March 25, 2015

ناز چشمش این میانه با من است

تا تو با منی زمانه با من است 
بخت و کام جاودانه با من است 
تو بهار دلکشی و من چو باغ 
شور و شوق صد جوانه با من است 
یاد دلنشینت ای امید جان 
هر کجا روم روانه با من است

پ.ن: نوروز 94 هم رسید و زمین همچنان بر همان مدار می چرخد.ء

March 18, 2015

در این اسفندها رازی‌ هست

یک حس‌هایی هم هست که کلی زور زده‌ای چپانده‌ای‌شان در جعبه‌ای و درش را محکم چسب زده‌ای و بعد آن ته ته‌های مغزت گم و گورشان کرده‌ای. بعد یکهو بعد از پنج سال، هفت سال، ده سال با یک حرف، یک خواب، یک بو، یک صحنه ی یک سریال آب دوغ خیاری یا اصلا با دیدن یک عابر که سر به زیر از کنارت رد می شود، یکهو انگار جعبه‌ی به آن گندگی از آسمان می افتد روی سرت. درش باز می شود و همه ی آن چیزهایی که یادت رفته بود که چپانده‌ای توی آن جعبه، پخش و پلا می شوند دور و برت. تو مات آن وسط ایستاده‌ای. سرت از درد ِ ضربه گیج می رود و دلت از آن همه خاطره و حس آشوب است. هیچ کاری نمی کنی. همانطور آنقدر آن وسط می ایستی تا اسفند بیاید و برود و همه ی این چیزها را بشوید و ببرد. آنقدر می ایستی تا اردی بهشت دوست داشتنی بیاید و محکم بغلت کند و بگوید چیزی نیست دختر...درهای این دنیا همیشه بر همین یک پاشنه نمی چرخند.

March 11, 2015

ماجراهای آقای پ و آقای ط

یک چیزی راجع به پ گفتی. برگشتم و گفتم تروخدا پ را از من نگیر. پ تنها کسی ست که می توانم راجع به تو باهاش حرف بزنم. خندیدی. پ دوست قدیمی تو از زمان مدرسه است که حالا آمده و در شهری نزدیک ما زندگی می کند. در همین مدت کم که از اروپا آمده و این نزدیکی ما لانه کرده چند آخر هفته را باهم بوده ایم. سه نفری. خانه ی ما یا خانه ی پ. راستش را گفتم. پ تنها کسی ست که من می نشینم روبرویش و برایش از تو حرف می زنم. حرف هایی که به کس دیگری نمی توانم بزنم با نمی خواهم بزنم یا حالا هرچه. تا قبل از اینکه پ بیاید این نزدیکی فکر می کردم خُب زندگی اینطوری ست. یک حرف هایی را باید توی دلت نگه داری و گاهی برای خودت قرقره کنی و بخندی یا اخم کنی. ولی از وقتی با پ معاشرت کرده ام خوشحالم. دو نفری به تو می خندیم. به عادت هایت، به اخلاق های خاصت که هردو ادعا می کنیم خیلی خوب می شناسیمشان. اوایل با پ رقابت خاصی داشتیم در اثبات اینکه کداممان تو را بهتر و بیشتر می شناسیم. و هر کداممان خاطره ای و قصه ای را رو می کردیم که فکر می کردیم آس ِ پیک است و بازی تمام می شود و یک نفر می کشد کنار. کم کم ولی موضعمان عوض شد. رفتیم توی یک تیم و مقابل تو بازی کردیم. اینطوری لذتش هم بیشتر شد. راستش اولین باری که پ را دیدیم قبل از آنکه کشف کنم آدمی وارد دنیایمان شده که تو را، آن تویی را که من می شناسم، می شناسد، قبل از همه ی این ها غرق بودم در تویی که پیش پ بودی. آنطور که جلوی پ بودی، با پ بودی هیچ وقت ندیده بودمت. آن طور که پ را دست می انداختی، تکه های سنگین بارش می کردی، یا به سیگار کشیدن و فست فود خوردنش گیر می دادی. آنروز که اولین بار پ را از نزدیک دیدیم بعد از چهار سال یک جور دیگری دوباره عاشقت شدم.ء

برای همین است که آن شب جلوی تلویزییون با آن لحن و صدا گفتم تروخدا پ را از من نگیر.ء

