچ چی سر جاش نیست. اینو گفت و یه لبخندی بهم زد و متر رو که می گرفت دور بازوم گفت این یعنی خیلی به موقع شروع کردی ورزش مداوم کردن

پ.ن2: بعد از اینکه دوره ی اول کلاس ورزشمون تموم شد دیگه هنوز پام رو نذاشتم باشگاه. داره میشه دو ماه فکر کنم

May 8, 2014

زن دارچین پوست

.هر زن باید شاعری داشته باشد که برایش شعر بگوید
.من عباس صفاری را می خواهم

از هزاران زنی که فردا پياده می شوند از قطار..."
يکی زيبا
"و مابقی مسافرند

و 

May 4, 2014

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

آقا ما جمعه ها یه هفته در میون میریم جلسه ادبی اینجا. قبلا ها تو این جلسات گزیده خوانی داشتیم یعنی هر کی می اومد هرچی عشقش می کشید می خوند. شعر کهن، نو، ترانه، داستان کوتاه، نوشته های خودش، هر چی! چند وقتی ئه که یه ایده جدید زدیم یه کم چیز یاد بگیریم. بخش اول کار یکی میاد یه چیزی یاد میده به بقیه. شروع کار هم با یکی از بچه ها بوده که اینجا دکترای ادبیات تطبیقی می خونه. آقا از اون روز که این پسره شروع کرد واسه ما حرف زدن من درهای جدیدی به روم باز شد و فهمیدم که چه چیزها هست که نمی دانم!!! خلاصه که فهمیدم پشت این ادبیات که من دوستش دارم علمی ست که نقطه ش رو هم بلد نیستم. از مکاتب ادبی بگیر تا
!شیوه های نقد ادبی و چه و چه
!خلاصه که این شد جرقه ی اول

از اون طرف چند روز پیش یکی یه لینکی گذاشته بود که یه سری آدم نشسته بودن راجع به فلسفه ی هایدگر و سوال اصلی ش و نقدهاش حرف میزدن. بعد من حدود یک ساعت ِ برنامه رو گوش دادم با دقت و فهمیدم که ای بر پدر ِ این یکی که بحث به این جذابی هم هیـــــــــچ ازش نمی دانم! دیگه هر دو سه دقیقه یه بار برنامه رو پاوز میکردم می رفتم ببینم این کیه؟ چی گفته؟ کتاباش چی اند؟ و از اونجا که طبعا ویکیپدیا جواب همه سوال ها رو (کامل) نداره، کتاب های همه ی اون ها رو علامت زدم تو گودریدز که برم بخونم! البته دلیل جذابیت این بحث این بود که گویا آقای هایدگر سوال اصلی شون این بوده
!"که "چرا هستندگان هستند به جای آنکه نباشند

و بعد هم متاسفانه از اونجایی که اینترنت دریای بی پایانی ست رفتم یه برنامه دیگه گوش دادم راجع به دکتر شریعتی و فهمیدم که گویا از او هم هیچ نمی دانم و بدی ش هم این بود که سرفصل های چیزهایی که نمی دونم رو فهمیدم! اینکه شریعتی کتابی داره تحت عنوان شیعه علوی، شیعه صفوی. و خوب طبعا اون کتاب و حدود بیست تا کتاب دیگه از شریعتی و نقدهای بر شریعتی رو دانلود کردم ریختم تو کتابخوان الکترونیکی م که
 !بفهمم صفویه با شیعه چه کرد

همه ی این ها رو گفتم که بگم دارم دیوانه میشم! این همه چیز هست برای خوندن و فهمیدن! اضاف شود بر همه ی این ها رمان هایی که نخوندم و عکس های جدید از نمایشگاه کتاب مثل همیشه این دلهره رو یادآوری کرد که هی داره زاد و ولد می کنه عدد این  کتاب هایی که نخوندی! دنیاهایی که ندیدی! بعد باز اضافه کن بر همه ی این ها برخورد ذرات جامد در محیط متلاطم مایع و تاثیر عدد استکوس بر نوع این برخوردها و بستر
...سیال و جریان آشفته و توموگرافی و اینا

!نمی دونم صبر ایوب بخوام از خدا یا عمر نوح در این لحظه

April 29, 2014

واقعا چرا؟

سوال ِ برنامه این هفته مون: چرا من هر غلطی که می کنم باز هم طول زمان رضایتمندی از خودم هیچ وقت بیشتر از 30 ساعت نیست؟ چرا؟

April 25, 2014

رضایت شخصی

امروز دومین روزی ست که کار هیجان انگیزم را انجام می دهم. خیلی حس خوبی دارم. آنقدر که ترس برم داشته که نکند این آن همان چیزی ست که من به دنیا آمده ام تا انجامش بدهم؟ آخرین باری که انقدر از روزها و لحظه هایم لذت بردم توی تمرینات
 .و روزهای اجرای "زیبا" بود

