July 31, 2016

زمان‌فرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم

نگاهت ميكنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در اين خاموشی گوياست، نشنيدی؟
تو هم چيزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بيا تا آنچه از دل می‌رسد بر ديده بنشانيم
زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زيان دارد
چو هم‌پرواز خورشيدی مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشيان دارد
الا ای آتشين‌پیكر برآی از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد
زمان‌فرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهی اين عشقِ عاشق‌كش كه عهدِ بی‌زمان دارد
ببين داسِ بلا ای دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدايی‌ها
بيا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خون‌فشان دارد
دهان "سايه" می‌بندند و باز از عشوه‌ی عشقت
خروشِ جانِِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

........................
و باز هم سایه

July 29, 2016

قصه‌ی دخترک

مثل هر روز صبح آهنگ با صدای بلند توی گوشم بود و لیوان قهوه یه دستم و آن یکی دستم توی جیبم و داشتم قدم‌زنان میامدم سمت آفیس. داخل محوطه‌ی دانشگاه شده بودم و چند متری تا ساختمان‌های مهندسی بیشتر فاصله نداشتم که با سفیدی چشم چپم دیدم یک نفر دارد از پشت بهم نزدیک می شود. کمی آمدم سمت راست تا جا باشد که از کنارم رد شود ولی رد نشد. هم‌پای من شد. سرم را چرخاندم سمتش. چیزی گفت که از حرکت لب‌هایش حدس زدم گفت ببخشید؟. دیروز همین موقع‌های روز دخترک دیگری چندمتر آنورتر آمده بود سمتم و آدرس ساختمان محل ثبت‌نام را پرسیده بود. حدس زدم این یکی هم باز آدرس میخواهد. هدفونم را درآوردم. با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت پول خرد دارید؟ قدش از من کوتاه‌تر بود. موهای کوتاه نارنجی داشت. تی شرت یقه گرد بنفش تنش بود. یک کوله روی دوشش بود و یک ژاکت نازک خاکستری توی دستش. انگار که همین الان از مدرسه برگشته باشد. اولش کمی جا خوردم. شروع کردم بیخودی به جیب‌هایم دست زدن و من من کردن. گفتم نمی دونم. چقدر لازم داری؟ گفت هرچقدر که باشه. گفتم بذار ببینم. کوله‌ام سنگین و گنده بود و نمی توانستم یک دستی هم تعادلش را حفظ کنم هم چیزمیزهای تویش را نریزم بیرون. اول کمی تلاش کردم. زیپش باز نمیشد. گفتم میشه اینو یه لحظه نگه داری؟ با چشم‌های کنجکاوش نگاهم کرد و گفت آره حتما. لیوان قهوه‌ام را دادم دستش. کیف پولم را درآوردم. پول نقد کلا یک بیست دلاری داشتم و یک پنج دلاری. بیست دلاری را درآوردم و گرفتم سمتش. متعجب نگاهم کرد. گفت آخه. بعد گفت جدی میگی؟ کیف پول را گذاشتم سرجایش کوله را انداختم پشتم و دستم را دراز کردم سمتش. لیوان قهوه را پس داد. چشم‌هایش درشت و براق شده بود. ولی به من نگاه نمیکرد. دور و بر را نگاه میکرد. انگار دنبال کسی میگشت آن لحظه را نشانش دهد. لبخند زدم. گفت خیلی مرسی. گفتم روز خوبی داشته باشی. گفت شما هم... شما هم روز عالی‌ای داشته باشی. چرخیدم و به راهم ادامه دادم.ء
دستم را گذاشته بودم جای دستانش دور لیوان و صدایی توی سرم میگفت من که برای عالم و آدم قصه توی سرم میسازم، قصه‌ی تو را نمیخواهم بدانم دخترک. سرم را مدام به راست و چپ تکان میدادم ولی تصویر موهای نارنجی‌، چشمان براق و گردنبندش که شبیه اسبی بود که روی دو پا ایستاده، از ذهنم و گرمای دست‌هایش از کف دستم نمی‌رفت. ء

