February 29, 2012

تهران من...بی تاب...دل...بی قرار

ای صبا، ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن
هر کجا فریاد ِ فرهادی شنیدی
....یاد ِ شیرین ِ دل ِ تنهای من کن

ای پرستوهای خسته، سرزمین پاکیم کو؟
این خیابانها غریبه اند، کوچه های خاکیم کو؟


February 22, 2012

باز اسفند آمد و من بی قرار توام

از این همه اسفند... انتظارهایش برای ما مانده... کدام اسفند آمد و من منتظر نبودم؟ منتظر تعطیلی مدرسه، منتظر تولد تو، منتظر عیدی، منتظر سبزه ی عید که در بیاید، منتظر خرید اولین مانتو، منتظر سیزده بدر های بارانی، منتظر اسکناس های آقاجون، منتظر پیک شادی،...حالا ولی سه اسفند است که می آید و من مدام مسیر فرودگاه امام تا ترافیک آزادی را مرور می کنم. مدام میروم تا دم گیت شیشه ای، آنجا که چمدان های سنگین را می گذاری روی چرخ دستی و چشمانت دور دور می کند لا به لای صورت ها و دست ها که کدام چشم به راه تو بوده و کدام دست...کدام دست آنقدر شبیه دست توست که هروقت دلت تنگ بشود دست هایت را نگاه کنی و آه بکشی... سه اسفند است که من بی قرار ِ بی قراری ِ صندلی های هواپیمام... وقتی نیم ساعت ِ آخرش قلبت را انگار کسی توی مشت هایش می فشارد... از این همه اسفند...نازنین... انتظارهایش برای ما مانده...

February 20, 2012

روزهای خوب

برای ثبت در تاریخ


February 14, 2012

برای 14 فوریه


چقدر کوچه کوچه ی کودکی را تنها گز کردی، مگر غریبه ای از راه برسد و جلوی غم هایت زانو بزند، چتری های دلتنگی ت را از پیشانی ت کنار بزند و بگوید: کجا بازی ت نداده اند دخترک، که قد این همه کوچه ی آمده بغض داری؟


February 7, 2012

چند سالگی

گاه خودم را نمی شناسم ری را
عوض شده ام یا عوضم کرده اند؟ تو می دانی؟
می خندی...می گویی بزرگ شدی لابد دختر شاه پریون. نگاهت می کنم. کسی قلبم را توی مشتش فشار میدهد. می گویی خط کش بردار خوشبختی ات را سانت کن که فردا که غر زدی نشانت بدهم. می خندم. نه از آن خنده ها که قه قه! از آن لبخند ها که یادم داده اند. حوصله ام را نداری می دانم. خسته ات کرده ام بس که آمده ام و غر زده ام و رفته ام و نمانده ام. تو اما صبوری می کنی با من. فکرم را می خوانی و می خندی. از آن خنده ها که مثل آبشار میریزد روی کله ی غم های آدم. می گویی صبور شده باشی فاتحه ت خوانده است. می گویم الله مع الصابرین. می گویی تو اول "بس" بودنش را بفهم و دست از این در و آن در زدنت بردار. می گویم تو همیشه می آیی این وسط. حتی وسط سجده ها گاهی یا دقیقا آن لحظه که می خواهم نذر کنم یا قول بدهم. می گویی عظمت اقیانوس رو درک نکرده باشی، همه ی عمرت توی همان دو متر ابتدایی دست و پا میزنی و اسمش را می گذاری شنا. می گویم چشم انتظار آن بزرگترین موجم
ری را ... که بیاید و ببرد و نباشم...می گویی... صبر نداری... دیدی؟
می خندم...به خودم و تو که نگاه می کنم، خنده ام می گیرد. از خودم...از تو...از خودم و تو

February 5, 2012

پا به پای من بیا
یکی تند و یکی آهسته که می آیی
دلم می لرزد
... هم پا