March 28, 2010

...دلم آغوش ِ بی دغدغه می خواد


...حالا مادر

نمی دانم من زیادی بزرگ شده ام

یا دنیا خیلی کوچک شده

که زندگی

...انقدر مرا تنگ است

March 26, 2010

...دیر که باشد

،وقتی یاد گرفتم به زبان شما حرف بزنم
...دیگر حرفی برای گفتن نداشتم

March 21, 2010

من چرا این همه دلتنگ شدم؟

...دل تو اولین روز بهار
...دل من، آخرین جمعه ی سال
...و چه دورند و چه نزدیک به هم

March 16, 2010

...بهارم باش


...تو بهاری

نه... بهاران از توست

از تو می گیرد وام

...هر بهار این همه زیبایی را

March 14, 2010

...نه به تنهایی ِ خویش


...ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
این لحظات ِ بی تو مرا
...تنگ می شود

نرم نرمک می رسد اینک بهار


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

...بی اینا زمستونو سر میکنم

...بی اینا غربتو باور می کنم

March 6, 2010

...حالم را اگر بپرسی

!به مسخره گی تمام "حسرت" می خورم
...پشیمان نیستم
اما گاهی فکر می کنم
به همین سادگی
تمام شده ام جایی
در گذشته ای
...نه چندان دور

March 3, 2010

...فقط بگو چرا؟

...گاهی هم "هیچ چیز" آنطور که تو می خواهی نیست

...و گاه گاهی این "گاه" ها مدام تکرار می شوند

برای شب های پر ستاره

نباشد که تو نباشی و

...هر آسمان پر ستاره ای

...مدام تو را یاد ما بیندازد

...نازنین