July 27, 2016

ژان-سباستین یا تنها چشم آبی‌ای که به دنیای من راه پیدا کرد

آخر طاقت نیاوردم و به خودش هم گفتم که تو تنها سفیدپوستی هستی که من برایش حرف زده‌ام. یادم نیست چه جوابی داد. لابد مثل همیشه دستم انداخت یا گفت که فعل حرف‌زدن را تعریف کن یا گفت جامعه‌ی آماری‌ات یکجایش می لنگد. من ولی همینطور که چشمم به سنگفرش خیابان قدیمی بود داشتم فکر میکردم درست‌ترش این بود که بگویم تنها چشم‌آبی.ء
اولین باری که دیدمش تازه از فرانسه آمده بود کانادا. توی جلسه‌ی گروه جلوی پرده ایستاده بود و داشت خلاصه‌ی تحقیقات دکترایش را برایمان ارائه میداد. پیراهن مردانه ی سفیدی پوشیدی بود که درست اتو نشده بود. موهای بلندش که تا شانه‌هایش میرسید قهوه‌ای بود ولی نه خیلی روشن. موهایش هم حتی اتو میخواست. معلوم بود که استرس دارد. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود. دستش را برد سمت موهایش و تکه‌ی موهای سمت راست را گذاشت پشت گوشش. نگاهش را که بالاخره از اسلایدها گرفت و چرخید سمت ما، برای اولین بار چشم‌هایش را دیدم. آبی بود. نه هر آبی‌ای اما. آبی‌ترین چشم‌هایی که تا آن موقع دیده بودم. رنگ یخ نبود. رنگ آبی خلیج هم نبود. رنگ آسمان بود آن وقت‌هایی که هیچ ابری ندارد و آفتابش هم خیلی تند نیست. با آن چشم‌های آبی و موهای بلندِ از وسط فرق باز کرده و صورت کشیده‌اش عین مسیح بود. مسیحی که تند تند حرف میزد و وسط‌های حرف‌هایش انقدر لهجه‌ی فرانسوی‌اش غالب میشد که اگر دقیق گوش نمیدادی فکر میکردی دارد فرانسه حرف میزند نه انگلیسی.ء
بعد از آن اولین روز تا چند ماه خیلی ندیدمش. در جلسات گروه هم با کسی حرف نمیزد. یک گوشه مینشست و نگاهش را به میز میدوخت. من هم هرگز نزدیکش نشدم. هیچ چشم آبی‌ای تاحالا کنجکاویم را برنیانگیخته بود. ء 
تا آن زمستان سرد و طولانی که او شد کمکیار استادِ درسی که من حل-تمرینش بودم. نصف جلسات کلاس را او درس میداد. بخاطر ساز و کار آن درس، ناگزیر هفته ای پنج بار همدیگر را میدیدیم. اولین جلسه ای که جلوی کلاس ایستاد و درس داد را خوب یادم هست. درست شده بود مثل همان ارائه‌ی اولش در گروه. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود و اشتباه‌های محاسباتی‌اش در حل مسئله خودش و بچه‌ها را کلافه کرده بود. آخرش به جای یکی از جواب‌ها دایره کشید و گفت اگر فرض کنیم این عدد که اشتباه درآورده‌امش دایره باشد،... و بقیه مسئله را با همان دایره حل کرد. چقدر توی دلم خندیدم. کلاس که تمام شد از ته کلاس بلند شدم و رفتم سمتش. بچه ها دورش را گرفته بودند. نزدیک که شدم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. ابروها و شانه‌هایش را جوری بالا انداخت که انگار بین یک مشت آدم کوتوله‌ی خنگ گیر افتاده. خندیدم. بعد از آن کلاس عادتمان شد که بعد از کلاس‌ها برویم باهم قهوه بخوریم. به قول او قهوه‌ی مزخرف آمریکایی. اوایل خیلی حرف خاصی نمیزدیم. یا راجع به مباحث کلاس حرف میزدیم یا قهوه. و من فکر میکردم تنها وجه مشترک ما مکانیک سیالات و قهوه است.
