December 5, 2013

دی های بی تو


آغوشت را باز کن
تهرانم
دارم 
می آیم
...

جعبه سیاه چرمی

دلم می خواهد به جای همه ی کارهایی که در آن سه صفحه لیست کرده ام، بروم تیاتر پروانگی را در سالن قشقایی ببینم. بروم کافه های گاندی. یک نفر از سال های دور را پیدا کنم و این کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم را که دیشب می خواندم بهش هدیه بدهم و بگویم ببین فقط ما نبودیم که آنطور زندگی کردیم و فکر کردیم . ببین لیلا جاهد هم درست از یک سنی شروع کرد به خیابان درمانی. ببین که جوانی من و تو چگونه تکثیر میشود. ببین سامان اینجا نوشته که باید از همه ی ما آزمایش خون بگیرند تا معلوم شود چقدر تهران در خون مان داریم


می دانی؟ من همیشه موقع چمدان بستن رازی دارم. رازی که 5 سال است موقع چمدان بستن راهش را از لا به لای پاکت ها و جعبه ها پیدا می کند و می آید صاف می نشیند بین چمدان سیاه و چمدان خاکستری. و بعد من آرام و بی صدا میروم سراغ تمام چیزهایی که دوستشان دارم. چیزهایی که هیچ وقت نفهمیدم کاربردشان چیست ولی برای آرام کردن این دل لامصبم هی با خودم کول کردمشان از آن خانه به این خانه. از این کشو به آن کشو. از این جعبه به آن جعبه.  میروم از لابلای همه صندوق ها پیدایشان می کنم و می چپانمشان لای لباس ها و کتاب ها و سوغات ها. جوری که دیده نشوند. فقط باشند. و رازم که حالا با آن لبخند رضایتش لم داده به چمدان خاکستری، دستش را می کشد روی در جعبه ی سیاه چرمی ام و زیرلب می گوید شاید هم دیگر برنگشتی

December 3, 2013

داستان خوانی


چند وقت پیش که مجموعه داستان وودی آلن رو خوندم عاشق یکی از داستان کوتاهاش شدم. خوندمش واسه گاهشنود که میگذارمش اینجا



November 28, 2013

تو را کوه ها از من گرفتند

لیلا داره می آد (میره). هر روز میرم وبلاگش رو می خونم و همه ش یاد روزهایی می افتم که بهداد داشت میرفت (اولین تجربه من از رفتن) و روزهایی که خودم داشتم  می اومدم (دومین تجربه ی من از رفتن). همه ش این جمله ها می آد تو کله ام که

بهداد: حس آدمی رو دارم که قراره کله ش بخوره تو یه سنگ گنده ولی خودش نمیدونه هنوز
بهداد: چی جوری سهراب فهمیده بود حس غریب مرغ مهاجر رو؟

من شهریور 2008: اگه بدونی که از یه روزی به بعد دیگه هیچ وقت نمی تونی بخوابی، روزای باقی مونده رو همه ش رو می خوابی؟ یا بیدار می مونی همه ش رو که عادت بدی خودت رو به نخوابیدن؟

یا شاید یاد سیاوش که می گفت: نمی دونم باید با آدمایی که دوسشون دارم روزای آخر خوش اخلاق باشم یا بداخلاق؟ چطوره دعوا کنم باهاشون که خداحافظی راحت تر بشه؟

چقدر همه مون رسیدیم به اون نقطه شروع کردیم به حس های غریب ِ شاید شبیه به هم داشتن؟ 

November 27, 2013

...دارم می آیم

بی تاب ِ آغوش ِ تو ام
...مادر ِ خاطره ها
...بانوی هزار کوچه و خیابان
من برای بازپس گرفتن کودکی ام
آغوش تو را
قدم به قدم 
گز می کنم

November 19, 2013

لبخند ِ کشیده

یکی از خوشبختی های زندگی ام این است که فاطمه یا لیلا برایم داستان هایشان را بفرستند که بخونم. حالا گیرم یکی دوبار در سال

