December 30, 2011

...که آنی دارد


هر که ماه خُتن و سرو روانت گوید

او هنوز از قد و بالای تو صورت بینی‌ست



.....................

پ.ن: بعد از سال هایی که تاوان هوش رو دادی، حالا انگار
! نوبت ِ چشم-ابرو ئه

چشم...چشم...دو ابرو

! دماغ و دهن یه گردو

یه گردوی تو خالی

December 29, 2011

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

هرچه من آرزو کرده بودم که نقش بر آب شد
تا ببینم زندگی
تو برای من
...چه آرزو می کنی

December 25, 2011

لبخند

شادی آرام آرام مثل رگه های آب ترک می دهد چهره ی سنگ شده ی این روزهای زندگی ام را... آرام... آرام... دل... آرام... دلارام... دل... آرام

December 23, 2011

گر سر ننهم

نمی دونم این مشکل من با آدما از کجا شروع شده؟ نمی دونم چرا دیدنشون، حرفاشون، کارهاشون، شادی هاشون حالم رو بهم می زنه. جالبی ش اینکه این حس راجع به آدمایی ِ که یه شناخت نسبی ازشون دارم نه غریبه ها. با غریبه ها مشکلی ندارم. حتی بعضی وقت ها سرگرمی م اینه که نگاهشون کنم و از کد های ظاهری شون قصه ی زندگی شون رو حدس بزنم

نمی دونم چرا دلم می خواد مثل نوح یه کشتی داشتم و همه ی اونایی که دوسشون دارم و جمع می کردم با هم می رفتیم تو یه جزیره دور از هیاهوی تنفرآور آدما زندگی می کردیم

این روزها سوار یه موج سینوسی هی بالا-پایین می شم. هی انگار اون دورا یه نورهایی می بینم و باز هی همه جا تاریک میشه. انگاری یکی تو بی نهایت ِ فیزیکی وایستاده با چراغ قوه، هی روشن خاموشش می کنه

یه چیز دیگه اینکه خیلی حس عجیبی ئه که خودت رو از بیرون ببینی. دقیقا اون تناقض همیشگی رو به عینه می بینی. اینکه یه کاری رو می دونی باید بکنی (تمام سلول های قلب و مغزت می گه که باید انجامش بدی) بعد اون بیرون یه چیزی یا یه کسی هست که می گه نباید انجامش بدی. نمی دونم این نبرد ِ چی با چی ئه؟ من با محیط؟ من با عرف؟ من با چی؟ یا اصلا من با خودم؟ نمی دونم این نبرد تا کی ئه؟ ولی یادم ئه که از همیشه بود ئه. از همیشه ی همیشه. تصاویر ده سالگی رو هم که مرور می کنم بوده توش. می فهمم اینم که خیلی وقتا دلیل خستگی م از زندگی همین نبرد ِ ناتموم ئه
این که می آم می نویسم خسته ام...برو ببین چند بار چقدر اینو گفتم

دلم می خواد به اونی که اون دور چراغ قوه به دست وایستاده بگم...بیا...بیییییاااااا....بییییاااااا

December 15, 2011

.کم نیستند شادی ها
،حتی اگر بزرگ نباشند
آنقدر دست نیافتنی نیستند
که تو عمری ست
کز کرده ای گوشه ی جهان
...و بر آسمان چوب خط می کشی به انتظار

چگونه فریادت نزنم؟

با یادت ای بهشت من
....آتش دوزخ کجاست؟


تو با منی اما... من از خودم دورم

December 14, 2011

پس گردنی

.گاهی باید یک چیز محکم بخورد توی سرت تا خوب و بد را یادت بیاورد
!بد کردی
...ستار العیوب هم دیگر حوصله ت را ندارد دختر
قانون توی حباب را هم باید بگذاریم سکوت. آنقدر ساکت باشی تا زبانت جز به
.خوب نچرخد و مغزت جز به خوب نبیند
...باشد تا آمرزیده شوی


لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلا مَنْ ظُلِمَ وَكَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا

خداوند علنی كردن سخن درباره بدی ديگران را دوست ندارد مگر كسی كه بر او ستم رفته باشد و خداوند شنوای داناست
(نساء ١٤٨)