March 9, 2015

درختی هست کنار غاری

یک کتابی هست به نام مردان مریخی، زنان ونوسی که من وقتی بیست سالم بود یه کمی ازش را خواندم. کتاب کلا در مورد تفاوت زن ها و مردها صحبت می کند و عنوان کتاب هم به همین منظور انتخاب شده. که یعنی ما از دو سیاره مختلف به زمین آمده ایم و حالا باید اینجا (روی زمین یا در زندگی مشترک) کنار هم زندگی کنیم. یک جای کتاب توضیح می دهد که خانم ها هر وقت چیزی ذهنشان را مشغول می کند یا مشکلی دارند می آیند صاف راجع به آن صحبت می کنند. آنقدر اطراف موضوع حرف می زنند تا حالشان بهتر شود. و در مقابل آقایان غاری دارند که هر وقت ذهنشان درگیر است یا مشکلی دارند می روند توی غار. بعد توضیح می داد که بیرون غار هم اژدهایی نشسته که اگر خیلی پاپیچ اش شوی یکهو آتش همه جا را برمیدارد. ء

از اینکه این کتاب چقدر من را راجع به خودم گیج کرد که بگذریم، از همان موقع این مفهوم غار آمد صاف نشست توی دامنه ی لغات من. من از زمانی که یادم می آید (از خیلی پیش از اینکه این مفهوم غار را بلد شوم) چند وقت یک بار می رفتم و می نشستم توی غارم. هنوز هم همین کار را می کنم. دم درش هم اژدهایی چیزی نیست ولی جوری توی تاریکی می نشینم رو به دیوار سنگی که کسی هوس نکند بیاید سراغم. (رویاپردازی هم که من باشم همان موقع کلی تصویر کردم برای خودم که اگر دم در غار من آتش روشن کنی، سایه های دنیا را روی دیوار می بینی. همان چیزی که آن وقت هایی که توی غار هستم نمی خواهم ببینمشان). برخلاف ایده ی کتاب راجع به دلایل مراجعه به غار، من غالبا هیچ دلیل خاصی ندارم. حتی یک سوم زمانی که در غار هستم درگیر این موضوع هستم که چرا آمده ام نشسته ام اینجا اصلا؟ و دو سوم باقی اش را هم دارم به این موضوع فکر می کنم: هیچی! این هم از آن مفهوم هایی ست که در ویدئوهای تفاوت زنان و مردان یاد گرفته ام. یک آقایی میاید توضیح می دهد که مردها می توانند به "هیچی" فکر کنند. می توانند مدت های مدید به هیچی فکر کنند. راستش من بیرون غار نمی توانم این کار را بکنم. ولی وقتی توی غار هستم، وقتی به دیوار سنگی زل زده ام، دقیقا دارم به هیچی فکر می کنم. و خاصیت غار این است که دلم می خواهد ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها همان جا بنشینم و به هیچی ِ دوست داشتنی ام فکر کنم و کسی نیاید دم در غارم داد بزند که زنده ای؟ قدیم ها مادرم عادت داشت مدام بیاید دم در غارم، سوال پیچم کند. کم کم ولی انگار قوانین غار دستش آمده بود. می آمد دم در. کمی می ایستاد. انگار صدای نفس کشیدنم را چک می کرد. بعد هم راهش را می گرفت می رفت. آدم های دیگری هم دم در غار می آمدند. که کافی بود بگویی چیزی م نیست سرم درد می کند یا خسته ام یا یک چیزی در این مایه ها. زود راهشان را می کشیدند  و میرفتند. یک خاصیت دیگر غار این است که بالاخره تمام می شود. یکهو در یک لحظه به خودت می آیی می بینی نشسته ای توی یک غار تاریک و زل زده ای به رگه های سنگی دیوار. اولین سوالی که از ذهنت می گذرد این است که من اینجا چه غلطی می کنم؟ کی آمدم؟ چقدر مانده ام؟ بعد سردت می شود. پا می شوی جل و پلاست را جمع می کنی و می زنی بیرون. (بعله! کم کم یاد می گیری که چیزهای ضروری ای هست که باید با خودت به غار ببری. چیزهایی که گاهی لازمشان داری که زنده بمانی، گاهی هم لازمشان داری که وقتی می گویی سرم درد می کند باورپذیر باشد. چیزی شبیه تلویزییونی که خانم سرایدار توی خانه اش داشت توی کتاب ظرافت جوجه تیغی). بعد که از غار می زنی بیرون، یکهو گرسنه ات می شود. اشتهای عجیبی داری. همین موقع هاست که یکهو هوس چیزهای عجیب غریب می کنی. وسط تابستان دلت انار می خواهد و وسط زمستان هندوانه. شاید چون فصل های توی غار درست با بیرون غار مطابقت ندارند. همین طور که دلت ضعف می رود و داری به هوس هایت فکر می کنی، مدام نگاهت دور و بر می چرخد. انگار منتظری. منتظر ِ کسی که دلت می خواهد جایی بیرون ِ غار منتظرت باشد.ء


پ.ن: دو روز پیش که از غار زدم بیرون، با یک کوسن و یک ماگ منتظرم بود.ء

March 7, 2015

بی ربطی جات


انگار یکی به بچه ی من گفته باشد خنگ. اولش در همین حد می روم توی لک. بعد با خودم فکر می کنم حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ بود چی؟ بعد همین طور دور و بر ِ این جملات تاب می خورم

