December 29, 2009

No Exit...


می دانی... انگار بازی اش گرفته با ما زندگی! انگار کسی تمام تابلوهای راهنمای جاده ها را جا به جا کرده باشد. من تمام ورود ممنوع ها را
.دارم می روم و به آنها که از رو به رو می آیند اخم می کنم
.زندگی! خوب بازی می کنی با ما که سال هاست بیراهه رفته ایم
:که چه خوب گفت پناهی
بیراهه رفته بودم آن شب
.دستم را گرفته بود و می کشید
...زین بعد همه ی عمرم را
....بیراهه خواهم رفت

December 27, 2009

...من آنقدر کوچک بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید


من که باشم که برای تو بگریم؟ من به حال خودم می گریم... به حال تو
...که باید غبطه خورد... من که باشم که سلام دهم تو را... فرزند تو را
...خاندان تو را... اصحاب تو را
...من در برابر مظلومیت تو زیادی کوچکم
...من آنقدر کوچکم که مجلس عزای تو نوستالژی وطن است برایم
می بینی حد و اندازه ی بودنم را؟... که من شرم دارم که باشم و تو
نباشی... که بودن تو چراغ هدایت است و کشتی نجات... که بودن من
همه سردرگمی و سوال... تو فریاد بزنی کجاست یاری دهنده ای که یاری
دهد مرا... و من فکر کنم... کجاست پدری که محرم ها را سیاه پوش تو بود؟... برادری که داغ غم تو بر سینه داشت؟... و من آنقدر کوچک
...بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید
آنقدر کوچک بودم که سهمم از تمام دسته های عزایت، پاهای عریان
...بر خاک بود و صدای زنجیرها
من برای عزادار تو بودن...سیاه تو برتن داشتن، زیادی کوچکم... تمام
...سهم ِ من از تو، حسرت ِ شنیدن ِ صدایی ست که بخواند مرا
...کجاست یاری دهنده ای که یاری دهد تو را؟

December 25, 2009

...آقا تو را گم کرده ام


پژواک ِ "هل من ناصر ینصرنی" ات در طول تاریخ تکرار می کند مظلومیت ِ شیعه وارت را. تاریخی که با هجرت جدّت آغاز شد و با ظهور فرزندت تمام می شود... و من امروز، جایی خیلی دورتر از تو و خیلی نزدیکتر به پایان این دنیا ایستاده ام و فکر می کنم... مُنجی که بیاید... یاری دهنده ای هست که یاری اش دهد؟


http://www.youtube.com/watch?v=QxE6Q0i66P0&feature=related

December 20, 2009

تاریکم ای یلدا... مهتاب می خواهم



آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو

فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم


بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را

عشقی نمانده تا به تو لیلایی اش کنم

December 16, 2009

...چرخ و چرخیدن من با هستی


همیشه باید درست همان چیزی بشود که نمی خواهم... که نخواسته بودم... باز بیفتم روی دور مسخره ی مقصر پیدا کردنم که از تو شروع می شود...می رسد به آدم ها و بعد نتیجه ی مضحک ِ همیشه گی ِ نه...نه... خودم مقصرم...و بعد باز آن بغض لعنتی... باز سیاهی ِ شب
...ها... من وتنهایی... باز... باز... باز
می چرخم و می چرخم تا یادم برود که تو و آن دست های لعنتی ات که می ایستاندند چرخ و چرخیدن من را... زیر کدام آسمان شب را صبح
می کنید که من
،تو را
،ماهت را
آسمانت را
...بیزارم

December 11, 2009

...می خوام تو رو که باشی... حتی اگه نباشم


و من این روزها

از تو و خاطراتت

از حس بودن با تویی که نبود

.سوء استفاده ی ابزاری می کنم

اگر روزی پسرک کوچکت آمد و کتاب شعرش را نشانت داد

اگر خواندی و هنوز نوشته هایم را از خودت دوست تر می داشتی

...اگر هنوز منتظر بودم

...اگر هنوز بودم

یک گل سرخ پاستیلی بخر و

بده دست دخترک گل فروش سرچهارراه

و بخواه که گل سرخ پاستیلی مرا

بدهد به اولین دختری که موزاییک های پیاده رو را

هنوز هم

...دوتا یکی می رود

December 5, 2009

...جمعه ها و جمله های ناتمام

جمعه ها غروب را بیزارم... دستگاه جمعه سنجت کجاست که بگوید جمعه را هرقدر هم شلوغ کنی... هرقدر هم که به روی خودت نیاوری بغضت را
و ده ها جمله ی ناتمام ِ دیگر... که جمعه ها کسی انگار بین آغاز و پایان
جمله ها دیوار کشیده باشد
این جمعه ها را من
...بیزارم
...بیزارم
...بی زار

December 3, 2009

...بی قراری های تنهایی ام

و من برای غم هایم راه حل های ساده ی پیش پا افتاده پیدا می کنم و توی لعنتی هیچ کجای این زندگی کوفتی ام نایستاده ای که تکیه داده باشی به دیواری چیزی و با آن چشم های همیشه برّاقت بی خلاقیتی انتقام جویانه ام
...را ملامت کنی
می دانی... همه ی راه ها به یکجا ختم می شوند و من این راز را حالا بعد از گذران این همه سال و ماه باید بفهمم... حالا که در انتهای
...کودکی ام ایستاده ام...با دستانی خالی و دلی پر