کم کم ولی حرف هایمان طولانی شد و یک روز به خودم آمدم و دیدم دارم برایش از چیزهایی حرف میزنم که برای کمتر کسی می‌گویمشان. وعجیب اینکه خوب میفهمید، سوال میپرسید، به چالش میکشید و من چقدر کم داشتم کسی را که فکرهای تنهایی‌ام را به چالش بکشد. او هم که به نظرِ همه یک موجودِ باهوشِ خجالتیِ غیراجتماعی بود، مدام برایم پرحرفی میکرد. وسط آن پرحرفی‌ها فهمیدم حرف مشترک ما همان نقدِ خود است، همان نارضایتی از خود، از محیط، از حماقت آدم‌ها و از همه چیزی که دورمان را گرفته بود. من میدانستم که او به خدایی معتقد نیست و او هم بعدها فهمیدم خیلی بیشتر از آنکه فکر میکردم از مسلمانی چیز میداند. راجع به دین و خدا و آداب دین هم حرف میزدیم. او تنها بی‌خدایی بود که آنقدر راحت برایش از خدایم حرف میزدم.ء
چند ماه بعد، روزی که داشت برمیگشت فرانسه صبحش رفتیم قهوه خوردیم و بعد تا یک جایی قدم زدیم. سر چهارراهی اطراف دانشگاه خداحافظی کردیم. میدانستم که دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید. هیچ‌کدام ولی چیزی نگفتیم که خداحافظیمان را از یک خداحافظی ساده و رسمی متفاوت کند. جمله‌ی آخرش این بود که چمدانش را هنوز کامل نبسته. جمله‌ی آخر من این بود که همین یک کار را هم سرموقع انجام نداده‌ای! خندید. خداحافظی کردیم و هرکدام به سمتی رفتیم. ء
دو سال از روز خداحافظی‌مان میگذشت. در این دو سال هیچ ارتباطی نداشتیم. او که در هیچ شبکه‌ی اجتماعی عضو نبود، من هم که میمیرم بخواهم یک خط ایمیل بزنم. دورادور اخبارش را از هم‌گروهی‌ها داشتم ولی. در دانشگاهی در فرانسه استاد شده بود، جواب ایمیل بچه‌ها را نمیداد و همین.
تا همین چندوقت پیش روز اول کنفرانس در ایتالیا که سر ناهار دیدم استادم یک گوشه ایستاده دارد با یک آدم قد بلندی حرف میزند. موهایش را کوتاه کرده بود و فرق کج باز کرده بود. موهایش روشن‌تر شده بود. نزدیک شدم. برگشت. چشم‌هایش همان بود. ولی آشنا نبود. سلام کردم. با لحن بی‌تفاوت آدمی که با یک آشنای دور حرف میزند گفت نمیدانستم که تو هم میایی این کنفرانس را. گفتم لیست شرکت کننده‌ها را نگاه نکرده بودی؟ نگاهش آشنا شد. گفت چرا فقط آن‌هایی را که عنوان کارهایشان جالب بود! به استادم که کنارمان ایستاده بود اشاره کردم و گفتم یعنی کار ایشان را چک نکردی؟ خندید. دوباره شد همان مسیح‌ای که تند تند حرف میزد و انگلیسی‌اش لهجه‌ی غلیظ فرانسه داشت. آن یک هفته‌ی کنفرانس فرصت خوبی بود تا دوباره باهم حرف بزنیم. نمیدانست که من کمتر از تعداد انگشتان یک دست آدم‌هایی دارم که وقتی بعد از مدت‌ها میبینمشان از همان جمله‌ی اول جوری حرف میزنم که انگار همین دیروز بوده که همدیگر را دیده‌ایم. زنگ تفریح‌های بین ارائه‌ها و عصرهای آن یک هفته را کلی کل کل کردیم و بحث کردیم و هی من غرِ کانادا را زدم و او گفت قدر کانادا را بدون. ء