پروژه  تقریبا یک ساله است. با اینکه تعریف شغل رسمی الان من و این چند سال گذشته ام داشتن پروژه های طولانی مدت بوده ولی حسی که به این پروژه دارم حسی ست که به کنکور داشتم! یک سال یا 9 ماه باید برای یک اتفاق انتظار می کشیدی، خودت را آماده می کردی... ولی نمی دانستی که علی رغم تمام
 !تلاش های تو چه اتفاقی خواهد افتاد

درست است که وسط کار و قبل و بعدش هی فکر می کنم اگر نشود چه... ولی حس خوب امروزم را که بگذارم روی یک کفه ی ترازو... کل این سال های بعد از "زیبا" را باید بدهم برود

April 24, 2014

شادمانی

کار جدیدی که شروع کردم خیلی هیجان انگیزه. دعای
:این لحظه م

!پایدار باشه
!بشه که بشه
!ته ش اون چیزی که می خوام بشه

April 22, 2014

سیلویا

دخترک
فریاد بود
.کشیده شد
سیلی بود
.زده شد
بغض بود
.شکست
امید بود
.مُرد
دخترک
.کشیده شد، زده شد، شکست
...مُرد

اشتیاق

مچاله در پتویی نرم
.بالا می آورد همه آرزوهای از دست رفته را
کنار شومینه ای
،که نیست
پت پت می سوزند
خاطرات
.یکی یکی
و حضورها
ورق ورق
هیزم می شوند
.اشتیاق آتش را

*یک شب دیگر هم بمان سیلویا

یک کتاب فروشی هست توی خیابان خودمان چند بلاک آنورتر که کتاب های دست دوم و قدیمی می فروشد. عاشق این کتاب فروشی ام. بغیر از بوی کتاب های قدیمی چیزی که باعث می شود بیشتر از کتاب فروشی بزرگ زنجیره ای آنور خیابان دوستش داشته باشم این است که هر دفعه که میروی آنجا کتاب های جدیدی هست و کتاب های قبلی شاید نباشند. این است که هرچند وقت یک بار بخصوص وقت هایی که برای پیاده روی میروم حتما سری به این کتاب فروشی میزنم. کتاب های دست دومش خیلی هم سالم و
 .سرحالند
 دو روز پیش که رفته بودم آنجا دو کتاب از سیلویا داشت. یکی مجموعه ی یادداشت روزانه های سیلویا بود که خُب اولین
کتابی بود که من از سیلویا خوانده بودم (ترجمه) و آن یکی نامه های سیلویا به مادرش از سال 1950 که رفته بود کالج تا
.سال1963 یعنی همان سالی که خودکشی کرده بود
کتاب نامه ها را برداشتم صفحه اول و آخر کتاب کپی نامه ها را با دست خط خود سیلویا چاپ کرده اند. آمدم خانه لای کتاب را که باز کردم دو تکه بریده شده از یک روزنامه بود چاپ شده در فوریه 1992. مقاله هایی راجع به مرگ سیلویا و انتقاداتی که به تد هیوز شده بود. قلبم تند میزد. یک نفر بیست و چند سال پیش این کتاب را خریده. خوانده. یک نفر که مثل من عاشق سیلویا بوده. تکه های روزنامه را با احتیاط
.می گذارم لای کتاب

این شاید یکی از بهترین چیزهایی باشد که تا بحال برای
.خودم خریده ام
*
عنوان این پست نام تئاتری به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی ست که در جشنواره فجر سال 84 روی صحنه رفت. و این
.اولین باری بود که من سیلویا را دیدم

April 20, 2014

ادامه

از همان دوازده سیزده سالگی سوال همیشگی ام این بود که فیلم ها و کتاب ها را از روی زندگی آدم ها ساخته اند؟ یا ته ش زندگی ما میشود همان چیزهایی که خوانده ایم/دیده ایم؟

این هم باز از فکرها/ترس های دیشبم

پ.ن: حتی شامل مقاله ها، نتایج تحقیقات علمی، توصیه های روانشناسی هم می شود این مقوله

از ترس های دیشبم

این آدم هایی که همه ی زندگی شان را وقف بازیگر شدن، خواننده شدن، مدل شدن می کنند و ته ش می بینی همچین
.استعدادی هم ندارند، دلم برای این آدم ها می سوزد

