June 28, 2011

خاطره ها...درد ِ منو نمی دونین


...خبر تازه نیست ری را
تنها این روزها هوای بیست و شش سالگی را نفس می کشم


June 24, 2011

...تو و دوستی خدا را


پرنده گفت: درخت؟...غمگینی؟
...درخت گفت آری
...پرنده گفت برویم از این دیار؟
...درخت ریشه در خاک داشت

بیژن و منیژه


و اما سومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

داستان بیژن و منیژه




June 6, 2011

غر را باید زد


می دانی؟
خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن. ناشکری نمی کنم. من قدر تمام داشته هایم را می دانم. من دلبسته ی قدم به قدم این راه ِ آمده ام هستم اما
گاهی دلت می خواهد یک جای نقشه ی توی دستت را ضربدر بزنی و بنشینی یک دل سیر چای بخوری و نگاه کنی به ادامه ی راهی که از ضربدر قرمزت شروع می شود دوباره و میرسد به ضربدر خاکستری بعدی


June 1, 2011

حرف دل


با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را