...نشسته ام و نگاهت می کنم
با آن قلموی توی دستت و آن سطل رنگ ِ از خودت بزرگتر...خوب رنگ می زنی
...زندگی ام را
چه رنگی اش را هم اگر بدانم، هنوز نفهمیده ام چه می کشی...گاهی البت که
زل زده ام به تو و قلم موی توی دستت نگران ِ چیزی که می کشی می شوم ولی
راستش را که بخواهی...من حاضرم خیلی از روزهای زندگی ام را بدهم...به
...جایشان همین جا بنشینم و رنگ زدنت را نگاه کنم
... :پی نوشت
No comments:
Post a Comment