April 19, 2014

.گفت "این هم کلاریسا". چون کلاریسا آمده بود

کتاب خانم دالاوی را تمام می کنم. حس عجیبی دارم. انگار کلاریسا دالاوی را از روی آینده من نوشته باشند. آینده ای که حتی شاید هرگز اتفاق نیفتد ولی آینده ی من است. آینده ما ست. ترس برم داشته. می پرم پای کامپیوتر و شروع می کنم نقدهایش را خواندن. کمی آرام تر می شوم. کسی ننوشته که کلاریسا آینده ی من است. همه آمده اند گفته اند که از اولین ها و بهترین های رمان نو ست و جریان سیال ذهن و همه اش در یک روز اتفاق افتاده است و چه و چه. من اما هنوز می ترسم. از کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست. از کلاریسا که از خودکشی یک جوان تکان می خورد ولی چند دقیقه بعد انگار که به جوان حق میدهد. من تمام آن چند صفحه آخر که وسط مهمانی به آن شلوغی کلاریسا خودش را در اتاق حبس کرده بود و دیگران بیرون دنبالش می گشتند می ترسیدم. می ترسیدم که کلاریسا هم مثل آن جوان خودش را از پنجره پرت کرده باشد پایین. ویرجینیا وولف ولی (درست است که خودش را از جهان گرفت) ولی کلاریسا را درست خط آخر به ما بر می گرداند. نفس راحتی می کشم. کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست خودش را از پنجره پرت نکرده پایین. اما چطور بود که آنقدر ترس برم داشته بود که شاید خودش را پرت کند؟ وولف چطور آفریده بود کلاریسا را که در عین عشق به زندگی آنقدر خودکشی اش قابل فهم بود؟

در حین اینترنت گردی پی می برم این اولین کتابی است از ویرجینیا که تا آخر خوانده ام. پوزخند می زنم به خودم که همیشه ویرجینیا را دوست داشته ام بی آنکه هرگز کتابی ازش خوانده باشم. نه دوست داشتن معمولی. جوری دوستش داشتم که انگار چندباری باهم قهوه خورده بودیم و راجع به آن چیزهایی که توی مغزمان وول می زنند باهم حرف زده باشیم. من اما ویرجینیا را هرگز ندیده بودم. این را از خانم دالاوی فهمیدم. اگر خانم دالاوی را زودتر دیده بودم خوب می فهمیدم که هرگز با هم قهوه نخواهیم خورد. من از خانم دالاوی می ترسم. از کلاریسا که در پنجاه سالگی هنوز از اینکه می فهمد عشق جوانی اش بعد از ده سال از هند برگشته و الان در لندن است آشفته می شود. اینکه ویرجینیا هرگز با من قهوه نخورده بود همان شوکی ست که دیروز بهم وارد شد. شوک اینکه فهمیدم من که سال هاست نشسته ام آرزو کرده ام که نویسنده بشوم در تمام این بیست و چند سال سرجمع شاید سه چهار داستان کوتاه نوشته ام. اولش توجیه کردم خودم را که الهام را نمی توان بزور آورد توی دل و مغز. اما خوب می دانستم که من آن ممارست را نداشته ام. هرگز نداشته ام و بعد جلوی آینه دستشویی (جایی که همیشه همه ی تصمیمات مهم را به خودم دیکته می کنم) تصمیم گرفتم که برای خودم مشق تعیین کنم که مثلا باید ماهی یک داستان بنویسی. حالا هرچی. فقط باید بنویسی

دلم نمی آید دست از سر ویرجینیا بردارم. دارم میروم "به سوی فانوس دریایی" را شروع کنم. چند سال پیش یک بار نیمه کاره ولش کرده بودم. این بار ولی باید بفهمم که ویرجینیا با چه کسانی و کجا قهوه می خورد

April 11, 2014

آغازهای ساکت

بر اساس آمار آرشیو این بغل
سال 2013 را
سال سکوت های طولانی
.نامگذاری می کنیم
و تو چه دانی
که در سنه ی 2013
...بر ما چه رفت

جوانی ما چگونه گذشت

ما مدام نوسان می کنیم
از این استرس
به آن استرس
استرس های ما تمام نمی شوند
تنها از نوعی به نوع دیگر
تبدیل می شوند

امضا
خانواده استرسیان

نماد


یک روزه رفته بودیم پیزا.  با قطار. یک خیابان طولانی را رفتیم تا ته اش که یکجایی پیچیدیم چپ برج کج سفیدش را دیدیم. در راه برگشت توی یکی از آن کوچه های باریک یک مغازه پیدا کردیم که خانمی تویش چیزهای پارچه ای درست می کرد. مغازه اش انگار صاف از توی یک داستان بلند افتاده بود بیرون. دلم نمی آمد بیایم بیرون. آنقدر چرخ زدم تا یک چیزی از آنجا برای خودم یا خودمان بردارم. یک قلب پارچه ای. قلب دوست نداشتم. همیشه زیادی توی ذوق میزد ولی این قلب پارچه ای فرق می کرد. یک روزی ته مغازه ای در ته یک کوچه ی باریک در شهر کوچکی دوخته شده بود. با دست های خانمی که داشت زیرچشمی نگاهمان می کرد و سگ تنبلش هم لم داده بود و با چشم های نیمه باز حواسش به ما بود. برش داشتیم. بعد از چند روز که رسیدیم اینور کره ی زمین، سنجاقش کردیم به یکی از کوسن ها. شد یادگاری  ِ ماه عسل

