September 9, 2013

یک شب دیگر بمان سیلویا


می دانی من هنوز هم همان دخترک رویا پرداز 15 ساله  مانده ام. ایتالیا برای من فقط شعر و عشق و نقاشی نیست. پر از کافه است و خیابان های شلوغ... پر از من ِ 19 ساله که گوشه ی سالن تاریک تئاتر نشسته و آرنج هایش را گذاشته بود روی  زانوهایش و خم شده بود جلو و زل زده بود به سیلویا که توی اون مالیخولیای تب آلود داد میزد...آاااه تد... ما باید برگردیم ایتالیا و تد هیوز با اون صدای یخی ش می گفت ایتالیا تموم شد سیلویا و اون داد میزد نــــــــــــــــــــه! نـــــــــــه! و مرد رقاص سیاه پوش از رویای ایتالیا در میومد و سیلویا رو می کشید سمت خودش
و این جمله انگار بارها و بارها تکرار میشه... ما باید برگردیم ایتالیا... و این رویای امروز و دیروز نیست... تکه ای از من آنجا جا مانده... کنار دیواری قدیمی... روی یک صندلی فلزی... کنار فنجان کوچک قهوه ی سرد... تکه ای از من که زندگی نکرده ام اش هنوز... من باید برگردم آنجا و تکه هایم را جمع کنم... ما باید برگردیم آنجا که من تو را برای اولین بار خواهم دید و تمام شعرهای جهان را برایت خواهم خواهند
...ما نباید بمیریم ری را
...رویاها بی مادر می شوند

No comments:

Post a Comment