January 23, 2011

کجای قصه خوابیدی...که من تو گریه بیدارم

درد ِ بی دردی گرفته ام
درمانش آتش نیست
درمانش تو ئی
!حالا هی نباش
...من باشم و همه شب های بیداری

...آی...دل...دل





January 16, 2011

...اسفندهای کودکی


هر سال دم دم های تولدت که می شود دلم باز هوای خانه را می کند

خانه ای که من و تو تمام روزهای کودکی و نوجوانی مان را با هم بودیم.
راست گفتی که روزگار ِ بی انصافی ست...چرا ما؟ چرا؟
می دانم که می دانی من بی تو
هرکجای این کره ی بزرگ باشم چیزی کم دارم...
بی تو همیشه یک جای کار می لنگد!
تو که نباشی که با هم بخندیم، به هم بخندیم برای هم گریه کنیم...
برایم اس ام اس های چرت و پرت دوست هایت را بخوانی...فونبال ببینیم...
بروی یک ساعت فوتبال بازی کنی و بیایی سه ساعت تمام صحنه هایش را برایم
تعریف کنی
فیلم ببینیم و بعد عین دیوانه ها هزاربار همه ی صحنه هایش را مرور
..."کنیم که "دیدی اونجاش یارو گفت که.." "اونجاش خدا بود که پسره اومد

...هرسال اسفند که دارد می آید...دلم هوایی ِ تو می شود پسرک
جوجه اردک زشت... تو که نباشی من با کی بخندم؟ به کی بخندم؟ با کی حرف بزنم از شعور انسانی
...از فرهنگ داشتن یا نداشتن
تو که نباشی
من با کی هر شب خم بشوم از پنجره اتاقمان بیرون و دنبال ماه بگردم
...که خودش را پشت ساختمان بلند ِ سر کوچه قایم کرده

به یاد ِ یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم "سفر" براندازم

January 14, 2011

...بهار را به کلبه ی خاموش می برم


لیلا
! نرگس گرفتم برای اتاقم
...امشب گل داد

از احوالات ما


یعنی درس خوندن من عینهون ِ جهنم ایرانی هاست. می آم مقاله بخونم ماژیک هایلات ندارم. هایلایت می خرم دفتر ندارم توش خلاصه بنویسم. دفتر می خرم خودکار آبی م تموم میشه (چیه خوب؟ با مشکی که نمیشه خلاصه مقاله نوشت که!). خودکار می خرم هارد کامپیوتر می سوزه. هارد جدید میذارن برام، سرما می خورم. خوب میشم کریسمس میشه در ِ دانشگاه رو می بندن. در دانشگاه باز میشه لامپ بالاسر آفیس ام می سوزه. آفیس رو بی خیال میشم میرم آزمایشگاه، سیستم گرمایی ش به مدت دو هفته قطع ئه باید قندیل ببندی! میگم سگ خورد قندیل می بندیم، آزمایش تو دمای

!پایین ران نمیشه


پی نوشت: راوی داره میره بمیره

January 12, 2011

سلطان جهانم به چنین روز غلام است


می نویسم تا یادم بماند
که بودی و شنیدی و یادت ماند
...که رفتی و پیدایش کردی و آوردی اش

می نویسم تا یادم بماند روزهایی هستند که به سادگی ِ تمام خوشبختم...به خاطر برفی که نرم می بارد...به خاطرقابلمه سوپ ِ بزرگ توی بالکن لای برف ها تو دمای منهای 26 که تا صبح مثل من منتظر بود...به خاطر گلدان نرگس زردم که نشسته ام که گل بدهد که گل هایش و روزهایشان را بشمرم...به خاطر دنگ شو که صدایش توی اتاقم پیچیده "گه بر لبت لب می نهد، گه
..."برکنارت می نهد...چون این کند رو نای شو، چون آن کند رو چنگ شو


مرا جای خودم بگذار... خودت را جای گهواره

...نشسته ام و نگاهت می کنم
با آن قلموی توی دستت و آن سطل رنگ ِ از خودت بزرگتر...خوب رنگ می زنی
...زندگی ام را
چه رنگی اش را هم اگر بدانم، هنوز نفهمیده ام چه می کشی...گاهی البت که
زل زده ام به تو و قلم موی توی دستت نگران ِ چیزی که می کشی می شوم ولی
راستش را که بخواهی...من حاضرم خیلی از روزهای زندگی ام را بدهم...به
...جایشان همین جا بنشینم و رنگ زدنت را نگاه کنم




