September 10, 2013

...این روزها که می گذرد هر روز

کتاب صوتی ِ "خسی در میقات" ِ جلال را دانلود کرده ام. صبح ها که راه می افتم بیایم دانشگاه هدفون را می گذارم توی گوشم. اندازه ی هر فایل صوتی ش درست می شود از دم در خانه تا توی آفیس البته اگر سر راه در کافه ی نزدیک خانه یا استارباکس دانشگاه نیمچه توقفی کنم و قهوه ای بگیرم. اینطوری شده که نزدیک
 .به 50 صفحه ی دیگر کتاب تمام می شود

این روزها چند تا کار دیگر به قولی روتین هم دارم. درس های زبان اشاره ام را مرور می کنم. آهنگی از  شوستاکوویچ گوش میدهم. و موازی همه ی این ها کتاب دیگری می خوانم. دیشب ناطوردشت سلینجر را دانلود کردم و ریختم توی کتابخوان الکترونیکی. اولین بار است که دارم با یک کتابخوان کتاب می خوانم. دیشب 40 صفحه ای جلو رفتم. از نثر فوق العاده گیرای کتاب که بگذریم کتابخوان هم خوب چیزی ست. خوبی اصلی ش این است که سبک است و توی تختخواب که قل می خوری راست و چپ راحت پا به پایت قل می خورد. البته یک بدی ِ کوچکش این است که نمی توانی مدام کتاب را یک وری بگیری که ببینی چند صفحه مانده. نه که چند صفحه را بخواهی دقیق بدانی. می خواهی با چشم نگاه کنی ببینی اینجایی که هستی چقدر از ضخامت کتاب را جلو 
.رفته ای

خلاصه که به خاطر همه ی این ها شادم و هر روز صبح که بیدار می شوم دلم می خواهد زودتر آماده شوم و ببینم جلال امروز در منا چه می بیند و در عرفات چه خبر است؟

شوستاکوویچ را هم دوست دارم. دیروز سعی کردم یاد بگیرم که این آهنگ ها را چرا اینجوری نامگذاری کرده اند. پیشرفت چندانی نداشته ام ولی این آقای
 .آهنگ ساز ِ روس رفیق این روزهای من شده

No comments:

Post a Comment