August 19, 2016

استعفا

یک وقت‌هایی هم نیستم. این واقعا دست خودم نیست. یعنی از همه‌چیز و همه‌کس خسته می‌شوم. دلم میخواهد جنین شوم و یک پتو بیندازم روی سرم و هیچ‌کس مرا نبیند و سوال نپرسد و حرف نزند. دلم می‌خواهد بدون غذا خوردن سیر شوم و لازم نباشد بلند شوم این همه راه را بروم تا دست‌شویی. ولی خب بدبختی این است که دنیای آدم‌بزرگ‌ها تاب نمی‌آورد این مسخره‌بازی‌ها را. این است که باید با اخم بیدار شوم. پتو را پرت کنم آنور. با اخم همان لباس تکراری را بپوشم، همان آرایش تکراری را بکنم بلکم یکی دو خط کمتر. همان کفش تکراری را بپوشم و هدفون را بچپانم توی گوشم و تمام راه با صدای بلند همان اهنگ‌ها را گوش بدهم و همان قهوه‌ی همیشگی را از همان دختر خندان همیشگی بگیرم و تا برسم سر میزم قلپ قلپ بخورمش و آفتاب بزند توی کمرم و قهوه‌ی داغ از مری‌ام سر بخورد پایین و توی دلم مثل کمرم داغ داغ بشود. کل روز هم در مکالمات اجباری شرکت کنم و لبخندهای مصنوعی بزنم و تمام مدت جنین توی مغزم محکم‌تر زانوهایش را بغل کند و دلش بخواهد دو دست اضافه داشت و میگذاشت روی گوش‌هایش. تمام روز را تحمل کنم تا شب بشود و بچپم زیر پتو و ساعتی یک‌بار بیدار شوم و ساعت را نگاه کنم و فکر کنم چقدرِ دیگر مانده تا صبح شود و دنیای کوفتی تیغه‌ی آفتابش را بکند توی چشمم.ء

No comments:

Post a Comment