April 9, 2014

حرف دل

چندوقت پیش ها مریم بهم گیر داد که بیا اینس.تاگرام. اولش مقاومت کردم (حالا کلا هیچی از اینس.تاگرام نمی دانستم ها فقط یک چیزی یک وقتی شنیده بودم که پرایوسی نداری و چی و چی. حالا انگار در ف.ب چقدر پرایوسی داریم ما). بگذریم. بالاخره رفتم یه اکانتی ساختم و واردش شدم. حالا فکر کنم دو ماهی می شود که گاه به گاهی عکسی می گذارم آنجا. تعداد دوست هایم خیلی کم است. همین باعث می شود که این.ستا برایم مثل یک اتاق یواشکی باشد. انگار گاهی سرم را از لای در می کنم تو یک تعریف کردنی ئی برای آن هایی که آن تو هستند تعریف می کنم و بعد در را می بندم. گاه گاهی دوباره می روم پشت در گوش وایمیستم که ببینم راجع به تعریف کردنی من چی دارند می گویند. این اتاق یواشکی را دوست دارم. مثل این وبلاگ. که فقط همین شما چند نفر می خوانیدش. که حتی تعدادتان را هم درست نمی دانم. پنج؟ شش؟ هشت؟ 

بی ربط: امشب هم آزمایش طولانی داری. از ساعت چهار عصر رفته ای توی آزمایشگاه و هیچ خبری ازت نیست. الان پیغام داده ای که کارت حوالی یک نصف شب تمام می شود. پیغام را که می خوانم لب و لوچه ام آویزان می شود. حتی یک نصف شب را باور هم نمی کنم. دفعه قبل دو و نیم بود که کلید را توی قفل چرخاندی. امشب دلم بدجوری گرفته. نمی دانم چه مرگم است. توی والیبال هم بالاخره قفل زبانم در رفت و یک چیزی به آن دختره گفتم که بعدش پشیمان شدم و بعدش پشیمان شدم که چرا پشیمان شدم؟ مگر درست نبود چیزی که گفتم؟ مگر الان یک ماه نیست که با این کارهایش روی مخ همه ی ماست. چه می دانم. بالاخره که حس تلخ مزخرفی داشتم تا آخر بازی و تمام راه برگشت هم لگد میزدم به سنگریزه های توی راه و صدای آهنگ را تا ته زیاد کرده بودم و اخم هایم توی هم، کلاه سوئی شرت را هم انداخته بودم روی کله ام. بگذریم که هیچ کدام از این ها باعث نشد دختره نیاید توی اتوبوس کنارم بنشیند. اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که دیدمش. ساک ورزشی ام هم روی صندلی بغلی بود. دست تکان داد. صدای آهنگ را قطع کردم. نشست و شروع کرد از استادش و پروژه و مقاله این ها غر زد. گفت از والیبال میای؟ گفتم آره. پیاده شدم. هرچه فکر کردم یادم نیامد اسمش چه بود. رسیدم خانه تازه یادم آمد که یک بار آمده بود والیبال. قبلش فکر می کردم از این ادم هایی ست که در ف.ب دوستم هستند و تا حالا رودررو همدیگر را ندیده ایم. هنوز نمی دانم اسمش چه بود

از راه که رسیدم رفتم دست و صورتم را بشویم. توی دستشویی که بودم در دستشویی یک صدایی کرد شبیه این وقت هایی که یکی دیگر از درهای خانه باز می شود و فشار هوایش در بسته را فشار میدهد و تق می کند. بیخودی امیدوار شدم که شاید تویی. شاید به هر دلیل ناممکنی آزمایش کوفتی تان زود تمام شده. در دستشویی را یواشی واکردم. نبودی. لجم درآمد و رفتم از توی یخچال آن بسته کوچک میوه خردشده را که عصری برای تو خریده بودم برداشتم و تا آخر خوردم

امشب باید این مقاله را تمام کنم. چیزی ش نمانده البته ولی تمام تنم از خستگی والیبال درد می کند و تلخی حرفی که به دختره زدم هنوز توی دهانم است و با آن همه میوه خرد شده هم نرفته. وبلاگ لیلا را می خوانم. فکر می کنم "میم" کی ئه؟ شاید منم. بعد فکر می کنم نه من نیستم. من که خداوندگار سردرگمی ام. بعد یادم می افتد که یک مدت در فکر آفای کاف بودم که خدا رو شکر بالاخره رودررو شدیم. ویلاگ لیلا هم مثل همان اینس.تاگرام دوست دارم. فکر می کنم برای من نامه می نویسد. برای همین هم وقت هایی که ملت کامنت میگذارن برایش عصبانی می شوم. احساس می کنم کسی نامه های شخصی ام را خوانده

و جهان از هر سلامی خالی است


چه بی تابانه می خواهمت
!ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری
!چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
.که قرارش نیست
و فاصله
.تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
.و اکنون
کوه ها در فاصله
.سردند
دست
در کوچه و بستر
.حضور مأنوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
.رج می زند
بی نجوای انگشتانت
.فقط
...و جهان از هر سلامی خالی است

شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگی ست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است

من

.این عکس را برای من گرفته اند
اصلا شاید خودم پاشده ام رفته ام نشسته ام توی عکس. شاید هم پشت آن دیوارم. شاید هم پایین نردبان. هرچه که هست، این عکس را برای من گرفته اند