اضاف شود بر آن ها وقت هایی که ملیحه آهنگ برایم می فرستد

November 12, 2013

دست از سرم بردار

باید یاد بگیرم کمی با خودم مهربان تر باشم. به جای لیست کردن کارهایی که نکردم شاید باید کار هایی که کردم، فکرهایی که کردم، ایده هایی که دارم، برنامه ریزی هایی که کردم را لیست کنم. در ذهنم حتی 

این روزها گاهی میشوم مثل زمستان پیش از کنکور که عذاب وجدان شدید و کشنده ای داشتم سر ِ اینکه چرا من مثل همه استرس ندارم. واقعا یک جای کار این دنیا، این فرهنگ، این طرز زندگی می لنگد که من باید این فکر ها توی کله ام باشد

اضاف شود بر همه ی این ها حس همیشگی ِ ناکامی، هدر رفتن و هزاران چیز منفی دیگر که لذت لحظه های کوچک را می گیرند و زیباترین لحظه ها را به کام انسان تلخ می کنند

باید یک جایی جلوی خودم را بگیرم و از خودم بپرسم چی از زندگی می خواهی؟ نه! بگو! و وقتی که گفت، یک چند وقتی همه چیز را تعطیل کنم و آن چیزی را که می خواهد به هر بدبختی ای بدست بیاورم و بیاندازم جلویش و بگویم حالا دست از سرم بردار! واقعا یک روزی باید در یک کوچه ی خلوتی چیزی جلوی خودم را بگیرم


November 7, 2013

برای زندانیان به جای کمپوت کتاب ببرید

این ترم دستیار آموزشی (تی.ای) درس مکانیک سیالات شده ام. بین هزار و یک وظیفه ی نوشته شده و نوشته نشده ام، یکی اش این است که یک ساعت های مشخصی در هفته را بروم در یک اتاقی که از قبل رزرو شده بنشینم تا اگر بچه های کلاس سوالی داشتند بیایند بپرسند. تا اینجایش خیلی قشنگ و منطقی ست. وقتی کار پیچ می خورد که اتاقی که منشی استاد برای من رزرو کرده در طبقه زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی ست که نه تنها کامپیوتر ندارد، بلکه نه اینترنت بی سیم و نه خود موبایل آنتن نمی دهند آنجا. این هم شاید ایرادی نداشته باشد. می گویی به روش های سنتی با بچه ها باید سر و کله بزنم؟ می گویم کدام بچه ها؟ در واقع مشکل اینجاست که وقت هایی که نزدیک تاریخ تحویل تمرینی نیست و یا فردا پس فردایش امتحانی در کار نیست، هیچ آدم عاقلی پا نمی شود برود زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی سوال های مرتبط با مکانیک سیالات بپرسد. خلاصه که من در آن کنج دنیا تبیعد شده محکوم به ماندنم. و از آنجایی که هر نوع تفریحی آنجا آنتن نمی دهد، مجبوری (؟!!) کتاب بخوانی. خلاصه این طور شده است که من نه تنها از اول ترم تا حالا مجموعه داستان کوتاه های هاروکی موراکامی را در همین تبعید ها تمام کرده ام، بلکه مجموعه داستانی از وودی آلن را دارم می خوانم که امروز به دلیل خالی بودن سلول تبعیدی ام توانستم بلند بلند به آن بخندم و نگران نباشم که کسی فکر کند حل تمرین مکانیک سیالات یک تخته اش کم است

پ.ن: یک باری باید بیایم راجع به طرز حرف زدن خودم بنویسم که چقدر تحت تاثیر حرف زدن آدم های دیگر است و چقدر دامنه ی لغات، لحن و آوای حرف زدنم با عوض شدن آدم های دور و برم عوض می شود. بعد آخر آن نوشته باید اضافه کنم که طرز نوشتن ام هم به همچنین. لذا متن بالا را که خواندید بسیار شبیه سبک نوشتن مترجم مجموعه داستان وودی آلن است

