January 10, 2011

...کفر نعمت از کفت بیرون کند

...می ترسم ری را
...من از زندگی ئی که هیچ چیزش را نمی توان بیمه کرد می ترسم
دست هایت را می خواهم که بیایی بگذاریشان روی چشم هایم و بگویی..."هیس س س...فکر نکن...دیگه فکر نکن..." و من دلم بخواهد که از همانجا تا پایان
.دنیا را بخوابم...با دست های تو روی چشم های بسته ام
...راستی نگفتمت
خانه ای ساخته ام...سفید...سرد...بی دیوار...بی در...بی سقف...وقتی که بیایی تمام درها را که ببندی...دراز می کشیم و ستاره ها را نگاه می کنیم... تو هر شب می شماریشان که چیزی کم نشده باشد و همه چیز همان طور که بود مانده باشد و من زل می زنم به ستاره ام...آنقدر نگاهش می کنم که بسته شوند چشمانم با صدای تو...یک ملیون و صد و بیست و هفت هزار و ششصد و پنجاه و شش...یک ملیون و صد و بیست و هفت هزار و ششصد و پنجاه و هفت...و من بخواهم بخوابم و با صدای تو خواب تمام ستاره های رقصان را ببینم..خواب ماه را...خواب تو را که در خوابم صدا نداری انگار...حرف می زنی نمی شنوم صدایت را...شعر می خوانی...نمی شنوم...صدایت را انگار
...جایی در بیداری هایمان جا گذاشته ای
...ری را...من از زندگی ِ بی رویا...از رویای بی صدا...می ترسم

No comments:

Post a Comment