آن عصری که بهش گفتم تو تنها سفیدپوستی هستی که برایش حرف زده‌ام پیاده داشتیم میرفتیم سمت کلیسای قدیمی شهر. دور کلیسا که دور زدیم، یک کافه پیدا کردیم و رفتیم تو. نزدیک غروب بود. رفتیم روی یک میزی گوشه‌ی کافه نشستیم. آن سمت میز پشت به خیابان نشسته بود. همین طور که حرف میزدیم هوا کم کم تاریک میشد. هیچ چیزی سفارش نداده بودیم. کسی هم نیامد بالای میزمان چیزی بپرسد. در تاریکیِ بیرون، من از پنجره فقط مجسمه ی سفید داوود را میدیدم که نور چراغ‌های دورش روشنش کرده بودند. از اوضاع بد فرانسه میگفت. نگران بود. میگفت به زودی اتفاق بدی میفتد. گفتم انقلاب؟ گفت نمیدانم ولی همه چیز دارد به سمت بدتر شدن پیش میرود. روی صندلی روبرویی من ننشسته بود. صندلی کناری‌اش نشسته بود. این را هم هر دوی ما که از آدم‌ها و مقابله‌ها فراری بودیم خوب بلد بودیم: برای حرف زدن لازم نیست چشم در چشم باشیم. او به دیوار روبرو نگاه میکرد و من به مجسمه‌ی داوود. من هم برایش گفتم که چقدر زندگی کسالت بار شده و خودم را با تئاتر و فیلم و فلسفه دارم سرگرم میکنم. گفتم کانادا با آن سکوت شب‌هایش دیوانه‌ام میکند. گفتم دوروبرت را نگاه کن. یک ساعتی میشود که هوا تاریک شده ولی بیرون در خیابان پر از آدم است و توی همین کافه‌ی فسقلی که یکی از ده کافه‌ی دور میدان است هم این همه آدم نشسته‌اند. گفت که خُب ادمونتون را چرا با یک شهر توریستی در ایتالیا مقایسه میکنی؟ گفتم من ادمونتون را با تهران مقایسه میکنم. و بعد برایش از تهران گفتم. تهران و شب‌هایش.... بلند که شدیم موقع بیرون آمدن فروشنده‌ها متعجب نگاهمان کردند. دو سه ساعتی نشسته بودیم در آن کافه و چیزی سفارش نداده بودیم. یواش گفتم بنظرت چیزی بگیریم بریم بیرون؟ گفت تقصیر خودشونه سوال نپرسیدند! خندیدیم و رفتیم سمت مجسمه‌ی داوود. برگشتم و نام کافه را چک کردم. فکر کردم بعدا باید از این کافه بنویسم حتما. حالا اما نامش یادم نمیاید. اسمش را میگذارم "شب‌های فلورانس".ء
خداحافظی این بارمان از خداحافظی قبلی هم ساده‌تر بود. توی یک بستنی‌فروشی نشسته بودیم. هر دو با موبایل حرف میزدیم. من با کانادا یا به قول او با شازده (که ماجرایش برمیگشت به خاطره‌ای که من از ترجمه‌ی اسم شازده برایش گفته بودم)، و او با دوست‌دخترش  در فرانسه که دسته‌کلیدش را در محل‌کارش جا گذاشته بود و بعد از یک ساعت رانندگی تازه دم در خانه فهمیده بود و حالا اگر هم یک ساعت رانندگی میکرد و برمیگشت باز کسی نبود که درب محل کار را برایش باز کند. از آن طرف هم دختره جایی را نداشت که برود شب را بماند. کلافه بود. بلند شد رفت بیرون و من از پنجره میدیدمش که همانطور گوشی به دست سه متر پیاده‌رو را گرفته بود و هی میرفت و برمیگشت. هوای داخل مغازه گرم بود. بستنی‌ها آب شده بودند. دور کاسه‌ی مقواییِ بستنی‌اش یک دایره‌ی سفید درست شده بود که هی بزرگتر میشد. آمد تو. میدانستم که برای شام با استادم قرار دارد و باید برود. تلفنش هنوز دستش بود. عذرخواهی کرد. گفت که باید برود. گفتم میدانم. خداحافظی کردیم. گفت شاید دوباره همدیگر را دیدیم. لبخند زدم.ء
آخرین‌باری که مسیح را دیدم تلفن به دست از قاب پنجره‌ی بستنی‌فروشی خارج شد. نگاهم را دوختم به لامپ‌های نئون. نام بستنی‌فروشی را چک کردم. ء