November 1, 2013

دُم ِ فلشی


هیچ کس در این دنیا نمی داند که من با هالووین قهرم. درست از آنروزی که فهمیدم ایده ی کلئوپاترا خیلی هم تکراری و دم دستی ست، تمام هیجاناتم را برای هالووین (یا همان بالماسکه که در مدرسه انقدر عاشقش بودم) جمع کردم گذاشتم ته یکی از آن جعبه های معروفم و درش را محکم قفل زدم 
در این چند سال که هالووین مادام جلوی چشمت است و نمی توانی ازش فرار کنی ولی همه جا را یواشکی دنبال گربه-سگ گشتم. من عادت دارم روی زخم هایم نمک بپاشم. یعنی همیشه دلم خواسته مطمئن باشم که زخم هایم کامل خوب نشده اند و هنوز سرجایشان هستند. هرچند دیگر ذوق ذوق نمی کنند ولی هستند. یک پارانویای عجیبی دارم که اگر تمام زخم هایم خوب شوند... مرده ام. یک جورهایی دارم نبض حیاتم را با این نمک پاشیدن ها می گیرم

October 22, 2013

سفید، خاکستری، فیروزه ای

یادت می آید نوشته بودم نشسته ام و نگاهت می کنم که داری با آن قلموی بزرگتر از خودت زندگی ام را رنگ میزنی؟ حالا کنارت ایستاده ام. دانه دانه تکه های پازل را پیدا می کنم و میدهم دستت. تو هم آن ها را درست می گذاری سر جایشان. جوری که دندانه های گردشان بیفتد توی هم. بعد برمی گردی و به من لبخند میزنی. و من گیج ِ سرمستی ِ تو و دست هایت و نگاهت و جای خالی ِ تکه های باقی مانده ی پازل می خندم

October 17, 2013

...دلا در عاشقی ثابت قدم باش

مدت هاست می خواهم بیایم اینجا بنویسم که من از تو چیزهای زیادی یاد گرفته ام. البته دقیقا مطمئن نیستم این چیزها را از تو یاد گرفته ام یا از بودن با تو ولی هرچه که هست ته نخ اش میرسد به تو . یاد گرفته ام صبور باشم. یاد گرفته ام با آدم ها مهربان تر باشم. یاد گرفته ام زود ببخشم. این ها شاید برای خیلی ها چیزهای کوچکی باشد یا از اول بلد بوده باشندشان (؟!!) ولی برای من خیلی خیلی بزرگ اند و خیلی خیلی دور از دسترس بوده اند همیشه. 
نمی خواهم بگویم که مرسی که این ها را یادم دادی. که من ماه های اول باور نمی کردم که دارم این ها را یاد می گیرم. بعدش هم یک مدت توی کف این بودم که تو چطور این ها را یاد گرفته ای؟ بعد رفتم توی کف اینکه چطور اینطور بدون درد این ها را داری یاد من میدهی؟ چرا که من همیشه فکر می کردم صبور بودن درد دارد. بخشیدن درد دارد و آدم ها لیاقت این را ندارند که مهربانشان باشی. خلاصه هنوز این برایم سوال گنده ای ست که من چطور بدون درد این ها را آموختم؟ 
حالا من می دانم که بعد از هر بحث و گفتگویی که به مزاج من یا طرف مقابلم خوش نمی آید لازم نیست چند ساعت یا چند روز بروم توی غارم و بعدش هم با لگد و چشم و چال کبود بیایم بیرون که تمام مدت با خودم آن تو کلنجار رفته باشم که چه کسی مقصر است  و چرا و چی و این ها. حالا من یاد گرفته ام که نفس عمیق بکشم، صورتم را بشورم، ماشین را بردارم بروم یک دور گنده بزنم یا کله ام را بیندازم پایین تا ته خیابان پیاده بروم و برگردم. برگردم بی آنکه جایی م کبود شده باشد. برگردم بی آنکه زخمی ته دلم زبان باز کرده باشد که هر چند وقت یک بار نمکی پیدا شود و پاشیده شود رویش
هنوز ولی نمی دانم که من چطور توانستم این چیزها را یاد بگیرم؟ 

October 10, 2013

...درختان ابدی


،دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
بدهیم مانند بالونی رنگارنگ
،بازی کنند، بازی کنند
.آواز سر دهند در میان ستارگان
،دنیا را به کودکان بدهیم
بدهیم مانند یک سیب بزرگ
،مانند یک تافتون گرم
.چیزی نیست یک روز
دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
.تا دنیا، دوستی را درک کند
کودکان، دنیا را از دست ما خواهند گرفت
!و درختان ابدی خواهند کاشت

