January 7, 2011

...خواب دیدم رفته ای

مرا از کابوس ِ این همه شب های بی تو
...رهایی نیست
زخم های من بی حضور تو"
...*"از تسکین سرباز می زنند
،تمام شب های تمام عالم را هم که بیدار بمانم
،خواب لعنتی ِ پشت پنجره کمین کرده
.می آید و می آورد کابوسش را
...من تمام ِ کوچه های ترس های کودکیم را دویده ام در این کابوس ها
...خسته ام از این همه ترس ِ فروخورده
می دانی مادر؟
.من در خواب هایم هنوز دخترک کوچکی هستم که از تمام تنهایی هایش می ترسد
.من از پس دنیا هم که بربیایم، از پس این کابوس های گاه به گاه نمی توانم
تمام ترس های دفن کرده ی تمام سال ها...انگار شب ها بیدار
...می شوند...سربرمی آرند از خواب های دخترکی که می دود که نبیند
...که نشنود
من به جای تمام شب های بی کابوس ِ کودکی
...حالا حالاها بیدار باید بمانم
این است سرنوشت کودکی"
...**"که دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده ست



.......................
شمس لنگرودی*
حسین پناهی**

No comments:

Post a Comment