آن وقت ها جمعه هایی که می خواستیم شبش برویم شهربازی مامان مجبورمان می کرد ظهر بخوابیم. می گفت اگر نخوابیم شب نمی بردمان. یادم می آد چه کلنجاری می رفتم با خودم و چشم هایم و مغزم و بالشت که خوابم ببرد و نمی بُرد. با آن همه هیجان هم هیچ تعجبی نداشت که خوابم نبرد، من که روزهای عادی ش هم مربی و پرستار ِ مهدکودک را ضلّه می کردم ولی ظهرها نمی خوابیدم. آخرش هم یاد گرفتم خودم را چه جوری به خواب بزنم که دست از سرم بردارند
عصرهای شهربازی را می گفتم. چشم هایم را می بستم و می گفتم تا 100 که بشماری خوابت می برد. 100 می شد 300 و 500 و 800 ولی خوابم نمی برد که نمی برد. آخرش آنقدر می شماردم که وقت بیدار شدن می رسید
همه ی این ها را گفتم که بگویم همین است که خوب بلدم روزها...ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را بشمارم
دیشب که برگشتم خونه یه بسته تو صندوق پست منتظرم بود. توش نه یکی نه دو تا که سه تا شازده کوچولو به سه زبان مختلف بود. حالا من به چهار زبون شازه کوچولو رو دارم. امروز هم یه پرنده ی کیچیلی کادو گرفتم که رو دسته کلیدم آویزون شده و همیشه مثل بی بی ناز باهامه. (بی بی ناز اسم کفشدوزکی ئه که به کلیدام آویزون ئه) . این دو تا کادو با این فاصله از تولدم رو به فال نیک گرفتم
این چند روز باید برم تو غار...یه سری فکر هست که باید بکنم...یه سری حرف هست که باید با خودم بزنم و یه سری تصمیم که باید رسما گرفته و نوشته بشن
باید تکلیف این زندگی که از یه وقتی به بعد شده عین یه خواب طولانی رو معلوم کنم. یا باید بیدار شم یا بفهمم کی قراره بیدار شم یا بفهمم کی کجا هیپنوتیزم ِ این خواب شدم؟ شایدم انقدر چشم هام رو به روی این دنیای لعنتی بستم که خوابم برده
برای کسب عادت های جدید باید یه سری از عادت های قدیمی رو بریزی دور. در نتیجه چند وقت تو مرض ِ ترک عادتم
فردا هم باید صبح ِ گاه بیام دانشگاه نمونه های آزمایشی م رو ببرم برای تصویربرداری با میکروسکوپ. خیلی هیجان دارم ببینم چه شکلی میشن زیر میکروسکوپ خفن
امروز تو جلسه استادم گفت نمونه ها رو می تونی شب قبل بسازی آزمایش های قبلی ت نشون میده خیلی هم تغییر نمی کنن، بعد من گفتم آره می دونم ولی از اونجایی که من تو آزمایش هام خیلی محتاط ام (بعد تو دلم و تو تمام زندگی م)...گفت آره می دونم. این اون چیزی ئه که من راجع به کارت خیلی دوست دارم. خیلی جالب ئه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینو راجع به من فهمیده باشه. نمی دونه که اگه به من باشه روزی دو دست لباس و کفش می آرم با خودم از خونه بیرون که "اگه گرم شد...." ، "اگه سرد شد..."ء
باید حرف بزنیم....باید فکر کنیم...باید تصمیم بگیریم
پ.ن: این دل غمدیده حالش به شود دل بد نکن... واین سر ِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
حوصله ندارم. اعصاب ندارم. هر روز باید یه اتفاق بدی بیافته آخه؟
می دونی بیشتر دلم از این زندگی بی تضمین گرفته. از شادی که وظیفه ش ئه که دیری نپایه...از غم که وظیفه ش ئه که همیشه اون پایین ها منتظر باشه و به وقتش بیاد بالا
می دونی؟ گاهی حس می کنم کاری ندارم دیگه تو این زندگی...بیهوده دور خودم می چرخم تا کی بشه که تموم بشه. هیچ دلخوشی، دلبستگی دل مشغولی ئی حس می کنم ندارم اینجا...یادم که می افته به سال های قدیم که به تک تک چیزهایی که داشتم وابسته بودم فکر می کنم شاید غربت این کار رو با من کرده...یا شاید زندگی که خوب یادم داده هیچی برای آدم نمی مونه
هیچی...می دونی؟ دلم برای اون همه انگیزه و انرژی و امید که آخرش شده "هیچی" می سوزه...دلم برای خودم و تمام حس ها و آرزوهای از دست رفته ام می سوزه