عکس-نوشت: امروز صبح زود رفتم یه مدرسه ی ابتدایی و برای بچه های کلاس اول و دوم کتاب خوندم. آخرش هم معلمشون این کارت رو بهم داد. توی عکس بالا مدرسه درست پشت ِ کارت ئه

October 9, 2013

سلینجر و صادق و پاییز

قرار است حدود یک ماه دیگر گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان بازارچه فروش کتاب و گیاه برگزار کند. این بار آخری که از ایران برگشتم یک عالم کتاب خریده بودم که حدود یک ماه بعد با پست رسید دستم. حالا که بحث نمایشگاه شده دارم تند تند کتاب ها را می خوانم که برای فروش برسانمشان به نمایشگاه. خیلی حس جالبی ست که که فکر می کنی در کتاب خواندن خیری ست که در فیس.بوک و دیگر خضعبلات نیست. خلاصه که مسابقه ای شده برای خودم و الان دو-سه شب است که بر سر دو راهی سختی هستم بین کتاب الکترونیکی ِ فرانی و زویی ِ سلینجر که وسط هایش هستم و دو مجموعه داستان کوتاه از صادق هدایت. که هر دفعه اول برای خودم دلیل می آورم که خوب کتاب الکترونیکی که همیشه هست و مهلت ندارد خواندنش و باید کتاب های هدایت را بخوانم که بدهم برود که مبادا معتاد شوم به سبک نهیلیستی ش و آخرش کارم به خودکشی بکشد (مسخره می کنم! سبک داستان کوتاه هایش همه اش هم پوچ گرایانه نیست. بعضی هایش هست ، بعضی های دیگر هم صرفا تاریک و زمخت اند) خلاصه که آخر سر یک خط از صادق هدایت می خوانم و می گذارمش کنار و میروم سراغ فرانی و زویی که ببینم چه دردشان است که اینجور در جامعه ی آدم ها نمی گنجند. و فکر می کنم سلینجر کجا بود این همه سال که بیاید مادر فرانی و زویی و رابطه ی زویی با مادرش را آنطور بنویسد که دل آدم غنج برود

در ادامه بی ربط بگویم که این روزهای پاییزی شهر انقدر قشنگ شده که می خواهی گریه کنی. هرجایش را نگاه می کنی یک رنگی ست. عین تابلوهای نقاشی

September 10, 2013

...این روزها که می گذرد هر روز

کتاب صوتی ِ "خسی در میقات" ِ جلال را دانلود کرده ام. صبح ها که راه می افتم بیایم دانشگاه هدفون را می گذارم توی گوشم. اندازه ی هر فایل صوتی ش درست می شود از دم در خانه تا توی آفیس البته اگر سر راه در کافه ی نزدیک خانه یا استارباکس دانشگاه نیمچه توقفی کنم و قهوه ای بگیرم. اینطوری شده که نزدیک
 .به 50 صفحه ی دیگر کتاب تمام می شود

این روزها چند تا کار دیگر به قولی روتین هم دارم. درس های زبان اشاره ام را مرور می کنم. آهنگی از  شوستاکوویچ گوش میدهم. و موازی همه ی این ها کتاب دیگری می خوانم. دیشب ناطوردشت سلینجر را دانلود کردم و ریختم توی کتابخوان الکترونیکی. اولین بار است که دارم با یک کتابخوان کتاب می خوانم. دیشب 40 صفحه ای جلو رفتم. از نثر فوق العاده گیرای کتاب که بگذریم کتابخوان هم خوب چیزی ست. خوبی اصلی ش این است که سبک است و توی تختخواب که قل می خوری راست و چپ راحت پا به پایت قل می خورد. البته یک بدی ِ کوچکش این است که نمی توانی مدام کتاب را یک وری بگیری که ببینی چند صفحه مانده. نه که چند صفحه را بخواهی دقیق بدانی. می خواهی با چشم نگاه کنی ببینی اینجایی که هستی چقدر از ضخامت کتاب را جلو 
.رفته ای