July 24, 2016

تکلیف

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن.ء

و اینچنین فریادها و نجواها ساکت می‌شوند

حرف‌هایی هست برای نگفتن. حس‌هایی هست برای فراموش کردن. بعد یک روزی میبینی یک دیوانه‌ای مثل برگمان برمیدارد سهمگین‌ترینشان را لخت و عور می‌گذارد روبروی چشم‌هایت. انگار گشته باشد و آن ترسناک‌ترینی که چپانده‌ای‌اش ته چاه مغز و دلت و کلی خاک رویش ریخته‌ای را یافته باشد و نبش قبر کرده باشدش برایت. این بار خواب نیستی. در بیداری نشسته‌ای و کابوس‌های واقعی‌ات را دوباره و سه‌باره و ده‌باره زندگی میکنی.ء

July 21, 2016

نخِ دورِانگشت

چندوقت یک بار هم برایم اسباب‌بازی میخرد. دیروز جعبه‌ی عینکِ واقعیت‌مجازیِ گوگل را داده دستم میگه: "که دیگه ساعت ده و نیم شب نگی حوصله‌ام سر رفته".ء
تو_مسئول_گلت_هستی
یک_حوصله_سررفته_ی _مادرزاد

یادداشت روزانه

یک
یک سر و سامانی باید به زندگیم بدهم. کارهایی را که چند ماه است یا متوقف کرده‌ام یا صرفا پشت گوش انداخته‌ام را باید بردارم بگذارم روی میز و نوبتی بهشان برسم. مثل تمام کردن دو کتابی که روی پاتختی‌ست. مثل خواندن داستان‌های پسره که هی صبوری می‌کند و به رویم نمیاورد که چهارماه است که قرار است هفت تا داستان کوتاهش را بخوانم و نظر بدهم. فیلم تئاترهایی که از ایران آورده ام را باید ببینم. و رُمان آن یکی را هم باید بخوانم.ء

دو
امروز توی راه آفیس وقتی یکی از آهنگ‌های پلی‌لیستم انقدر به وجدم آورد که شروع کردم بالا پایین پریدن و زیگ زاگ یورتمه رفتن، با خودم فکر کردم چقدر من همیشه موسیقی را دست کم گرفته‌ام! و بعد فکر کردم به راحتی میشود حتی از آدم‌ها به آهنگ‌ها پناه آورد. بعد فکر کردم کدام آدمی تا حالا مرا انقدر به وجد آورده که یورتمه بروم؟ اینجای فکرهایم که رسیدم دیگر نزدیک جاهای شلوغ دانشگاه شده بودم و شروع کردم خیلی معمولی و سنگین رنگین شبیه کسی که توی گوشش دارد آهنگ کلاسیک گوش میدهد راه رفتن.ء

سه
دارم سعی میکنم کانسپتی برای خودم تعریف کنم که نامش را گذاشته‌ام "بدرقه‌ی بی‌عزاداری". ایده‌اش را از استتوس یکی توی ف.بوک دزدیده‌ام ولی خیلی هنوز کار دارد. اینکه عزاداری را از رفتن بگیری کار آسانی نیست. آن هم برای من که همه چیز دنیا را همیشه موقتی دیده‌ام غیر از رفتن. برای من رفتن هیچ وقت برگشتنی نداشته. به محض اینکه رفتن را بپذیرم شروع میکنم به عزاداری و ختم و سوم و هفت و چهل و سال گرفتن توی دل خودم. حالا ولی می‌خواهم تمرین کنم که رفتن عزاداری نمی‌خواهد. رفتن بخشی از بودن است. یعنی هر که آمد، هر که بود، روزی میرود. این را مریم که رفت بالاخره یاد گرفتم. ولی خب روش حل مسئله برایم دل نبستن شد، آدم ها را راه ندادن! حالا ولی می‌خواهم به آدم ها اجازه‌ی "بودن و بعد هم رفتن" بدهم. خیلی سخت است ولی باید شدنی باشد. ته‌اش دیدی یک روزی رسید که من مرگ را هم فهمیدم. و توانستم بعد از پانزده سال بپذیرم که آقاجون تمام شده، نرفته.ء 