... :پی نوشت

January 10, 2011

...کفر نعمت از کفت بیرون کند

...می ترسم ری را
...من از زندگی ئی که هیچ چیزش را نمی توان بیمه کرد می ترسم
دست هایت را می خواهم که بیایی بگذاریشان روی چشم هایم و بگویی..."هیس س س...فکر نکن...دیگه فکر نکن..." و من دلم بخواهد که از همانجا تا پایان
.دنیا را بخوابم...با دست های تو روی چشم های بسته ام
...راستی نگفتمت
خانه ای ساخته ام...سفید...سرد...بی دیوار...بی در...بی سقف...وقتی که بیایی تمام درها را که ببندی...دراز می کشیم و ستاره ها را نگاه می کنیم... تو هر شب می شماریشان که چیزی کم نشده باشد و همه چیز همان طور که بود مانده باشد و من زل می زنم به ستاره ام...آنقدر نگاهش می کنم که بسته شوند چشمانم با صدای تو...یک ملیون و صد و بیست و هفت هزار و ششصد و پنجاه و شش...یک ملیون و صد و بیست و هفت هزار و ششصد و پنجاه و هفت...و من بخواهم بخوابم و با صدای تو خواب تمام ستاره های رقصان را ببینم..خواب ماه را...خواب تو را که در خوابم صدا نداری انگار...حرف می زنی نمی شنوم صدایت را...شعر می خوانی...نمی شنوم...صدایت را انگار
...جایی در بیداری هایمان جا گذاشته ای
...ری را...من از زندگی ِ بی رویا...از رویای بی صدا...می ترسم

January 9, 2011

نفرین بزرگ آفرینش

از بودنی که دست و پا زدن بخواهد بیزارم. اگر قرار باشد برای بدست آوردن چیزی یا نگه داشتنش یا هر کوفت دیگری دست و پا بزنم، نمی خواهم که داشته باشمش صد سال
حالم
از این زندگی ِ تکراری
از خودم
از غم ها
از شادی ها
بهم می خورد
لعنت به تو
که دفن کردی مرا در آن سال ها...در آن لحظه ها که "با تمام وجودم" بودم...مهم نیست که برای تو، برای خودم یا برای هرچیزی
...تو "بودن" مرا له کردی

January 7, 2011

...خواب دیدم رفته ای

مرا از کابوس ِ این همه شب های بی تو
...رهایی نیست
زخم های من بی حضور تو"
...*"از تسکین سرباز می زنند
،تمام شب های تمام عالم را هم که بیدار بمانم
،خواب لعنتی ِ پشت پنجره کمین کرده
.می آید و می آورد کابوسش را
...من تمام ِ کوچه های ترس های کودکیم را دویده ام در این کابوس ها
...خسته ام از این همه ترس ِ فروخورده
می دانی مادر؟
.من در خواب هایم هنوز دخترک کوچکی هستم که از تمام تنهایی هایش می ترسد
.من از پس دنیا هم که بربیایم، از پس این کابوس های گاه به گاه نمی توانم
تمام ترس های دفن کرده ی تمام سال ها...انگار شب ها بیدار
...می شوند...سربرمی آرند از خواب های دخترکی که می دود که نبیند
...که نشنود
من به جای تمام شب های بی کابوس ِ کودکی
...حالا حالاها بیدار باید بمانم
این است سرنوشت کودکی"
...**"که دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده ست



.......................
شمس لنگرودی*
حسین پناهی**

January 4, 2011

...عشق شدم تو غم شدی


.روباه گفت: آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن را هم به تن خود بمالد

...حالا حکایت ماست نازنین

...دل که به ماه بسته باشی... پای لرز ِ این شب های ابری ِ بی صبح هم باید بنشینی




http://www.youtube.com/watch?v=XQHKpAA5uP8

January 3, 2011

نکنه ستاره ای بیاد...یاد تو رو نیاره

نباشد که تو بیایی و شب های بی ستاره ام را بهانه کنی نازنین...

من ستاره ستاره ی تمام این شب های نبودنت را بیدار مانده ام بی انصاف...

درست که بشماری می بینی، چرا دیگر ستاره ای برایم نمانده...

January 2, 2011

...نمی دونه تو ماه ئی

سرم پایین بود
...گفتی نگام کن
نمی دانستی که من
،تو را در آب می بینم
.مثل ماه ِ همه شب هایی که گذشت
دستت را گذاشتی زیر چانه ام و سرم را آوردی بالا
تصویر ماه در آب لرزید
...دخترک ِ توی چشم هایت خندید