خلاصه که به خاطر همه ی این ها شادم و هر روز صبح که بیدار می شوم دلم می خواهد زودتر آماده شوم و ببینم جلال امروز در منا چه می بیند و در عرفات چه خبر است؟

شوستاکوویچ را هم دوست دارم. دیروز سعی کردم یاد بگیرم که این آهنگ ها را چرا اینجوری نامگذاری کرده اند. پیشرفت چندانی نداشته ام ولی این آقای
 .آهنگ ساز ِ روس رفیق این روزهای من شده

September 9, 2013

یک شب دیگر بمان سیلویا


می دانی من هنوز هم همان دخترک رویا پرداز 15 ساله  مانده ام. ایتالیا برای من فقط شعر و عشق و نقاشی نیست. پر از کافه است و خیابان های شلوغ... پر از من ِ 19 ساله که گوشه ی سالن تاریک تئاتر نشسته و آرنج هایش را گذاشته بود روی  زانوهایش و خم شده بود جلو و زل زده بود به سیلویا که توی اون مالیخولیای تب آلود داد میزد...آاااه تد... ما باید برگردیم ایتالیا و تد هیوز با اون صدای یخی ش می گفت ایتالیا تموم شد سیلویا و اون داد میزد نــــــــــــــــــــه! نـــــــــــه! و مرد رقاص سیاه پوش از رویای ایتالیا در میومد و سیلویا رو می کشید سمت خودش
و این جمله انگار بارها و بارها تکرار میشه... ما باید برگردیم ایتالیا... و این رویای امروز و دیروز نیست... تکه ای از من آنجا جا مانده... کنار دیواری قدیمی... روی یک صندلی فلزی... کنار فنجان کوچک قهوه ی سرد... تکه ای از من که زندگی نکرده ام اش هنوز... من باید برگردم آنجا و تکه هایم را جمع کنم... ما باید برگردیم آنجا که من تو را برای اولین بار خواهم دید و تمام شعرهای جهان را برایت خواهم خواهند
...ما نباید بمیریم ری را
...رویاها بی مادر می شوند

September 5, 2013

صدای دست های من


خوب. دیروز شروع کردم به یادگرفتن زبان اشاره ی انگلیسی که البته اینجا بهش می گن آمریکایی. تا الان حروف الفبا و اعداد 1 تا 10 رو یاد گرفتم و حدود 20 تا کلمه و کمتر از 5 تا عبارت یا جمله ی 
.کوتاه
خوبی ش اینه که یادگیری ش و یادآوریش آسون ئه ولی بدی ش اینه که چون کسی رو نداری باهاش تمرین کنی ممکنه یادت بره و بنابراین هر روز باید همه ی کلمه هایی که بلدی رو از اول تکرار کنی که یادت 
.نره
چند تا نرم افزار هم ریختم تو گوشی م که خیلی خوب و کاربردی اند. می تونی کلمه ها رو هر روز توشون 
.تمرین کنی. امتحانم ازت میگیره

از دیروزم دارم خیال پردازی می کنم که وقتی کامل یاد گرفتم باهاش چه کارهایی می تونم بکنم؟ و شیرین ترین آرزوم اینه که برگشتم ایران برم یه مرکز 
.آموزش ناشنوایان بهشون انگلیسی یاد بدم

یکی از قشنگ ترین کشفیاتم هم تا الان اینه که تو زبان اشاره هم آدما حرف زدناشون متفاوته. بعضی ها نرم ئه حرکاتشون. بعضی ها خشک و رسمی. خیلی بامزه 
.ست

خلاصه همه ی اینا رو نوشتم در جهت تقویت انگیزه و ادامه ی مستمرش. هوووورا 

September 4, 2013

لیست کارها

موسیقی کلاسیک گوش کن
شوستاکوویچ
والسهای شوپن
نکتورن های شوپن
سوییت های چایکوفسکی : سوییت فندق شکن و دریاچه قو