*

شهری هست که از نشانه هایش حدس میزنم جایی در اروپا باید باشد، این شهر چند وقتی ست که مدام به خوابم می آید. و هر بار دختری از سال های دور را در آن شهر می بینم. دختری که خیلی نمی شناسمش ولی با مهربانی این طرف آن طرف شهر را نشانم می دهد. خانه های رنگی رنگی و خیابان های سنگ فرش اش را. ساختمان های قدیمی ِ خاکستری با ستون های بزرگش را. و همه چیز جوری ست که انگار قرار است من به آن شهر اسباب کشی کنم و برای مدت نامعلومی آنجا بمانم. ء

*

سرما خورده ام. صدایم گرفته. از همان صداهای گرفته ای که هربار که می آمد و یکی دو هفته ای می ماند می شد سرگرمی مان. دلم می خواهد یک جوری شماره ی میم را که حالا آمریکاست گیر بیاورم و با همین صدا زنگ بزنم بپرسم ببینم من را یادش می آید؟ ببینم یادش هست که پانزده سال پیش با هم از یک تاکسی پیاده شدیم و بعد از آن سه چهارباری تلفنی حرف زدیم؟ بعدش زنگ بزنم به تو یا آن یکی میم تمام مکالمات را با جزئیات تعریف کنم و تو ریسه بروی و آن یکی میم که حالا لابد صدایش می کنی دکتر میم مدام استغفرالله بگوید و لبش را گاز بگیرد که اگر لو برویم مادر پدرش میایند سراغمان. و تو چشم هایت را جمع کنی و چانه ی مقنعه ات را جابجا کنی و چانه ی گردت را جوری بالا بیندازی که یعنی حالاحالاها هم اینطور نمی شود. و بعدش چشمکی به من بزنی که دلم قرص باشد. و همه ی این ها را که گفتی صاف بروی بنشینی کنار میم. انگار نه انگار که در این دسیسه ی استرس آور همدست مایی. و گاهی وسط حرف های معلم بچرخی سمتم و جوری نگاهم کنی که بدانم بین من و میم پایش اگر بیفتد طرف منی.ء
اتفاقا همین دیروز میم عکس جدیدی از خودش گذاشته بود توی ف.بوک. حسابی شبیه انجلینا جولی شده. دماغش را عمل کرده. لنز رنگی می گذارد. این ها را اگر پای تلفن بگویم می خندی و می گویی دکتر میم هم دماغش را عمل کرده خُب. فقط من و تو مانده ایم این وسط که همان گره گوری که بودیم هستیم. و بعد لابد هردویمان چند لحظه ساکت می شویم. چند لحظه ای که من به تو فکر می کنم. به اینکه چه چیزی در تو هست که ما را شبیه هم کرده. بعد شروع می کنم از دکتر میم گفتن. از اینکه با بقیه رزیدنت ها سفر رفته. بعد تو که هیچ وقت خدا پای اینترنت زندگی نکرده ای اولش همه زیر و بم عکس ها را ازم می پرسی. بعدش می گویی یک بار باید بنشینی درست یادم بدهی این ف.بوک لعنتی را. و من همان موقع از تمام ف.بوک عکس تو را به خاطر می آورم. با آن چشم های مداد کشیده و موهای صاف کرده ات که کج ایستاده اند و دسته گلی سفیدی که دستت داری. لباست توی عکس معلوم نیست. فقط یک آستین طوری اش روی شانه ی چپ ت نشسته، عروس ِ بهار...ء

*

حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ باشد یا زشت باشد یا هرچی؟ چه غلطی باید بکنم؟

March 1, 2015

هستی

:پرستار گاز استریل آخر را می گذارد و شروع می کند چسب زدن. همانطور که چسب می زند می گوید
.همونطور که دکتر بهتون گفت باید خیلی مواظب این زخم باشین. برای اینکه عفونت نکنه بخیه ها رو با فاصله زدن -
باید مدام روی این باندها رو چک کنین و هر وقت که لکه ی خون دیدین پانسمان رو عوض کنین. اگه خودتون نمی تونین هر درمونگاهی که برین براتون انجام میدن. اگه خواستین خودتون پانسمان رو عوض کنین حواستون باشه که سُرُم استریل رو جوری بریزین که کل زخم و
.اطرافش شسته بشه
چسب آخر را میزند و با انگشت رویش فشار میدهد. درد شدیدی از ساق پا بالا می آید. بلند می شوم. تای شلوار را باز می کنم و روی پانسمان را می پوشانم. پاچه ی شلوار جین نوام قاچ بزرگی خورده. فکر می کنم باید بیندازمش دور. تک عصای آلمینیومی را می گیرم
.زیر بغلم و لنگ لنگان به سمت در میروم. شاید هم پاچه ها را بریدم و شلوارکوتاهش کردم