April 8, 2014

از حسرت هایمان

زمان کنکور بهمان یاد داده بودند که برای هر مقدار درس خواندن یک جایزه ای برای خودتان تعیین کنید که انگیزه داشته باشید و چه و چه. آن موقع من برای خودم اینطور برنامه ریزی می کردم: یک و نیم ساعت دیفرانیسل، نیم ساعت رمان. یک ساعت تست زبان، نیم ساعت خواب. اینطور شد که بسیار رمان ها سال کنکور خواندم و چه رویاها که ندیدم

امشب هم وسط مقاله نوشتن گوشه ی چشمم به خانم دالاوی بود که اگر تند تند بنویسم و این بخش امشب تمام شود، می توانم چند صفحه دیگر بخوانم

پ.ن: یک برنامه تلویزییونی بود چند وقت پیش که یکی از قاسم.خانی ها به مجری برنامه گفت کاش فیلم دیدن شغل بود. یعنی به آدم پول می دادن که بنشیند فیلم ببیند، آنوقت من الان کلی پولدار بودم. حالا حکایت ماست و این همه کتاب نخوانده که دلم پیش تک تک شان است

April 4, 2014

کارت پستال های یونیسف

چقدر بعضی چیزهای کوچک  ِمسخره به بعضی خاطره های عمیق وصلند. مثل کارت پستال های یونیسف. مثل آدامس ریلکس آبی. مثل حتی دماغ عملی و چشم های درشت که وصلند به تو که دو سال تمام هر روز می آمدی و صاف کنار من می نشستی. حالا ولی خیلی خیلی دور افتاده ایم از هم. آن شبی که عروسی ات بود خبرش بهم رسیده بود. تو نگفته بودی آدم های دیگری گفته بودند. من آن شب تا طرف های 3 صبح بیدار بودم. مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی آن شب و خاطره اش صاف رفت نشست کنار کارت پستال های یونیسف که عید ها بهمان میدادی و آدامس ریلکس که بعد از هر زنگ تفریح تعارفمان می کردی. رابطه من و تو هیچ وقت خیلی عمیق نبود. مثل این زن و شوهرهای ازدواج های معرفی بودیم. یک روزی که هیچ نیمکتی خالی نبود کنار هم نشستیم. در یک چیز مشترک بودیم. هیچ کس دوست نداشت کنار ما بنشیند. به روی خودمان نیاورده بودیم. کم کم ولی چیزهای مشترک بیشتری پیدا کردیم. برای همین هم سال بعدش باز کنار هم نشستیم لابد

آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است

همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی

من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد

تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟

امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم  چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام

March 20, 2014

نوروزهای خانه ی ما

 اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
 شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی

March 18, 2014

از چهارشنبه سوری هایمان


تو که نیستی تنبل می شوم و سمبل می کنم هر مهمی را


امسال بهار با تو می آید
و من این را
به فال نیک گرفته ام

...و خداوند قلم را آفرید


از آخرین پست ام مدام فکر می کنم چقدر نوشتن خوب است. از همان 12-13 سالگی که شروع کردم توی سررسید ها نوشتن همیشه احساس می کردم گوش شنوایی هست که همه ی حرف های مغز و دلم را می شنود. این بود که کاغذهای سفید شدند همدم همیشگی ام. حالا هم گاهگداری که دلم دارد منفجر میشود می نشینم روبروی این وبلاگ و تند تند تایپ می کنم. بدون اینکه فکر کنم کی می خواند و کی بروم سرخط و غلط املایی و نگارشی و چی و چی را تصحیح کنم حتما

خلاصه که آمدم بگویم حالم خوب است. سنبل هایی که از بازار تره بار اینجا خریده بودم پژمرده شدند. دیشب دو تا سنبل تازه خریدم. سبزه ی ماش توی یخچال یخ زده بود دیشب. اول کلی غصه اش را خوردم بعد گذاشتمش روی میز جایی که صبح آفتاب بیفتد رویش و کلی قربان صدقه اش رفتم که جان مادرت خوب شو و از این سبزه ی گندم شاخ شمشاد یاد بگیر که ماشالله آخ نگفته! (الان براش زدم به تخته).ء
امروز صبح پاشدم سبزه ماش برگشته بود نیم سانت هم رفته بود بالاتر! این شد که کیفم کوک است و منتظرم فردا بشود که هفت سینم را بچینم. برای هفت سین امسال وسواس شدیدی دارم. تجربه نشان داده هروقت وسواس شدیدی داشتم گند زده ام ولی خوب امیدوارم این یکی اینطور نشود

امروز چهارشنبه سوری ست ولی من به سُنت 10 سال (بلکم بیشتر) اخیر قرار است در خانه بمانم و بروی خودم نیاورم که روز خاصی ست و خیلی هم در آرامش زیر پتوی نرمالوی خودم چای بخورم و کلاه. قرمزی 93 ببینم! ء