!زبان اشاره یاد بگیر

!فرانسه یاد بگیر 

August 28, 2013

رزهای مخملی و سه پایه های جان کریستوفر

آن موقع ها 12-13 سالم بود. مادرم مدیر داخلی یکی از مهدهای بهزیستی بود. تابستان ها تقریبا هر روز با هم میرفتیم سرکارش و عصرها برمی گشتیم. محل کارش ساختمانی بود وسط یک پارک بزرگ. کمی آنورترش هم توی همان پارک، ساختمان کانون پرورش فکری بود. من تمام روز را توی کانون بودم . سالن بزرگی بود که دیوارهای دورش از زمین تا دوبرابر قد من قفسه های کتاب بود. برای گروه های سنی مختلف کتاب ها را چیده بودند. یادم می آید که کل آن تابستان من هر روز از صبح تا حوالی ساعت 2 که برویم خانه آنجا کتاب می خواندم. تقریبا تمام کتاب ها را خوانده بودم. آنجا بود که سه گانه ی "کوه های سفید، شهر طلا و سرب و برکه آتش" را خواندم. بیرون ساختمان کانون، راه ماشین رویی بود که می رفت سمت ساختمان محل کار مادرم. کنار این راه، باغچه ی طولانی ئی بود پر از گل. بیشتر گل ها رز قرمز بودند. از آن رزهای قرمز مخملی. باغبانی که نمی دیدمش هر روز صبح کل باغچه را آب میداد. من وسط های خواندن کتاب ها میرفتم سراغ باغچه. تک تک گل ها را بو می کردم. یادم هست ولی که بوی خاک نم خورده ی باغچه بر همه ی بوهای دیگر غالب بود. اینطور بود که من که همه ی خاطراتم را با بوها از بر میکنم، خاطره ی آن تابستان کانون و آن همه کتاب و رویا و تصویر در مغزم توی بوی خاک خیس باغچه پیچیده شده. برای همین هم دیروز توی محوطه ی دانشگاه از کنار باغچه که رد شدم. بوی خاک خیسش تمام این خاطره ها را زنده کرد. تصویر تک تک رزهای مخملی. من ِ13 ساله در مانتوی کرم گشاد و بلندی که اندازم نبود و آن همه 
تصویر که از سه پایه های جان کریستوفر داشتم. 
سال بعدش من از طرف همان کانون فرستاده شدم برای داوری جشنواره فیلم فجر کودکان و نوجوانان. به غیر از آن جلیقه آبی که بهمان داده بودند و یک هفته مدرسه نرفتن که همیشه پُزش را میدادم، افتخار آن سال هایم دیدن عباس کیارستمی از نزدیک بود. آمده بود برای اکران "خانه دوست کجاست". بعدها که بزرگتر شدم و شعورم بیشتر شد فهمیدم آن دوبله ی زنده هم که یک شب برایمان رفتند از آن تجربه های یک بار در تمام زندگی بوده! فیلم راجع به یک سری کوتوله ی موقرمز بود. کل سالن سینما تاریک بود و فقط یک شعاع کمرنگ نور انداخته بودند روی دوبلورها و میکروفون هایشان. من آن موقع 14 سالم بود و قیافه ی تک تک پسرهایی که توی گروه داوران بودند را خوب به یاد دارم

August 8, 2013

ای نَفَست یار و مددکار ما، کی و کجا وعده ی دیدار ِ ما؟


جمعه باشد
عید باشد
و 
تو
...نباشی؟

.... حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً 

...به هوای دیدن تو... هوس حجاز دارد

،حکمتت رو شکر
ندانسته
!نفهمیده
...رها نکن ما را
به حال خودمان، به احوال خودمان، به کار خودمان، به درگیری های خودمان
ببخش
کوچکی مان را
!به بزرگی ات
بی وفایی مان را
...به کرَمت

July 18, 2013

یکی بود که من نبود


 یه روز یه دختری بود با دست های جوهری که همه دنیاش توی یه مشت کاغذ و کتاب و یه ایوون ِ رو به خیابون خلاصه میشد. دختر دست جوهری ِ قصه ی ما که همیشه لای یه مشت داستان خیالی از آدمای واقعی بزرگ شده بود وقتی لباس سیندرلا رو تنش کردن اول زل زد به تصویرش تو آینه و بعد خندید. فهمید که چقدر آدما هم قد و اندازه ی رویاهاشون میشن. لباس سیندرلا خیلی از قد و قواره ی رویاهاش کوچیک تر بود. خیلی....ء

