December 29, 2009

No Exit...


می دانی... انگار بازی اش گرفته با ما زندگی! انگار کسی تمام تابلوهای راهنمای جاده ها را جا به جا کرده باشد. من تمام ورود ممنوع ها را
.دارم می روم و به آنها که از رو به رو می آیند اخم می کنم
.زندگی! خوب بازی می کنی با ما که سال هاست بیراهه رفته ایم
:که چه خوب گفت پناهی
بیراهه رفته بودم آن شب
.دستم را گرفته بود و می کشید
...زین بعد همه ی عمرم را
....بیراهه خواهم رفت

No comments:

Post a Comment