پ.ن: دلم می خواست امسال شیرینی کشمشی بپزم ولی خوب اونجوری که صدف یادم داده بود (که نصفش را هم یادم رفته) باید تویش عصاره وانیل بریزم. که بعد از اینکه دو تا سینی از اون کشمشی های دفعه قبل را خوردم تا ته، تازه فهمیدم که عصاره وانیلی که اینجا می فروشند نمی دانم چند درصد الکل دارد! خلاصه که اون از لیست حذف شد! منم بلد نیستم چی را باید جایگزینش بکنم و چقدر ازش بریزم! این شد که شیرینی پختن را بی خیال شدم. ضمن اینکه شیرینی کشمشی مورد علاقه ام گویا جزو شیرینی های عید نیست (یادم هم نمی آید عید خانه کسی دیده باشم). باید بروم طرز پخت آن شیرینی نارگیلی هایی را یاد بگیرم که با وسواس می چیدیم و رویش سلفون می کشیدیم و فقط تا روز سوم تازه بود و بعدش عین نان خشک پودر می شد

March 16, 2014

همه تان آمده اید که بروید

لازم نبود تو بروی تا من این همه دلم برای زمین و زمان تنگ بشود! کدام اسفند آمد و من دلتنگ نبودم! حتی دلتنگ ِ نمی دانم چه. انگار اصلا این روزهای آخر سال بغضی دارد که باید به دوش بکشی تا برسی به آن لحظه ی سال تحویل و بعد احساس کنی جایی درونت چیزی سر جایش نیست

الان یک ساعت است دارم "سوغاتی" را پشت سرهم گوش می کنم. الان دو ساعت است که توی اینترنت دارم عکس های آدم های خوشحال کنار خانواده هایشان را تماشا می کنم. من خودآزاری مزمنی دارم که ریشه در جایی خیلی دور دارد. جایی در کودکی ام که کسی زیر گوشم زمزمه کرد تو دختر خوبی نیستی... باید دختر خوبی باشی. نمی دانم کی بود و کجا بود... ولی از همان موقع من خودم را برای بودنش آنگونه که هست سرزنش کردم. و برای جبران این خوب نبودن خودم را آزار دادم

این حرف ها حرف های امروز و دیروز نیست. حرف های بیست و چند سال پیش است. حافظه ای که مرا می برد به آینه ی دست شویی مهدکودک وقتی 5 سالم بود و برای اولین بار کشف کردم وقتی صورتت را با صابون می شوری لازم نیست حتما چشم هایت را ببندی. وقتی 5 سالم بود و سوزش ادرار داشتم و به کسی نمی گفتم. نمی دانم از همان بچگی چه مرگم بود که فکر می کردم حرف را نباید زد. فکر را باید غورت داد

این خاطره های تک و توک ... این تصویرهای بیست و چند سال پیش خیلی وقت ها صاف می آیند جلوی رویم می نشینند. نمی دانم چرا... واقعا نمی دانم چرا دست از سرم برنمیدارند. و در تمام این ها... تو هستی... تو درست در یک روز سرد زمستانی وارد خاطره های من شدی و هیچ وقت بیرون نیامدی... از آمدنت فقط بوی چادر مشکی یادم هست... و صندلی عقب پیکان و نرده های در بیمارستان...از بودنت ولی هزار خاطره ریز و درشت هست که مدام می آید و میرود و باز در خواب های آشفته ام می آید و دیگر هرگز نمیرود... از آن وقتی که دست و پایت را با پارچه های سفید گره زده بودند به تخت بیمارستان که یکوقت تکان نخوری که سوزن سُرُم پاره نشود. از آن وقتی که فکر می کردم داری می میری. نمی دانستم مردن دقیقا چیست ولی هنوز یادم هست که با خدا معامله کرده بودم که مرا ببرد و تو باشی. آن موقع ها عقلم نمی رسید که اگر من نباشم و تو باشی می شود مثل همه ی این 5 سالی که گذشت که تو بودی و من نبودم... نمی فهمیدم بودن کنار می خواهد... باید کنار من باشی...باید مثل تمام آن بیست سال و اندی توی تک تک خاطراتم باشی
می دانی من حسرت چی را بیش از همه می خورم؟ حسرت آن شب هایی که می ترسیدی تنهایی بروی دست شویی و من ناز می کردم برایت که بیایم و پشت در بایستم. من حسرت می خورم که می دانستم ترس ات را ولی همپایت نبودم. من ترس های تو را مثل کوچکی  ِ دلت خوب می دانستم. تو آخر توی تمام لحظه های من بودی...تمام لحظه ها...لحظه هایی که پنج سال پیش پشت شیشه ی لعنتی فرودگاه امام برای همیشه متوقف شدند

دارم خضعبلات می بافم. دلم انقدر تنگ شده که دیگر هیچ حرف نگفته ای هیچ جایش جا نمی شود. تو نمی دانی... هیچ کدامتان نمی دانید که من از همان کودکی از دوست داشتن می ترسیدم. می ترسیدم که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم برود و دیگر نیاید. شاید از همان موقع که دست های تو را به نرده های تخت بسته بودند این را یاد گرفتم. من از رفتن آن هایی که دوستشان داشتم انقدر می ترسیدم که عقلم نرسیده بود که آخرش همه شان یکجا می مانند و من می روم... من سرم را می اندازم پایین و میروم. به همین راحتی