حرف

خیلی وقت است که ننوشته ام. از آن موقع تا حالا خیلی اتفاقات افتاده. خیلی اتفاقات خیلی مهم. ولی الان نمی خواهم از آن ها بنویسم. یعنی دقیقا نمی دانم چه می خواهم بگویم همه ش حس است. آن حسی که می آید سراغت و یکهو خودکار برمیداری یا می نشینی جلو مانیتور و شروع می کنی به تایپ کردن
یکی از خوبی های زندگی برای من همیشه این بوده که هرچه برایش برنامه ریزی کرده ام و قانون گذاشته ام و پیش بینی کرده ام و قصه ی از پیش نوشته ام... همه را وقعی ننهاده و هرطور که دلش خواسته هر بلایی (خوب یا بد) سرم آورده. یعنی آن وقتی که فکر می کردم اگر فلان اتفاق بیفتد از غصه میمیرم کک ام هم نگزید وقتی اتفاق افتاد و آن وقتی که فکر کردم بعد از اینکه این شد و آن شد و امتحان کندیدیسی کوفتی به خیر گذشت می شوم خوشبخت دو عالم و می روم سفر و همه ی کتاب های عالم را می خوانم و چه و چه باز هم انگار نه انگار... بعد یکهو می آید سر یک اتفاق کوچک که هیچ جای تقویم جا نمی شود هم چون بهت حال میدهد که تا مدت ها توی ابرهایی و دلت نمی خواهد پایین بیایی. یا وقتی فلانی فلان چیز را می گوید میروی کز می کنی یک گوشه و یک هفته غصه اش را می خوری و همیشه ته دلت می ماند که من که مراعات همه را می کنم چه خوب آدم ها دلم را می شکنند
خلاصه که همه ی این ها را گفتم که بگویم این روزها زندگی ام بیش از پیش غیرقابل پیش بینی ست. هیچ چیزی آنطور که فکرش را می کردم نیست و شاید - بزنم به تخته- هشتاد نود درصد چیزها بهتر است از آن چیزی که خیالش را کرده بودم. مسخرگی داستان البته این جاست که برخلاف همه دخترها که آینده را گل و بلبل می بینند و همیشه اتفاقات خوب و صحنه های عاشقانه قرار است در آینده دور یا نزدیک اتفاق بیفتد من از همان بچگی ته همه ی خیال هایم تلخ بوده است. نمی دانم تاثیر کدام فیلم، کتاب یا هر چی که هست من همیشه قهرمان ناکام خیال های عاشقانه بوده ام. و همیشه تر از آن به قول پریسا ترسیده ام از آنکه این فانتزی مزخرف ام به حقیقت بپیوندد و باز به قول پریسا ته ش بشوم همان تصویر 40 سالگی کنار آباژور با کتاب و قهوه و آن عینک کائوچویی که آن وقت ها که خیال پردازی اش را می کردیم مثل الان ها مد نبود. و سیگار البته که خوب سر این یکی با پری سا و بهاره به تفاهم نرسیده بودیم. خلاصه که هرچه من خیال کرده ام نشده: خوب یا بد...نشده! همه ش جور دیگری شده و من این روزها دغدغه ام فهمیدن جورهای دیگر است. مائده ماندن در 
.وسط جورهای دیگراست
بعد بین همه ی این شلوغی ها هنوز خوشحالم که من هیچ وقت رویای مشترکی با دور و بری هایم نداشته ام. خوشحالم که درست وقتی شروع کردم به بی اعتنایی به قواعد زندگی، زندگی -درست مثل هرآدم نمک نشناس دیگری- شروع کرد روی خوش نشان دادن. یک روزی در زد و گفت شما این بسته را سفارش داده بودین؟ و من ماه ها روبروی بسته نشسته بودم و داشتم برآورده شدن خیلی 
.چیزها را هضم می کردم 