****
شب اول
دراز کشیده ام روی تخت. چشمانم را بسته ام و دارم سعی می کنم جای زخم را تصور کنم. هفت تا بخیه. با فاصله. قطره های خون را می بینم که از لای بخیه ها بیرون می زنند. اولش قطره ها کوچکند و قرمز روشن. بعد کم کم سرعت بیرون ریختنشان کم می شود و تیره می شوند. آنقدر تیره که یکی دوتای آخری به سیاهی می زنند. چشمانم را باز می کنم. می نشینم. انگار طنابی را توی بدنم کار گذاشته باشند که یک سرش را بسته اند به استخوان ساق پا و آن سرش را جایی توی شکمم گره زده اند. هر تکانی که می خورم یک نفر دو طرف طناب را
.محکم می کشد
می نشینم.  پاچه ی شلوار ِ راحتی را می زنم بالا. پانسمان هنوز تمیز است. کیسه ی نایلونی سفید پُراز گاز استریل و قیچی و چسب و سُرُم روی پاتختی ست. خودم را تصور می کنم که پای راستم را از زانو تا کرده ام و خم شده ام روی ساق و دو دستی مشغول عوض کردن پانسمانم. آن بالا گوشه ی سقف ایستاده ام و دارم خودم را نگاه می کنم که سُرُم را می چکاند روی زخم. از همان جا که هستم می شمارم. درست است. هفت تا. سُرُم با خون قاطی می شود، می چکد روی ملافه. خودم دست پاچه می شود و یک مشت گاز استریل را باهم برمیدارد
و می گیرد زیر زخم. همانطور خم روی خودم زل زده ام به فاصله ی باز ِ بین بخیه ها. قطره های خون ِ کمرنگ از لای بخیه ها می چکند
.بیرون و از لای موهای ساق می خزند و می رسند به گاز استریل ِ مچاله در دستم. بعد آرام آرام میروند لای تار و پود ِ گاز

****
روز دوم
پشت میز جلسه نشسته ام. مدیر بازاریابی دارد ایده های جدیدش برای تبلیغات را ارائه میدهد. با نگاه نمودار پیش بینی ِ افزایش فروش در دو سال ِ آینده را دنبال می کنم. خط قرمز از خط آبی جدا می شود و با شیب بیشتری بالا می رود. در صندلی ام جابجا می شوم. انتهای خط قرمز رسیده به دایره ی کوچکی. میزان فروش در دوسال آینده. نگاهم روی دایره می ایستد. دایره بزرگ می شود. بزرگتر می شود. حالا
دایره های کوچکتری از کنارش بیرون می زنند. دایره های کوچک همدیگر را پیدا می کنند و دایره های بزرگ کل نمودار را می پوشانند.ء
.بلند می شوم

****
.روز پنجم
حالا بدون عصا هم می توانم راه بروم. هر بار که پای راستم را زمین می گذارم احساس می کنم چند قطره خون ِ رقیق شُره می کند پایین.ء
.این است که هرچند قدم یک بار می ایستم و داخل ساق راست را چک می کنم. نه هنوز پس نداده. راه می افتم

****
.روز ششم
پرستار چسب ها را تند تند از پوست جدا می کند و بعد همه ی گازها را یکجا برمیدارد و می اندازد توی سطل کوچک روی چرخ پانسمان. لکه ی زرد بزرگی روی آخرین گاز لم داده. نگاهم را از لکه ی زرد برمیدارم و زل می زنم به مهتابی های درمانگاه. دکتر نگاه سریعی به
:پایم می اندازد
 خوبه. امروز بخیه ها رو می کشیم. به نظر زخمتون خوب جوش خورده. با این حال ظرف چند روز آینده مدام ساق پاتون رو -
.چک کنین اگر دیدین دورش قرمز شد یا داغ شد یا احساس کردین تب دارین زود خودتون رو برسون به اورژانس

****
در جلسه دوره ای شرکت نشسته ایم. معاون مدیرعامل یقه ی پیراهنش را مرتب می کند. ابروهایش درهم است. دارد گزارش شش ماه ی گذشته را با پیش بینی ها مقایسه می کند. هر عددی که از دهانش خارج می شود را تند تند یادداشت می کنم. با دست راست کراواتش را جابجا می کند. امروز کراواتش مشکی ست. مشکی با خط های اریب قرمز. صندلی ام را عقب می دهم. پای راستم را آرام می آورم بالا، با دست زیر مچش را می گیرم ومی گذارمش روی زانوی چپ. طناب می لرزد. گره ی کراوات شل می شود. دایره های کوچک همدیگر را
.پیدا می کنند و می خزند روی موهای ساق و از تار و پود شلوار مشکی آرام آرام بالا می آیند