حالا هم از دوست داشتن می ترسم. من شب ها نفس های آدم ها را می شمارم. که مبادا هزارمی اش بیاید و هزار و یکمی اش نیاید. من از دوست داشتن می ترسم. دلم می خواست در دلم باز میشد و همه تان را می چپاندم توی دلم و درش را صد تا قفل و زنجیر میزدم تا هیچ کدامتان هیچ جایی نروید. تا دست هیچ کس به شما نرسد تا شما نه برای من که در من باشید. که شما را ببرم با خودم هرجا که رفتم. که دیگر بغض نباشد... دلتنگی نباشد... این اشک های لعنتی  ِدم سال تحویل نباشد

...تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد


امسال مثل پارسال و مثل هر سه- چهار اسفندی که گذشت قرار است خانه ام را آب و جارو کنم، گل بخرم و هفت سین بچینم. قرار است خانه ام آماده ی پذیرایی از میهمان شود. کدام میهمان؟ 
اولین سالی که هفت سین تنهایی را چیدم، دلم گرفته بود که هیچ کدامتان هیچ وقت کنار هفت سین ِ من نمی آیید. عید و بهار را انگار گره زده باشند به تنهایی های من. آن سال های اول گذشت و من یاد گرفتم تنها بودن را. کنار هفت سین، روبروی آینه تنها نشستن را

امسال ولی همه چیز فرق می کند. خانه مان را قرار است تمییز کنیم و اولین هفت سینمان را باهم بچینیم. خانه خانه ی نو ست و منتظر مهمان ها که بیایند عید دیدنی
من ولی تمام اسفند را...تمام این اسفند لعنتی را... دلتنگ ِ تو ام پسرک
کجای کودکی هایمان فکرش را می کردیم که یک روزی بیاید که من اینور کره ی زمین باشم و تو آنور و هرچقدر که دست هایمان را دراز کنیم به هم نرسند

کجای زندگی ام فکرش را می کردم که هزار بهار هم که بیاید و برود... تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد

February 28, 2014

داستان خوانی



داستان چتر از غلامحسین ساعدی رو خیلی دوست داشتم. خوندمش واسه رادیو گاهشنود

تو باشی کار سختی نیست



این روزها شهر خاکستری و هوا به شدت سرده. ولی من به طرز عجیبی حالم خوبه. خیلی خوب. این حال خوب شاید واسه اینه که شروع کردم ورزش کردن. شایدم واسه اینه که عید داره میاد. نمی دونم. شادمانی ئی دارم از نوع بی سبب

February 14, 2014

...وسپا، بالون، شال


پ.ن: الان رفتم توی مترجم گوگل گشتم دنبال معنی ِ فارسی ِ "چارم". نوشته افسون...فریبندگی...دلربایی

February 9, 2014

حرف

یک: بچه که بودم دلم می خواست روباتی داشتم که مشق هایم را می نوشت. این روزها هم دلم می خواهد کارهایم را بین خودم و روباتم تقسیم کنم

دو: بی حوصلگی ِ بی دلیل گاهی یادت می اندازد که زندگی تا وقتی تو خوب باشی خوب است. اخم که کنی آن روی سگش بالا می آید دوباره

سه: از خوشی های امشبم تماشای اسنو-بُرد زنان در المپیک روسیه بود

سه-دو: حسودی

February 4, 2014

دل-سوزی

پسره می آید سر میزم و می گوید می خواهد راجع به کارهای داوطلبی سوال بپرسد. می گوید بگو تو تاحالا چه کارهایی انجام داده ای. می خواهد برای رزومه اش شروع کند پر کردن بخش کارهای داوطلبانه. من هم شروع می کنم تیتروار می گویم که
سیف-واک
انجمن دانشکده
گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان
خانه ی بیماران مبتلا به سرطان سینه
جمع کردن پول درنمایشگاه محصولات گلف برای کودکان سرطانی
داور کارگاه علمی دبیرستان دخترانه
خوندن داستان برای بچه های دبستانی
ارائه ی اسلاید های مرتبط با انرژی برای بچه های دبستانی
کمیته ایمنی دانشکده
کنفرانس نفت
همین طور که دارم می گویم پسرک نیشخندی می زند و با تمسخر می گوید پس کی درس می خواندی؟ دلم می خواهد بگویم همان موقع که تو سریال می دیدی. حرفم را قورت می دهم و می گویم خیلی هایشان یک روزه بوده اند و اکثرا هم عصرها و شب ها