July 18, 2016

غمِ تنهایی تو پیرم کرد

یکی از علائقم هم این است که چند وقت یک بار خودم و تو را تماشا کنم. یعنی میروم مینشینم آن بالا گوشه سه‌کنج سقف و خودمان را نگاه میکنم. گاهی هم چهارزانو مینشینم روی مبل تکی سیاه و خودمان را که روی کاناپه نشسته‌ایم تماشا می‌کنم. همه ی این تماشاها موسیقی پس‌زمینه دارد. صدای خودمان را نمی‌شنوم. فقط صدای بلند موسیقی. بعد همین‌طور که انگشت‌های اشاره‌ام را قلاب کرده‌ام دور شست پاهایم خودمان را تصور می‌کنم که داریم پیر می‌شویم. یکهو آهنگ پس‌زمینه که دارد عوض می‌شود به خودم میایم و میبینم فقط من پیر شده‌ام و تو همین شکلی مانده‌ای. بعد دقت می‌کنم به قیافه‌ات. داری با منِ شصت-هفتادساله حرف میزنی ولی انگار نمیبینی که من پیر شده‌ام. نگاهم را میچرخانم سمت خودم. خودم دست های پیرشده اش را دور لیوان بزرگ دسته داری حلقه کرده. هرچه سرک میکشم توی لیوان را نمی‌توانم ببینم. لیوان را ولی هر بار خیلی کند به لب‌هایم نزدیک می‌کند و باز آرام میاوردش پایین، تا نزدیکی‌های میز. و بی آنکه تماسی با میز پیدا کند باز میاوردش بالا. به قیافه‌اش که دقت میکنم انگار اینجا نیست. دارد گوش میدهد به تو، لبخندش هم همان لبخند است ولی چشم‌هایش تو را نمی‌بیند. دست چپت را میاوری بالا. تکه ای از موهایم را از جلوی چشمانش میزنی کنار، هنوز یاد نگرفته ای دسته‌ی موها را چطور پشت گوش جا بدهی. دسته‌ی مو تاب میخورد و جایی نزدیکی چانه معلق می‌ماند. خودم لبخندش کشیده میشود، نگاهش برمیگردد. تو را میبیند. انگشتان باریک‌شده‌اش را می‌آورد سمت پیشانی‌ات و چروک اخم بین ابروهایت را باز میکند. لیوان را از دستش میگیری و بلند میشوی. آهنگ قطع میشود. ء

July 13, 2016

ما محصل بر کسی نگماشتیم

شیوه‌ی چشمش فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

July 3, 2016

تراكم اندیشه های پست

اكنون دوباره در شب خاموش
قد می كشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی‌ها
از ظلمت كرانه من كوچ می‌كنند
اكنون دوباره پنجره‌ها خود را
در لذت تماس عطرهای پراكنده باز می یابند
اكنون درخت‌ها همه در باغ خفته پوست می‌اندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می كشد
اكنون نزدیكتر بیا
و گوش كن
به
ضربه های مضطرب عشق
كه پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میكنم
من میدانم
كه لحظه‌ی نماز كدامین لحظه‌ست
اكنون ستاره‌ها همه با هم
همخوابه می‌شوند
من در پناه شب
از انتهای هر چه نسیمست می وزم
من در
پناه شب
دیوانه وار فرو می‌ریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
و هدیه می كنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره‌ای كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ كس در آنجا از روشنی
نمی‌ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می‌كشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتدای جسم
به مركز معطر یك نطفه
به لحظه ای كه از تو آفریده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میكنند
اكنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زیرا كه دوستت
میدارم
زیرا كه دوستت میدارم حرفیست
كه از جهان بیهودگی ها
و كهنه ها و مكرر ها میآید
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های كوچك باران
از قلبهای رشد نكرده
از حجم كودكان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید كه عشق من
گهواره تولد عیسی دیگری باشد


..............................
"از فروغ طبعا