July 27, 2016

ژان-سباستین یا تنها چشم آبی‌ای که به دنیای من راه پیدا کرد

آخر طاقت نیاوردم و به خودش هم گفتم که تو تنها سفیدپوستی هستی که من برایش حرف زده‌ام. یادم نیست چه جوابی داد. لابد مثل همیشه دستم انداخت یا گفت که فعل حرف‌زدن را تعریف کن یا گفت جامعه‌ی آماری‌ات یکجایش می لنگد. من ولی همینطور که چشمم به سنگفرش خیابان قدیمی بود داشتم فکر میکردم درست‌ترش این بود که بگویم تنها چشم‌آبی.ء
اولین باری که دیدمش تازه از فرانسه آمده بود کانادا. توی جلسه‌ی گروه جلوی پرده ایستاده بود و داشت خلاصه‌ی تحقیقات دکترایش را برایمان ارائه میداد. پیراهن مردانه ی سفیدی پوشیدی بود که درست اتو نشده بود. موهای بلندش که تا شانه‌هایش میرسید قهوه‌ای بود ولی نه خیلی روشن. موهایش هم حتی اتو میخواست. معلوم بود که استرس دارد. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود. دستش را برد سمت موهایش و تکه‌ی موهای سمت راست را گذاشت پشت گوشش. نگاهش را که بالاخره از اسلایدها گرفت و چرخید سمت ما، برای اولین بار چشم‌هایش را دیدم. آبی بود. نه هر آبی‌ای اما. آبی‌ترین چشم‌هایی که تا آن موقع دیده بودم. رنگ یخ نبود. رنگ آبی خلیج هم نبود. رنگ آسمان بود آن وقت‌هایی که هیچ ابری ندارد و آفتابش هم خیلی تند نیست. با آن چشم‌های آبی و موهای بلندِ از وسط فرق باز کرده و صورت کشیده‌اش عین مسیح بود. مسیحی که تند تند حرف میزد و وسط‌های حرف‌هایش انقدر لهجه‌ی فرانسوی‌اش غالب میشد که اگر دقیق گوش نمیدادی فکر میکردی دارد فرانسه حرف میزند نه انگلیسی.ء
بعد از آن اولین روز تا چند ماه خیلی ندیدمش. در جلسات گروه هم با کسی حرف نمیزد. یک گوشه مینشست و نگاهش را به میز میدوخت. من هم هرگز نزدیکش نشدم. هیچ چشم آبی‌ای تاحالا کنجکاویم را برنیانگیخته بود. ء 
تا آن زمستان سرد و طولانی که او شد کمکیار استادِ درسی که من حل-تمرینش بودم. نصف جلسات کلاس را او درس میداد. بخاطر ساز و کار آن درس، ناگزیر هفته ای پنج بار همدیگر را میدیدیم. اولین جلسه ای که جلوی کلاس ایستاد و درس داد را خوب یادم هست. درست شده بود مثل همان ارائه‌ی اولش در گروه. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود و اشتباه‌های محاسباتی‌اش در حل مسئله خودش و بچه‌ها را کلافه کرده بود. آخرش به جای یکی از جواب‌ها دایره کشید و گفت اگر فرض کنیم این عدد که اشتباه درآورده‌امش دایره باشد،... و بقیه مسئله را با همان دایره حل کرد. چقدر توی دلم خندیدم. کلاس که تمام شد از ته کلاس بلند شدم و رفتم سمتش. بچه ها دورش را گرفته بودند. نزدیک که شدم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. ابروها و شانه‌هایش را جوری بالا انداخت که انگار بین یک مشت آدم کوتوله‌ی خنگ گیر افتاده. خندیدم. بعد از آن کلاس عادتمان شد که بعد از کلاس‌ها برویم باهم قهوه بخوریم. به قول او قهوه‌ی مزخرف آمریکایی. اوایل خیلی حرف خاصی نمیزدیم. یا راجع به مباحث کلاس حرف میزدیم یا قهوه. و من فکر میکردم تنها وجه مشترک ما مکانیک سیالات و قهوه است.