بهش می گویم دنبال کاری باش که خودت هم دوستش داشته باشی. مثلا من چون دوست داشته ام زبان اشاره یاد بگیرم چند روز پیش ایمیل زده ام به رییس انجمن کر و لال های آلبرتا و تقاضا کرده ام که به عنوان داوطلب با آنها همکاری کنم. اشاره می کند به لیست حروف الفبای زبان اشاره که چسبانده ام روبرویم و می گوید خوب تو به چیزهای خیلی زیاد و گاها بیخودی علاقه داری. ته ش هم یک ببخشیدا اضافه می کند. بجای اینکه باز جواب درست و درمانی بهش بدهم می گویم خوب تو هم دنبال همان یکی دو تا چیزی باش که دوستشان داری 


خلاصه بعد از چند جمله ی دیگر میرود و من احساس می کنم قلبم مچاله شده. من واقعا به چیزهای خیلی زیادی علاقه دارم. تازه طرف نمی داند که من نه تنها همیشه رویای بازیگر تئاتر شدن داشته ام و دارم، بلکه می خواهم نویسنده بشوم. می خواهم رمان بنویسم. طرف نمی داند که من خودم هم درست نمی دانم که از زندگی ام چه می خواهم. انقدر به همه در و دیواری می زنم که پیدا کنم آن یگانه چیزی را که روحم را آرام کند. دلم درست در ان لحظه ای که به مانیتور زل زده ام برای خودم می سوزد. برای خودم که همه ی این کارها را برای این کرده ام که لحظاتی که مشغولشان بوده ام بهترین لحظات زندگی ام بوده. که ضربان قلبم بالاتر بوده و شب هایش با لبخند سرم را گذاشته ام روی بالشت. نگاهم دوباره می افتد به علامت های زبان اشاره که چسبانده ام به دیوار روبرویم. زبان اشاره ولی سوای همه ی آنهاست. من دارم زبان اشاره یاد می گیرم که برگردم. تازه بریل هم در لیست کارهاست. این را به طرف نگفتم. خیلی چیزها دلم می خواست بگویم و نگفتم. خیلی وقت است که دیگر خودم را برای آدم ها توضیح نمیدهم. اما دلم هنوز مچاله دارد تلپ تلپ توی قفسه ی سینه ام باز و بسته می شود

January 28, 2014

پست چی

حوصله ام سر رفته، میروم سراغ رادیو گاهشنود و داستان صوتی اناربانو را می گذارم که بلند پخش شود و شال گردنی را که یکی دو سال است دارم می بافم برمیدارم و شروع می کنم یکی زیر یکی رو. داستان انار بانو از فرودگاه امام شروع می شود. از بازرسی چمدان و من غرق در آن همه تصویر و آن همه دلشوره، چشمم به کاموای سبز لجنی ِ خوشرنگ است و گوشم به دختری که دارد داستان را می خواند و فکر می کنم هم او هم گلی ترقی و هم من و هم هزار نفر دیگر که این قصه را می خوانند و گوش میدهند چند بار هر کدام این دلشوره ی لعنتی فرودگاه امام را زندگی کرده ایم؟ و بعد فکر می کنم شاید اگر این دلشوره نبود هیچ چیزی نداشتیم که بگذاریم روی آن بغضمان و خفه اش کنیم. خفه اش کنیم تا برسیم آنور کره ی زمین و از خستگی  ِ آن همه را که آمده ایم لبخند بزنیم به تخت خوابمان که یک ماه است منتظر ماست
دارم دونه دونه می بافم و هی فکر می کنم دارد خراب می شود این شالگردن و گلی ترقی دارد از ماجرای زنی می گوید که در فرودگاه امام آویزانش شده که فرم گمرک برایم پر کن، راه و چاه نشانم بده. اسمش اناربانوست. وسط همه ی این ها یکهو صدای ترق توروق ِ در آپارتمان می آید. تو دیروز رفته ای شهر همسایه برای کار اداری و شب مانده ای و صبح با اتوبوس راه افتاده ای که برگردی. با اینکه طبق پیش بینی ام حالاها نباید برسی یکهو فکر می کنم شاید اتوبوس گازش را گرفته و هرچه که هست و بهر دلیل زودرسیده ای حالا. بلند می شوم کاموا را پرت می کنم روی تخت و تا بیایم صدای رادیو را خفه کنم، بلند بلند قربان صدقه ات میروم. تو هیچی نمی گویی. دیگر از در هم صدا نمی آید. با لبخند کشیده از اتاق می آیم بیرون
 .نیستی
.روی پادری ِ پشت در پاکتی افتاده
.و صدای پای پست چی که دور می شود
و من زیر لب می خندم که اگر فارسی بلد بود خوب تعریف کردنی ئی برای خانواده و رفقایش می شد
پاکت را برمیدارم. برای توست. یادم می افتد که تو هنوز نیامده ای. پاکت را ول می کنم که بیفتد روی همان پادری

پ.ن: آنروزی که ذوق کردیم که وسط در آپارتمان یک شکاف است که پست چی مثل فیلم ها از لای آن برایمان نامه بیندازد فکر نکرده بودیم که آن 20 سانت شکاف با آن سرپوش فلزی ِ قدیمی اش به اندازه ی باز شدن خود ِ در سر و صدا دارد