July 29, 2012

از حال بد به حال خوب

وقتی تا 6 صبح بیدار بمونی، این حال نصیبت میشه که روبروت از بالای مانیتور آسمونو ببینی که کم کم روشن میشه و صدای پرنده ها که انگار انرژی ِ این ساعت ِ روز مستشون کرده، همون یه نمه خوابم از سرت بپرونه! حتی به سرت میزنه بزنی بیرون و بری واسه خودت راه بری و راه بری و راه بری

July 26, 2012

تلخ


تلخم

...خیلی

آدم گاهی باورش نمیشه از کجا می خوره

از صداهای تو مغزم که هی سعی می کنه کارا و اخلاقای گند بقیه رو توجیه کنه و هی بگه حتما نفهمیدن یا از عمد نبوده یا هرچی، حالم بهم می خوره از صداهایی که هی می گه داری بهونه میگیری... حتما یه چیز دیگه داره میرنجونتت

می دونی؟ دلم می خواد از این به بعد، اون آدم بی فکر بی مبالاتی که هرکاری دلش می خواد می کنه و مراعات بقیه و حداقل های روابط انسانی رو نمی کنه من باشم

خسته شدم از بس رعایت آدم ها رو کردم

...دیگه بسّه

!دیگه بسّه م ئه

July 23, 2012

کس نمی داند...کس نمی پرسد...بُرد ِ روزان ِ کدامین را

بر خلاف وقت هایی که دلم می خواست مرخصی بگیرم از فکر کردن و تو مغزم چیزی رد نشه، این روزها دلم می خواد خوب و درست و عمیق فکر کنم. به خیلی چیزها. یکی ش این که واقعا از زندگی چی می خوام. چرا وقتی اون چیزهایی رو که می خواستم دارم، شاد نیستم؟ از اول آرزوهای اشتباهی داشتم؟ شاد بودن رو بلد نیستم؟ یا همیشه فکر می کنم چیزی در بیرون باید برای من کاری انجام بده؟
این روزها هی زندگی م رو مرور می کنم. تقریبا از اون وقتی که خاطره هام یادم می آد. هی فکر می کنم که چه زمان هایی واقعا شاد بودم و چه زمان هایی ناراضی. وقتی ناراضی بودم، فکر می کردم چی راضی م می کنه؟
نمی دونم. گاهی فکر می کنم یه جای روابطم با آدما می لنگه. مدام از خودم می پرسم تقصیر ِ منه یا بقیه؟ گاهی فکر می کنم تقصیر ِ منه که فکر می کنم باید حواسم به همه باشه و فکر همه جا رو بکنم و نگران ِ تک تک دغدغه های دیگران باشم. این روزها خیلی از خودم می پرسم چرا "هیچ کس" به معنی واقعی کلمه "هیچ کس " دغدغه های منو نمی دونه؟ نمی پرسن ازم؟ یا می پرسن و من طفره میرم؟ مدام مرور می کنم زندگی م و میبینم من همیشه دغدغه ها و غم هامو فقط با خودم گفتم. یادم می افته به وقت هایی که تو تنهایی گریه می کنم و با خودم بلند بلند حرف می زنم. گاهی باخودم، گاهی با خدا، گاهی با سوم شخصی که کسی نیست. مخاطب ِ حرف هامه. مخاطب ِ خیالی که خیلی سال ئه که واسه خودم تعریفش کردم. کسی که گوش میده که می فهمه که بعد فراموش می کنه. وقتی مرور می کنم، می بینم تو اون واگویه های تنهایی هم. خیلی طول می کشه تا شروع کنم به حرف زدن. اولش از یه گریه ی آروم و بی صدا شروع میشه. بعد کم کم صدای هق هق ام میره بالا و بعد شروع می کنم بلند بلند حرف زدن. فریاد زدن. گلایه کردن
نمی دونم کجای کار می لنگه. نمی دونم من از کی و چی جوری شروع کردم به حرف نزدن
نمی دونم
حتی مطمئن نیستم هنوز که می خوام حرف بزنم با کسی
فقط گاهی که دلم خیلی میگیره...گاهی که سوم شخص ِ خیالی م فقط نگام می کنه...دلم می خواد یکی باشه که بگه...اینا همه ش هم تقصیر ِ تو نیست...بگه شاید تو خیلی زود بزرگ شدی
شاید خیلی زود دیر شده...شاید

July 19, 2012

سکوت های همیشه

دارم یک چیزهایی را تمرین می کنم
چیزهایی مثل 
حرف زدن

July 18, 2012

مواجهه

گفته بودمت
سنگ ِ امید را من برمیدارم 
سنگِ آرامش را 
...تو
نگفته بودم؟

July 13, 2012

...چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی

مرا 
تو
بی سببی 
.نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب؟
....
کلام
از نگاه تو
...شکل می بندد

...یا گلی را ببوید

...یا گلی را ببوید

و اوچون قطعه گم شده ای داشت
...نمی توانست آنقدرها تند قل بخورد

July 11, 2012

رو در رو

میرسد روزی که یاد میگیرم انقدر خودم را سرزنش نکنم. یا شاید یاد می گیرم از موقعیت های سرزنش پذیر اجتناب کنم. یا شاید خودم را آنطور که هستم می پذیرم نه آنطور که باید باشم. شاید یک روزی بنشینم یک گوشه و فکر کنم که من چطور باید باشم و آنطوری که فکر می کنم باید باشم را از کجا آورده ام؟ چه کسی، چه گروهی، چه کتابی، چه کلاسی، چه فرهنگی، چه سنتی، چه اخلاقی به من یاد داده که چطور باید باشم. و دوباره از بالا همه ی آنها را مرور می کنم و آخر هر خط از خودم می پرسم که چرا؟ که چی بشه؟ واقعا اینطور ئه؟

روزی میرسد که صبح که چشمانم را باز می کنم لبخند می زنم. اخم نمی کنم به لیست کارهای نکرده ام که اولین چیزی ست که هر صبح در صفحه مغزم شکل می گیرد. روزی میرسد که لیست کارهای نکرده را پاره می کنم و می افتم دنبال آن مدل زندگی که لیست نخواهد جلو رفتنش. شاید هم یک روزی رفتم از کتابخانه کتابی امانت گرفتم که یاد داده بود چطور از یک ایده آل گرای کمال گرای افراطی به یک فرد معمولی ِ خوشبخت تبدیل شویم. 

یک روز می رسد که دلم به حال خودم می سوزد و انقدر برای خودم باید و نباید نمی کنم. می گذارم خودم برود و هر چقدر دلش می خواهد فریاد بزند و گل بازی و آب بازی کند و همه ی پول هایش را آت و آشغال بخرد و هیچ فکر فردایش نباشد و شب اگر دوست نداشت نخوابد اصلا

یک روز میرسد که من با خودم رو در رو حرف میزنم

July 7, 2012

!نکرده کار بلای جون نبود


امروز در راستای خودکفایی و خود روحیه دهی، موهای خود را تریم (به قول اینا) کردیم. و به قول خودمون نیم سانت از سرهاش زدیم!  حس خوبی داشت قسمت کردن و خیس کردن و قیچی زدن و نحوه ی مراقبت از اینکه مو جایی نریزه

.الانم با وجود اینکه کلا 50 گرم هم مو نزدم، احساس سبکی در سر ِ مبارک می کنم