July 18, 2016

غمِ تنهایی تو پیرم کرد

یکی از علائقم هم این است که چند وقت یک بار خودم و تو را تماشا کنم. یعنی میروم مینشینم آن بالا گوشه سه‌کنج سقف و خودمان را نگاه میکنم. گاهی هم چهارزانو مینشینم روی مبل تکی سیاه و خودمان را که روی کاناپه نشسته‌ایم تماشا می‌کنم. همه ی این تماشاها موسیقی پس‌زمینه دارد. صدای خودمان را نمی‌شنوم. فقط صدای بلند موسیقی. بعد همین‌طور که انگشت‌های اشاره‌ام را قلاب کرده‌ام دور شست پاهایم خودمان را تصور می‌کنم که داریم پیر می‌شویم. یکهو آهنگ پس‌زمینه که دارد عوض می‌شود به خودم میایم و میبینم فقط من پیر شده‌ام و تو همین شکلی مانده‌ای. بعد دقت می‌کنم به قیافه‌ات. داری با منِ شصت-هفتادساله حرف میزنی ولی انگار نمیبینی که من پیر شده‌ام. نگاهم را میچرخانم سمت خودم. خودم دست های پیرشده اش را دور لیوان بزرگ دسته داری حلقه کرده. هرچه سرک میکشم توی لیوان را نمی‌توانم ببینم. لیوان را ولی هر بار خیلی کند به لب‌هایم نزدیک می‌کند و باز آرام میاوردش پایین، تا نزدیکی‌های میز. و بی آنکه تماسی با میز پیدا کند باز میاوردش بالا. به قیافه‌اش که دقت میکنم انگار اینجا نیست. دارد گوش میدهد به تو، لبخندش هم همان لبخند است ولی چشم‌هایش تو را نمی‌بیند. دست چپت را میاوری بالا. تکه ای از موهایم را از جلوی چشمانش میزنی کنار، هنوز یاد نگرفته ای دسته‌ی موها را چطور پشت گوش جا بدهی. دسته‌ی مو تاب میخورد و جایی نزدیکی چانه معلق می‌ماند. خودم لبخندش کشیده میشود، نگاهش برمیگردد. تو را میبیند. انگشتان باریک‌شده‌اش را می‌آورد سمت پیشانی‌ات و چروک اخم بین ابروهایت را باز میکند. لیوان را از دستش میگیری و بلند میشوی. آهنگ قطع میشود. ء

No comments:

Post a Comment