بر خلاف وقت هایی که دلم می خواست مرخصی بگیرم از فکر کردن و تو مغزم چیزی رد نشه، این روزها دلم می خواد خوب و درست و عمیق فکر کنم. به خیلی چیزها. یکی ش این که واقعا از زندگی چی می خوام. چرا وقتی اون چیزهایی رو که می خواستم دارم، شاد نیستم؟ از اول آرزوهای اشتباهی داشتم؟ شاد بودن رو بلد نیستم؟ یا همیشه فکر می کنم چیزی در بیرون باید برای من کاری انجام بده؟
این روزها هی زندگی م رو مرور می کنم. تقریبا از اون وقتی که خاطره هام یادم می آد. هی فکر می کنم که چه زمان هایی واقعا شاد بودم و چه زمان هایی ناراضی. وقتی ناراضی بودم، فکر می کردم چی راضی م می کنه؟
نمی دونم. گاهی فکر می کنم یه جای روابطم با آدما می لنگه. مدام از خودم می پرسم تقصیر ِ منه یا بقیه؟ گاهی فکر می کنم تقصیر ِ منه که فکر می کنم باید حواسم به همه باشه و فکر همه جا رو بکنم و نگران ِ تک تک دغدغه های دیگران باشم. این روزها خیلی از خودم می پرسم چرا "هیچ کس" به معنی واقعی کلمه "هیچ کس " دغدغه های منو نمی دونه؟ نمی پرسن ازم؟ یا می پرسن و من طفره میرم؟ مدام مرور می کنم زندگی م و میبینم من همیشه دغدغه ها و غم هامو فقط با خودم گفتم. یادم می افته به وقت هایی که تو تنهایی گریه می کنم و با خودم بلند بلند حرف می زنم. گاهی باخودم، گاهی با خدا، گاهی با سوم شخصی که کسی نیست. مخاطب ِ حرف هامه. مخاطب ِ خیالی که خیلی سال ئه که واسه خودم تعریفش کردم. کسی که گوش میده که می فهمه که بعد فراموش می کنه. وقتی مرور می کنم، می بینم تو اون واگویه های تنهایی هم. خیلی طول می کشه تا شروع کنم به حرف زدن. اولش از یه گریه ی آروم و بی صدا شروع میشه. بعد کم کم صدای هق هق ام میره بالا و بعد شروع می کنم بلند بلند حرف زدن. فریاد زدن. گلایه کردن
نمی دونم کجای کار می لنگه. نمی دونم من از کی و چی جوری شروع کردم به حرف نزدن
نمی دونم
حتی مطمئن نیستم هنوز که می خوام حرف بزنم با کسی
فقط گاهی که دلم خیلی میگیره...گاهی که سوم شخص ِ خیالی م فقط نگام می کنه...دلم می خواد یکی باشه که بگه...اینا همه ش هم تقصیر ِ تو نیست...بگه شاید تو خیلی زود بزرگ شدی
شاید خیلی زود دیر شده...شاید
No comments:
Post a Comment