May 31, 2012

مهربان ترین ِ مهربانان

...او خود را الرحمن می خواند
...رحمان

يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمَـٰنِ وَفْدًا
سوره مبارکه مریم- آیه 85

تمام سوره را که می خوانی.  همه جایش... حتی آنجا که خشمگین است و آنجا که کافران را ملامت می کند... می گوید رحمان

یا آنجا که ابراهیم به پدرش فرمود

يَا أَبَتِ إِنِّي أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيًّا 
سوره مبارکه مریم- آیه 45

سِرّ عجیبی ست در این سوره... خیال کن بگویی اگر آن کار بد را بکنی مهربان عذابت می دهد... مهربان چگونه عذابت می دهد؟ یا شاید چگونه دلت می آید که نفی کنی مهربان را

.او خود را "رحمان" می خواند

یادم نمی آید در کدام مناجات بود که می گفت خدایا تو را به آن نام می خوانم که صالحان می خوانند تو را


امروز من اما
.تو را به آن نام می خوانم که تو بر خود برگزیده ای

....رحمان

May 24, 2012

...شب آرزوهاست

دل مستمندم 
ای جاااان
به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو
...هوس حجاز دارد

May 6, 2012

من همان بیدار-خواب ِ همیشه ام


نه خواب به جانبِ من و
،نه من به جانبِ خواب

.معلقم ميانِ مويه و انتظار

!نپرس پريشانِ کدام کرانه‌ای
!کرانه تويی بی‌کرانه‌ی من

من ... همان بيدارْخوابِ هميشه‌ ام 
که بی‌هوای تو ... بی‌سواد 
که بی‌هوای تو ... بی‌کس 
!که بی‌هوای تو ... بی‌حوصله 

پس قرارِ دوشينه را 
به کدام دريا سپرده‌ای؟ 
کدام دريا 
!که سرابِ اين بيابان است


-----------------------------------------
عکس: اردی بهشت 91، تهران از پنجره ی چشم اتاق کوچکم

May 5, 2012

سر به سرّمان ندارند

...من بیقراری های این دنیا را تاب ندارم ری را 
،این همه جزر و مد
ساحلی برایم باقی نگذاشته 
که زیر مهتاب اش... بخواهد ماه بتابد
...چه ماه  ِمن... چه ماه  ِتو

غر

نمی دونم احساس نارضایتی رو در چند سالگی برای اولین بار تجربه کردم که اینجور همیشه باهامه همه ش

May 2, 2012

....بلبل طبعم


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

.........................................

پ.ن.1: گاهی هم از اونور باید بخونی شعر ها رو

پ.ن.2: اینو خیلی وقت پیش نوشتم. یه چیزی می دونستم که نوشتم دیگه