December 9, 2011

لبخند بزن دخترک


: بازگشت ِ پیروزمندانه به حباب آکوستیک خلاءوارم

حالا بگذار دوباره برای سال ها پاره کنند گلوهایشان را. صورت های کریه شان
. را بچسبانند به شیشه ی تُنگ

تمام این سرمستی را مدیون نبود مولکول هایی هستم که نوسانشان اصوات را
.منتقل می کرد

....سِر شده ام باز

.لبخند ِروی لبم برای بازگشت به حبابم است

خوشبخت ام باز. خیلی خیلی خوشبخت. رویاها اگر بیدار شوند دوباره، دیگر
...بزم شبانه ام چیزی کم نخواهد داشت... رویاها اگر بیدار شوند دوباره

آنروز که خط کشیدم دور رویاها... که حباب را شکستم و گریختم، فکر کرده
بودم شاید چیزی عوض شده باشد در این دنیای لعنتی. حالا بعد سه سال
.می بینی مقاومت احمقانه ام را؟) باز سه سال طول کشید تا برگردم)

این بار ولی این خط و این نشان. خط اش برای صدایشان که نمی شنوم. نشانش برای حضورشان که مثل بازیگران روی پرده ی فیلم سینماست. هرچقدر هم که سه بعدی باشد، هرچقدر هم دلت بسوزد برای قهرمان قصه و هرچقدر هم
همذات پنداری کنی، صبح که از خواب بیدار میشوی یادت رفته اسم و رسمشان
.را حتی

باز به عادت همه ی سال های خوشبختی که گذشت، این بار نه به انتقام، که به
...منطق شاید، مائده را دریغ می کنم از این دنیا

می آیی و می پرسی چرایش را...من برای سال ها می نویسم...سال هایی که هنوز
.طعمشان را نچشیده ایم

دارم لبخند می زنم...جدی جدی خیلی وقت بود عضلات گونه ام انقدر خوب کش
...نیامده بود. غلت می زنم خوشبختی خلاءوارم را


December 8, 2011

آرام جان ِ من...کجایی؟


خدا اگر سه چیز را برای آرامش انسان آفرید، شب، خانه و زن را. اگر نه خانه و نه شب برای من آرامشی ندارند، ولی زنی هست آن طرف کره ی
...زمین... که صدایش... که بودنش تسلی دل است و آرام ِ جان

.خدا را همیشه برای داشتنش شکر کرده ام و می کنم

...آغوشش جاویدان




December 7, 2011

مرا ببر امید دلنواز من


به درک که سرما خورده ام، که چاق شده ام، که زشت شده ام، که موهام بد وایمی ایست ئه
که دو ماه ئه هیچ تفریحی نکرده ام. که دو سال و نیم ئه ایران نرفتم. که یه ماه ئه غذای درست حسابی نخوردم. که دو سال ئه یه شب آروم نخوابیدم. به
.درک که کک دنیا نمی گزد که چه بر سر من و زندگی و آرزوهایم آمده
باقی مانده ی تمام دارایی هایم را به دندان گرفته ام و جلو می روم. این روزها و شب های لعنتی را فقط دارم میروم که برسم یا نرسمش را نمی دانم. فقط می دانم که اگر بایستم باید همان جا تا آخرش بایستم. من که سه سال پیش نیاستادم دیگر این روزها جای ایستادن نیست. باید آنقدر بروم که از همه ی
. این ها بگذرم

تو نوید دادی روزهای خوب می آید. گفتی با هر سختی آسانی ست، گفتی او
.یگانه وفا کننده به وعده هایش است
من این روزها دارم فقط می روم
....می روم

December 4, 2011

آن مرد در باران آمد


...نمی دانم می دانی یا نه
ولی من
همیشه ی زندگی ام تحسین ات کرده ام. همیشه خواسته ام مثل تو باشم. شاید همین
اخلاق زیر ِ بار نرفتن ام، حرف کسی را قبول نداشتنم، پافشاری کردنم روی چیزهایی که می گویم، اقرار نکردن به اشتباهاتم، همه را دارم چون خواسته ام
شبیه تو باشم. شعر خواندنم، جدول حل کردنم، شوخ طبعی ام، همه را نه از تو که انگار برای تو داشته ام. شاید همین که نمی دانی "دقیقا" چقدر دوستت دارم را
.هم تو یادم داده ای

