August 22, 2016

مثل رویای شب مهتابی

خنده‌ات مثل بهار
مثل آهنگ قدم‌های سحر
که شبو پس میزنه
مثل آهنگ نی چوپون‌ها
که براش لاله‌ی وحشی می‌میره

August 21, 2016

فجرهای تابستانی

جشنواره تئاتر امسال (فرینج) هم تمام شد. کلا یکی از بهترین هفته‌های سال‌های اخیر همین هفته‌ی جشنواره تئاتر بوده. امسال هم هفت-هشت اجرا را فرصت کردم بروم. خوبیِ اجراهای امسال این بود که سبک و ژانرشان خیلی متنوع بود. دو سه تا از اجراها را هم خیلی خیلی دوست داشتم. ء
 از حس مرموز و دوست‌داشتنی آمفی تئاتر در لحظه‌ای که چراغ‌ها درست قبل از شروع هر اجرا خاموش میشود که بگذریم، حس دیگری که اینجا بیشتر از ایران هم حتی دوستش دارم، حس صف انتظار شروع نمایش است. اینجا را از ایران دوست‌تر دارم چون آدم‌های توی صف‌اش فقط جوانان بیست و سی ساله‌ی عینک کائوچویی و مانتو گل‌گلی و شالِ رنگیِ ول و رژلب قرمز و آل‌استار رنگی نیستند (که البت برای تماشای همان‌ها هم دلم لک زده!). اینجا توی صف از بچه‌ی شش-هفت ساله تا پیرزن و پیرمرد هفتادساله می‌بینی. و دوست‌داشتنی‌ترین‌هایشان برای من آنهایی‌اند که آن ده دقیقه‌ی باقیمانده تا اجرا را دارند توی صف دم سالن کتاب می‌خوانند.ء

August 19, 2016

استعفا

یک وقت‌هایی هم نیستم. این واقعا دست خودم نیست. یعنی از همه‌چیز و همه‌کس خسته می‌شوم. دلم میخواهد جنین شوم و یک پتو بیندازم روی سرم و هیچ‌کس مرا نبیند و سوال نپرسد و حرف نزند. دلم می‌خواهد بدون غذا خوردن سیر شوم و لازم نباشد بلند شوم این همه راه را بروم تا دست‌شویی. ولی خب بدبختی این است که دنیای آدم‌بزرگ‌ها تاب نمی‌آورد این مسخره‌بازی‌ها را. این است که باید با اخم بیدار شوم. پتو را پرت کنم آنور. با اخم همان لباس تکراری را بپوشم، همان آرایش تکراری را بکنم بلکم یکی دو خط کمتر. همان کفش تکراری را بپوشم و هدفون را بچپانم توی گوشم و تمام راه با صدای بلند همان اهنگ‌ها را گوش بدهم و همان قهوه‌ی همیشگی را از همان دختر خندان همیشگی بگیرم و تا برسم سر میزم قلپ قلپ بخورمش و آفتاب بزند توی کمرم و قهوه‌ی داغ از مری‌ام سر بخورد پایین و توی دلم مثل کمرم داغ داغ بشود. کل روز هم در مکالمات اجباری شرکت کنم و لبخندهای مصنوعی بزنم و تمام مدت جنین توی مغزم محکم‌تر زانوهایش را بغل کند و دلش بخواهد دو دست اضافه داشت و میگذاشت روی گوش‌هایش. تمام روز را تحمل کنم تا شب بشود و بچپم زیر پتو و ساعتی یک‌بار بیدار شوم و ساعت را نگاه کنم و فکر کنم چقدرِ دیگر مانده تا صبح شود و دنیای کوفتی تیغه‌ی آفتابش را بکند توی چشمم.ء

August 4, 2016

حقیقتِ دورطلایی

دوازده ساله بودم که خواب خدا را دیدم. خواب دیدم جلوی درب چوبی یک خانه ایستاده‌ام. کلون را زدم به در. چیزی/کسی آمد در را باز کرد و راهنماییم کرد داخل حیاط. بی آنکه چیزی بگوید می‌دانستم که خودش است. خودِ خدا. شبیه یک آدم بود توی نقاشی‌ها. آدمی که با مداد طلایی دورش را کشیده باشی. دور و برش هم یک کمی از خرده‌های این طلایی روی هوا معلق بود. راه که میرفت از وسطش میتوانستی آنورش را ببینی. فقط دور داشت. حرف نمیزد ولی نگاهم میکرد. مرا از یک دالان که دو طرفش درخت بود رد کرد. شاخه‌های درخت‌ها وسط به هم رسیده بودند و کل دالان را سایه کرده بودند. بعدش یک تخت بود که رویش فرش قرمزی پهن بود. نشستم روی تخت. ازم پرسید چیزی میخورم. نپرسید ولی فهمیدم که پرسیده. منم چیزی نگفتم ولی احتمالا فهمید که دلم میخواهد چیزی بخورم. بعد همانطور که جلویم (شبیه چمباتمه) نشسته بود بی آنکه جایی برود دستش را دراز کرد و کاسه‌ی چوبی‌ای گذاشت جلویم که تویش انگورهای دانه درشت سبزرنگ بود. از انگورها چشم برداشتم و نگاهش کردم. میدانستم که دارد لبخند میزند. امیدوار بودم که نشنود صدای مغزم را که "من انگور دوست ندارم خب"!ء

فردایش توی مدرسه کل کلاس را بررسی کردم که برای چه کسی می توانم تعریف کنم که من خواب خدا را دیده‌ام؟ یادم نیست برای چند نفر گفتمش ولی هیچ‌کس خیلی خوابم را و خدایم را جدی نگرفت. خودم هم کم کم گذاشتمش در گنجه‌ی خواب‌های قدیمی و درش را بستم. از آن خواب فقط نگاهش را نگه داشتم. نگاهی که از وسط یک دایره‌ی دورطلاییِ بی‌چشم به من بود. نگاهی که همه چیز را میفهمید بی آنکه بگویی. همه چیز را جز اینکه انگور آنقدرها هم میوه‌ی جذابی برای بهشتش نیست.ء

چند روز است یک انیمه‌ی ژاپنی را شروع کرده‌ام به اسم "کیمیاگر تمام-فلزی". موضوع اصلی قصه که اینجا و آنجا هم تکرار میشود ماجرای کیمیاگرانی‌ست که "حقیقت" را دیده‌اند. "حقیقت"ی که این کیمیاگران یک بار در یک لحظه‌ی حساس دیده‌اندش تصویر پایین است. این لحظات حساس معمولا وقتی‌ست که این کیمیاگران به یک تابوی بزرگ دست زده‌اند و سعی داشته‌اند چیزی را خلق کنند که در دنیای کمیاگری ممنوع است. در این لحظات وارد دنیای عجیبی میشوند و این "حقیقت" با آن‌ها حرف میزند. اولین باری که در طول انیمه این حقیقت را میبینیم شخصیت اصلی که یک کیمیاگر نوجوان است از این موجود می‌پرسد تو کی هستی؟ موجود جواب میدهد: من حقیقت، خدا، جهان یا هرآنچه که تو بهش معتقدی هستم و بعد میخندد. ء

August 1, 2016

لمس ِ تماشای تو

...خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساخته‌اند
پرالتهاب
اندوهگین
خسته
...زیبا