January 28, 2014

پست چی

حوصله ام سر رفته، میروم سراغ رادیو گاهشنود و داستان صوتی اناربانو را می گذارم که بلند پخش شود و شال گردنی را که یکی دو سال است دارم می بافم برمیدارم و شروع می کنم یکی زیر یکی رو. داستان انار بانو از فرودگاه امام شروع می شود. از بازرسی چمدان و من غرق در آن همه تصویر و آن همه دلشوره، چشمم به کاموای سبز لجنی ِ خوشرنگ است و گوشم به دختری که دارد داستان را می خواند و فکر می کنم هم او هم گلی ترقی و هم من و هم هزار نفر دیگر که این قصه را می خوانند و گوش میدهند چند بار هر کدام این دلشوره ی لعنتی فرودگاه امام را زندگی کرده ایم؟ و بعد فکر می کنم شاید اگر این دلشوره نبود هیچ چیزی نداشتیم که بگذاریم روی آن بغضمان و خفه اش کنیم. خفه اش کنیم تا برسیم آنور کره ی زمین و از خستگی  ِ آن همه را که آمده ایم لبخند بزنیم به تخت خوابمان که یک ماه است منتظر ماست
دارم دونه دونه می بافم و هی فکر می کنم دارد خراب می شود این شالگردن و گلی ترقی دارد از ماجرای زنی می گوید که در فرودگاه امام آویزانش شده که فرم گمرک برایم پر کن، راه و چاه نشانم بده. اسمش اناربانوست. وسط همه ی این ها یکهو صدای ترق توروق ِ در آپارتمان می آید. تو دیروز رفته ای شهر همسایه برای کار اداری و شب مانده ای و صبح با اتوبوس راه افتاده ای که برگردی. با اینکه طبق پیش بینی ام حالاها نباید برسی یکهو فکر می کنم شاید اتوبوس گازش را گرفته و هرچه که هست و بهر دلیل زودرسیده ای حالا. بلند می شوم کاموا را پرت می کنم روی تخت و تا بیایم صدای رادیو را خفه کنم، بلند بلند قربان صدقه ات میروم. تو هیچی نمی گویی. دیگر از در هم صدا نمی آید. با لبخند کشیده از اتاق می آیم بیرون
 .نیستی
.روی پادری ِ پشت در پاکتی افتاده
.و صدای پای پست چی که دور می شود
و من زیر لب می خندم که اگر فارسی بلد بود خوب تعریف کردنی ئی برای خانواده و رفقایش می شد
پاکت را برمیدارم. برای توست. یادم می افتد که تو هنوز نیامده ای. پاکت را ول می کنم که بیفتد روی همان پادری

پ.ن: آنروزی که ذوق کردیم که وسط در آپارتمان یک شکاف است که پست چی مثل فیلم ها از لای آن برایمان نامه بیندازد فکر نکرده بودیم که آن 20 سانت شکاف با آن سرپوش فلزی ِ قدیمی اش به اندازه ی باز شدن خود ِ در سر و صدا دارد

January 22, 2014

آه... تو کوچه کوچه مرا بلدی


...خیال روسریت مثل باد
سراب چشم تو بی اعتماد

و دستهای من این جاده های بی برگشت
و دستهای تو آن آسمان  ِ درهم رشت

و دستهای تو باران به جاده می گیرند
که دستهای مرا بی اراده می گیرند
کبوتران خبر در تدارک سفرند
مترسکانه نمان تا کلاغها بپرند

خیال روسریت مثل باد می بردم
سراب چشم تو بی اعتماد می بردم

January 21, 2014

...گاندی


یک ماه پیش آمدم اینجا بنویسم که گاندی را به نام تو زده ام. آمدم که بنویسم ولی آقای گوگل که نمی داند من از کجای این کره ی خاکی سربرآورده ام گفت که انگار کسی از جایی آنور دنیا دارد سعی می کند وارد نوشته های تو شود و ما فکر می کنیم قطعا اشتباهی باید شده باشد. بعد شروع کرد اصول دین پرسیدن و من جواب هیچ کدام از سوال هایش را یادم نمی آمد چه دروغی سرهم کرده بودم. این شد که یک ماه حرفم را در دلم نگه داشتم تا بلند شوم بیایم همان نقطه ی کره زمین که آقای گوگل ماهیتم را بشناسد و بگذارد وارد صندوقچه ی نوشته هایم شوم و برای تو که الان دو سه کیلومتر آنورتری ولی آن موقع که حرفم در دلم بود اقیانوسی بینمان بود...برای تو بنویسم که من گاندی را به نام ِ تو زده ام

می دانی من از همان موقع که جوی های ولیعصر را می پریدم شروع کردم بنام زدن خیابان ها. وصال، فلسطین، ولیعصر، انقلاب... یادگار امام را بنام مادرم زده ام. شریعتی را بنام پدرم. بیست و چهارمتری به نام فاخته. آن خیابان شهرک که نمی دانم اسمش چه بود به نام ونوس. تقاطع طالقانی و قدس بنام فائقه. البته آدم هایی هم هستند که دست و دل بازانه محله ای را بنامشان زده ام. راستش را بخواهی برای خودم هنوز  خیابانی برنداشته ام

آن روز ِ یک ماه ِ پیش وقتی برای اولین بار بعد از نشستن هواپیما از خانه زدم بیرون... وقتی تمام راه زل زده بودم به کوه ها، وقتی راننده تاکسی همت را پیچید توی گاندی یکهو انگار قلبم مچاله شد. درست آن لحظه بود که فهمیدم من گاندی را بنام تو زده ام