اصلا همه ی این ها رو ول کن. پری روز یه کمی بعد از سحر کتاب قمارباز داستایوفسکی رو تموم کردم. مثل همه ی پایان کتاب ها مزه اش تا یکی دو روز زیر زبانم بود. ازآن عاشقانه های روسی که آنجور دخترک نوجوانی هایت را بیدار می کند و این یکی پایان عجیب خوبی داشت

الان دارم گتسبی بزرگ رو می خونم. هنوز دستم نیومده که چه جور چیزی ئه ولی توصیف هاش رو دوست دارم و دلم می خواد با این آقای راوی یه روز بشینیم رو پیشخون یه کافه که رو به خیابونه قهوه بخوریم. یعنی هر کدوم انگشتامونو حلقه کنیم دور لیوان گنده قهوه (نه از این فنجون ریزا که زودی تموم شه و مجبور شی پاشی بری) و زل بزنیم به آدمایی که رد میشن. و هر چند دقیقه یه بار یکی مون بگه اونو می بینی؟ اون یکی بگه اومممم و بعد شروع کنیم قصه پردازی راجع به زن دامن پوشی که با سرعت رد می شد و باد تو موهاش میزد. یا اون آقای کلاه به سر که آفتاب کلافه ش کرده بود. یعنی راوی این کتاب خوراک اینجور کافه نشینی هاست. ته ش هم بدون خداحافظی هرکدوممون کله مونو بندازیم پایین بریم یه ور و من فکر کنم یارو باید نویسنده میشد. و برگردم که بپرسم شاید باشه و ببینم که رفته


April 23, 2013

.

من یهو پیر شدم
پیر ِ صدساله شدم
غم ِ تنهایی ِ تو
...پیرم کرد

دست تو در تاریکی


  خدایا چنان کن سرانجام ِ کار
که تو خشنود باشی 
همین


April 1, 2013

...دل من می لرزد

...گریه نکن ری را... دستت را بده به من
...می رویم پشت بهار چشم می گذاریم
 چشم هایمان را که باز کنیم، اردی بهشت های تهران را
 .نفس می کشیم

February 2, 2013

خسته گی

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟


دلم رو این روزها "فقط" به این خوش کردم که

من پشت ِ اردی بهشت چشم گذاشته ام"
تا سی که بشماری
می آیم سراغ چشم ها و خنده هایت 
" !دختر ِ بهار

January 24, 2013

داستان کوتاه صوتی: کلافه گی

داستان صوتی م امشب آپلود شد تو وبسایت گاهشنود


 برای شنیدن داستان اینجا کلیک کنید! از این 
!قرتی بازی ها

January 5, 2013

در هوایت بی قرارم... بی قرارم روز و شب

ساعت 12 شب، توی کتاب چهره برام پیغام گذاشتی. یه فایل فرستادی. بازش می کنم. داستان کوتاه ئه. نوشتی که همین الان نوشتمش...داغ ِ داغ ئه. و من یادم می افته به اون روزی که وسط چهارچوب در خونه مون 
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم

دیروز... حس عجیبی داشتم. حس عجیب.. متفاوت... متفاوت از همه ی این روزها و
سال ها ولی نه متفاوت از گذشته... حسِ ایران... خیلی حس ِ ایران... توی آینه دستشویی دخترا زل زده بودم به قیافه ی خودم و فکر می کردم چی عوض شده؟ چرا این حس دیگه حس هر روزم نیست؟ چرا دیگه تو راه برگشت خونه اونجوری قدم برنمی دارم و آهنگ گوش نمیدم؟ چی عوض شده؟ 

امشب... داستانت...جواب سوالم نبود...ادامه ی حس بود... شاید هنوز امیدی باشه... شاید تو چمدون ِ برگشت همه ی این حس ها رو بچپونیم و برگردیم

...دلم روشن ئه... دلم

پ.ن: چند دقیقه پیش داشتم دنبال یه مقاله می گشتم تو لیست جستجو یه مقاله آورد از یه سری ایرانی که توی مجله ی شیمی و مهندسی شیمی ِ ایران چاپ شده بود. رفتم تو 
سایت مجله دور زدم کلی

پ.ن2: اینا نشونه ست؟ نشونه ی چی؟