قرار است حدود یک ماه دیگر گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان بازارچه فروش کتاب و گیاه برگزار کند. این بار آخری که از ایران برگشتم یک عالم کتاب خریده بودم که حدود یک ماه بعد با پست رسید دستم. حالا که بحث نمایشگاه شده دارم تند تند کتاب ها را می خوانم که برای فروش برسانمشان به نمایشگاه. خیلی حس جالبی ست که که فکر می کنی در کتاب خواندن خیری ست که در فیس.بوک و دیگر خضعبلات نیست. خلاصه که مسابقه ای شده برای خودم و الان دو-سه شب است که بر سر دو راهی سختی هستم بین کتاب الکترونیکی ِ فرانی و زویی ِ سلینجر که وسط هایش هستم و دو مجموعه داستان کوتاه از صادق هدایت. که هر دفعه اول برای خودم دلیل می آورم که خوب کتاب الکترونیکی که همیشه هست و مهلت ندارد خواندنش و باید کتاب های هدایت را بخوانم که بدهم برود که مبادا معتاد شوم به سبک نهیلیستی ش و آخرش کارم به خودکشی بکشد (مسخره می کنم! سبک داستان کوتاه هایش همه اش هم پوچ گرایانه نیست. بعضی هایش هست ، بعضی های دیگر هم صرفا تاریک و زمخت اند) خلاصه که آخر سر یک خط از صادق هدایت می خوانم و می گذارمش کنار و میروم سراغ فرانی و زویی که ببینم چه دردشان است که اینجور در جامعه ی آدم ها نمی گنجند. و فکر می کنم سلینجر کجا بود این همه سال که بیاید مادر فرانی و زویی و رابطه ی زویی با مادرش را آنطور بنویسد که دل آدم غنج برود
در ادامه بی ربط بگویم که این روزهای پاییزی شهر انقدر قشنگ شده که می خواهی گریه کنی. هرجایش را نگاه می کنی یک رنگی ست. عین تابلوهای نقاشی
No comments:
Post a Comment