کم کم ولی حرف هایمان طولانی شد و یک روز به خودم آمدم و دیدم دارم برایش از چیزهایی حرف میزنم که برای کمتر کسی می‌گویمشان. وعجیب اینکه خوب میفهمید، سوال میپرسید، به چالش میکشید و من چقدر کم داشتم کسی را که فکرهای تنهایی‌ام را به چالش بکشد. او هم که به نظرِ همه یک موجودِ باهوشِ خجالتیِ غیراجتماعی بود، مدام برایم پرحرفی میکرد. وسط آن پرحرفی‌ها فهمیدم حرف مشترک ما همان نقدِ خود است، همان نارضایتی از خود، از محیط، از حماقت آدم‌ها و از همه چیزی که دورمان را گرفته بود. من میدانستم که او به خدایی معتقد نیست و او هم بعدها فهمیدم خیلی بیشتر از آنکه فکر میکردم از مسلمانی چیز میداند. راجع به دین و خدا و آداب دین هم حرف میزدیم. او تنها بی‌خدایی بود که آنقدر راحت برایش از خدایم حرف میزدم.ء
چند ماه بعد، روزی که داشت برمیگشت فرانسه صبحش رفتیم قهوه خوردیم و بعد تا یک جایی قدم زدیم. سر چهارراهی اطراف دانشگاه خداحافظی کردیم. میدانستم که دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید. هیچ‌کدام ولی چیزی نگفتیم که خداحافظیمان را از یک خداحافظی ساده و رسمی متفاوت کند. جمله‌ی آخرش این بود که چمدانش را هنوز کامل نبسته. جمله‌ی آخر من این بود که همین یک کار را هم سرموقع انجام نداده‌ای! خندید. خداحافظی کردیم و هرکدام به سمتی رفتیم. ء
دو سال از روز خداحافظی‌مان میگذشت. در این دو سال هیچ ارتباطی نداشتیم. او که در هیچ شبکه‌ی اجتماعی عضو نبود، من هم که میمیرم بخواهم یک خط ایمیل بزنم. دورادور اخبارش را از هم‌گروهی‌ها داشتم ولی. در دانشگاهی در فرانسه استاد شده بود، جواب ایمیل بچه‌ها را نمیداد و همین.
تا همین چندوقت پیش روز اول کنفرانس در ایتالیا که سر ناهار دیدم استادم یک گوشه ایستاده دارد با یک آدم قد بلندی حرف میزند. موهایش را کوتاه کرده بود و فرق کج باز کرده بود. موهایش روشن‌تر شده بود. نزدیک شدم. برگشت. چشم‌هایش همان بود. ولی آشنا نبود. سلام کردم. با لحن بی‌تفاوت آدمی که با یک آشنای دور حرف میزند گفت نمیدانستم که تو هم میایی این کنفرانس را. گفتم لیست شرکت کننده‌ها را نگاه نکرده بودی؟ نگاهش آشنا شد. گفت چرا فقط آن‌هایی را که عنوان کارهایشان جالب بود! به استادم که کنارمان ایستاده بود اشاره کردم و گفتم یعنی کار ایشان را چک نکردی؟ خندید. دوباره شد همان مسیح‌ای که تند تند حرف میزد و انگلیسی‌اش لهجه‌ی غلیظ فرانسه داشت. آن یک هفته‌ی کنفرانس فرصت خوبی بود تا دوباره باهم حرف بزنیم. نمیدانست که من کمتر از تعداد انگشتان یک دست آدم‌هایی دارم که وقتی بعد از مدت‌ها میبینمشان از همان جمله‌ی اول جوری حرف میزنم که انگار همین دیروز بوده که همدیگر را دیده‌ایم. زنگ تفریح‌های بین ارائه‌ها و عصرهای آن یک هفته را کلی کل کل کردیم و بحث کردیم و هی من غرِ کانادا را زدم و او گفت قدر کانادا را بدون. ء
