یادت می آید نوشته بودم نشسته ام و نگاهت می کنم که داری با آن قلموی بزرگتر از خودت زندگی ام را رنگ میزنی؟ حالا کنارت ایستاده ام. دانه دانه تکه های پازل را پیدا می کنم و میدهم دستت. تو هم آن ها را درست می گذاری سر جایشان. جوری که دندانه های گردشان بیفتد توی هم. بعد برمی گردی و به من لبخند میزنی. و من گیج ِ سرمستی ِ تو و دست هایت و نگاهت و جای خالی ِ تکه های باقی مانده ی پازل می خندم
October 22, 2013
October 17, 2013
...دلا در عاشقی ثابت قدم باش
مدت هاست می خواهم بیایم اینجا بنویسم که من از تو چیزهای زیادی یاد گرفته ام. البته دقیقا مطمئن نیستم این چیزها را از تو یاد گرفته ام یا از بودن با تو ولی هرچه که هست ته نخ اش میرسد به تو . یاد گرفته ام صبور باشم. یاد گرفته ام با آدم ها مهربان تر باشم. یاد گرفته ام زود ببخشم. این ها شاید برای خیلی ها چیزهای کوچکی باشد یا از اول بلد بوده باشندشان (؟!!) ولی برای من خیلی خیلی بزرگ اند و خیلی خیلی دور از دسترس بوده اند همیشه.
نمی خواهم بگویم که مرسی که این ها را یادم دادی. که من ماه های اول باور نمی کردم که دارم این ها را یاد می گیرم. بعدش هم یک مدت توی کف این بودم که تو چطور این ها را یاد گرفته ای؟ بعد رفتم توی کف اینکه چطور اینطور بدون درد این ها را داری یاد من میدهی؟ چرا که من همیشه فکر می کردم صبور بودن درد دارد. بخشیدن درد دارد و آدم ها لیاقت این را ندارند که مهربانشان باشی. خلاصه هنوز این برایم سوال گنده ای ست که من چطور بدون درد این ها را آموختم؟
حالا من می دانم که بعد از هر بحث و گفتگویی که به مزاج من یا طرف مقابلم خوش نمی آید لازم نیست چند ساعت یا چند روز بروم توی غارم و بعدش هم با لگد و چشم و چال کبود بیایم بیرون که تمام مدت با خودم آن تو کلنجار رفته باشم که چه کسی مقصر است و چرا و چی و این ها. حالا من یاد گرفته ام که نفس عمیق بکشم، صورتم را بشورم، ماشین را بردارم بروم یک دور گنده بزنم یا کله ام را بیندازم پایین تا ته خیابان پیاده بروم و برگردم. برگردم بی آنکه جایی م کبود شده باشد. برگردم بی آنکه زخمی ته دلم زبان باز کرده باشد که هر چند وقت یک بار نمکی پیدا شود و پاشیده شود رویش
هنوز ولی نمی دانم که من چطور توانستم این چیزها را یاد بگیرم؟
October 10, 2013
...درختان ابدی
،دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
بدهیم مانند بالونی رنگارنگ
،بازی کنند، بازی کنند
.آواز سر دهند در میان ستارگان
،دنیا را به کودکان بدهیم
بدهیم مانند یک سیب بزرگ
،مانند یک تافتون گرم
.چیزی نیست یک روز
دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
.تا دنیا، دوستی را درک کند
کودکان، دنیا را از دست ما خواهند گرفت
!و درختان ابدی خواهند کاشت
عکس-نوشت: امروز صبح زود رفتم یه مدرسه ی ابتدایی و برای بچه های کلاس اول و دوم کتاب خوندم. آخرش هم معلمشون این کارت رو بهم داد. توی عکس بالا مدرسه درست پشت ِ کارت ئه
عکس-نوشت: امروز صبح زود رفتم یه مدرسه ی ابتدایی و برای بچه های کلاس اول و دوم کتاب خوندم. آخرش هم معلمشون این کارت رو بهم داد. توی عکس بالا مدرسه درست پشت ِ کارت ئه
October 9, 2013
سلینجر و صادق و پاییز
قرار است حدود یک ماه دیگر گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان بازارچه فروش کتاب و گیاه برگزار کند. این بار آخری که از ایران برگشتم یک عالم کتاب خریده بودم که حدود یک ماه بعد با پست رسید دستم. حالا که بحث نمایشگاه شده دارم تند تند کتاب ها را می خوانم که برای فروش برسانمشان به نمایشگاه. خیلی حس جالبی ست که که فکر می کنی در کتاب خواندن خیری ست که در فیس.بوک و دیگر خضعبلات نیست. خلاصه که مسابقه ای شده برای خودم و الان دو-سه شب است که بر سر دو راهی سختی هستم بین کتاب الکترونیکی ِ فرانی و زویی ِ سلینجر که وسط هایش هستم و دو مجموعه داستان کوتاه از صادق هدایت. که هر دفعه اول برای خودم دلیل می آورم که خوب کتاب الکترونیکی که همیشه هست و مهلت ندارد خواندنش و باید کتاب های هدایت را بخوانم که بدهم برود که مبادا معتاد شوم به سبک نهیلیستی ش و آخرش کارم به خودکشی بکشد (مسخره می کنم! سبک داستان کوتاه هایش همه اش هم پوچ گرایانه نیست. بعضی هایش هست ، بعضی های دیگر هم صرفا تاریک و زمخت اند) خلاصه که آخر سر یک خط از صادق هدایت می خوانم و می گذارمش کنار و میروم سراغ فرانی و زویی که ببینم چه دردشان است که اینجور در جامعه ی آدم ها نمی گنجند. و فکر می کنم سلینجر کجا بود این همه سال که بیاید مادر فرانی و زویی و رابطه ی زویی با مادرش را آنطور بنویسد که دل آدم غنج برود
در ادامه بی ربط بگویم که این روزهای پاییزی شهر انقدر قشنگ شده که می خواهی گریه کنی. هرجایش را نگاه می کنی یک رنگی ست. عین تابلوهای نقاشی
Subscribe to:
Posts (Atom)