آن عصری که بهش گفتم تو تنها سفیدپوستی هستی که برایش حرف زده‌ام پیاده داشتیم میرفتیم سمت کلیسای قدیمی شهر. دور کلیسا که دور زدیم، یک کافه پیدا کردیم و رفتیم تو. نزدیک غروب بود. رفتیم روی یک میزی گوشه‌ی کافه نشستیم. آن سمت میز پشت به خیابان نشسته بود. همین طور که حرف میزدیم هوا کم کم تاریک میشد. هیچ چیزی سفارش نداده بودیم. کسی هم نیامد بالای میزمان چیزی بپرسد. در تاریکیِ بیرون، من از پنجره فقط مجسمه ی سفید داوود را میدیدم که نور چراغ‌های دورش روشنش کرده بودند. از اوضاع بد فرانسه میگفت. نگران بود. میگفت به زودی اتفاق بدی میفتد. گفتم انقلاب؟ گفت نمیدانم ولی همه چیز دارد به سمت بدتر شدن پیش میرود. روی صندلی روبرویی من ننشسته بود. صندلی کناری‌اش نشسته بود. این را هم هر دوی ما که از آدم‌ها و مقابله‌ها فراری بودیم خوب بلد بودیم: برای حرف زدن لازم نیست چشم در چشم باشیم. او به دیوار روبرو نگاه میکرد و من به مجسمه‌ی داوود. من هم برایش گفتم که چقدر زندگی کسالت بار شده و خودم را با تئاتر و فیلم و فلسفه دارم سرگرم میکنم. گفتم کانادا با آن سکوت شب‌هایش دیوانه‌ام میکند. گفتم دوروبرت را نگاه کن. یک ساعتی میشود که هوا تاریک شده ولی بیرون در خیابان پر از آدم است و توی همین کافه‌ی فسقلی که یکی از ده کافه‌ی دور میدان است هم این همه آدم نشسته‌اند. گفت که خُب ادمونتون را چرا با یک شهر توریستی در ایتالیا مقایسه میکنی؟ گفتم من ادمونتون را با تهران مقایسه میکنم. و بعد برایش از تهران گفتم. تهران و شب‌هایش.... بلند که شدیم موقع بیرون آمدن فروشنده‌ها متعجب نگاهمان کردند. دو سه ساعتی نشسته بودیم در آن کافه و چیزی سفارش نداده بودیم. یواش گفتم بنظرت چیزی بگیریم بریم بیرون؟ گفت تقصیر خودشونه سوال نپرسیدند! خندیدیم و رفتیم سمت مجسمه‌ی داوود. برگشتم و نام کافه را چک کردم. فکر کردم بعدا باید از این کافه بنویسم حتما. حالا اما نامش یادم نمیاید. اسمش را میگذارم "شب‌های فلورانس".ء
خداحافظی این بارمان از خداحافظی قبلی هم ساده‌تر بود. توی یک بستنی‌فروشی نشسته بودیم. هر دو با موبایل حرف میزدیم. من با کانادا یا به قول او با شازده (که ماجرایش برمیگشت به خاطره‌ای که من از ترجمه‌ی اسم شازده برایش گفته بودم)، و او با دوست‌دخترش  در فرانسه که دسته‌کلیدش را در محل‌کارش جا گذاشته بود و بعد از یک ساعت رانندگی تازه دم در خانه فهمیده بود و حالا اگر هم یک ساعت رانندگی میکرد و برمیگشت باز کسی نبود که درب محل کار را برایش باز کند. از آن طرف هم دختره جایی را نداشت که برود شب را بماند. کلافه بود. بلند شد رفت بیرون و من از پنجره میدیدمش که همانطور گوشی به دست سه متر پیاده‌رو را گرفته بود و هی میرفت و برمیگشت. هوای داخل مغازه گرم بود. بستنی‌ها آب شده بودند. دور کاسه‌ی مقواییِ بستنی‌اش یک دایره‌ی سفید درست شده بود که هی بزرگتر میشد. آمد تو. میدانستم که برای شام با استادم قرار دارد و باید برود. تلفنش هنوز دستش بود. عذرخواهی کرد. گفت که باید برود. گفتم میدانم. خداحافظی کردیم. گفت شاید دوباره همدیگر را دیدیم. لبخند زدم.ء
آخرین‌باری که مسیح را دیدم تلفن به دست از قاب پنجره‌ی بستنی‌فروشی خارج شد. نگاهم را دوختم به لامپ‌های نئون. نام بستنی‌فروشی را چک کردم. ء

No comments:

Post a Comment