خیلی چیزها را ولی هیچ وقت برایت نگفته ام. و گاهی مطمئن تر می شوم که هیچ وقت نخواهم گفت. اینکه از وقتی آمده ام تو را بیشتر از همه در خواب هایم دیده ام. اینکه تو همیشه یکجای ترس هایم بوده ای. گاهی کنارم، گاهی پشت
.سرم، گاهی روبرویم، گاهی هم آن دورها ایستاده ای و سکوت کرده ای

شاید همه ی این ها را یک روزی برایت بگویم. روزی که باور کرده باشی من با
وجود تمام تلاش هایم برای شبیه تو بودن، هنوز خیلی با تو فرق دارم. روزی
که بنشینی روبرویم و بپرسی "خوب...تو چی فکر می کنی؟.." روزی که جوابت
.برای تمام فکرها، نظرها، عقیده ها..."نه" نباشد


بیا و بپرس حال ام را


من هیچ وقت زندگی ام به "حال" نیاندیشیده ام. چرا؟

.از همان اول اش هم یا در گذشته بودم یا در آینده

خندیدی...کدام اول اش؟

.از همان اول روزی که فهمیدم خیال سلاح توست در برابر دنیای نابرابر

...خندیدی

...از همان اول روز...خندیدی


December 1, 2011

با چشمانم...که تنها یادگار کودکی من اند



روزهای سختی ست ری را...آنقدر سخت که دلت بخواهد دو-سه هفته ای از زندگی کردن مرخصی بگیری و بروی ته جنگل های
آمازون (توی همان کلبه ی رویاهای کودکی شاید) بچپی و زل بزنی به هیزم های توی آتش و به "هیچ چیز" فکر نکنی

می دانی ری را؟ من برمی گردم. بر می گردم و دست های کوچک بچه های سرزمین ام را می گیرم و حلقه می زنیم و آواز می خوانیم. اگر عمو زنجیرباف زنجیر زندگی منو اینجوری بافت، پشت کوه ها انداخت و ولم کرد و رفت...ولی من برمی گردم. باید برگردم ری را. باید برگردم و صدای خنده هایشان را بشنوم. خیلی وقت است هیچ بچه ای برایم نخندیده. باید باهم نقاشی بکشیم. یابد برای تک تک شان شازده کوچولو را بخوانم...می دانی ری را...شاید کودکی تنها روزهای
...خوبشان باشد...اگر همین روزها را هم شاد نباشند، اگر زود بزرگ شوند

من برمی گردم...نه برای آن ها که برای خودم. من باید تکه های جامانده ام را باز پیدا کنم. یک جایی وسط همان قایم باشک بازی ها...توی جامیز نیمکت های چوبی...من آنجا جامانده ام...روی صندلی آمفی تیاترهای شهرم

...من برای آرزوهایم برمی گردم...زبان ایما و اشاره را یاد می گیرم
یاد می گیرم چطور بریل بنویسم و تایپ کنم...من برای آرزوهای کودکی ام
.بر می گردم... که حالا سال هاست... سال هاست بی آرزو مانده ام

وعده ی ما همان سی و سه سالگی...همان خانه ی آرزوها...همان نیمکت و
.همان درخت
کیفم را که باز کنم، شازده کوچولو، عقاید یک دلقک و کافه پیانو را که
،در بیاورم
.من را خواهی شناخت
.حتی اگر چشمانم را نیاورده باشم


November 28, 2011

Cafe Luna

الان یهو یادم اومد که هیچ وقت راجع به این عکس این بغل وبلاگم ننوشتم. راجع به اینکه چی ئه و کجاست
این سردر یه کافه ست تو قسمت قدیمی شهر ونکوور. اونجا که ساعت بخار داره. توی یه خیابون که کف اش سنگ فرش ئه. با فخری مامان که از اونجا رد می شدیم وقتی اسمشو دیدیم یهو پریدم هوا که وااااای بالاخره من جامو پیدا کردم. میدونی؟ هر آدمی تو این دنیا یه جایی رو داره که فقط و فقط مال خودش ئه. مثل سیاره ی شازده کوچولو

یه جایی اینور کره ی زمین، یه کافه هست که به نام ِ من ئه. نرفتم
...توش اونروز

گفته بودی
نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام
...روی جایی حک بشه
...گفته بودم

نگفته بودی...نه...هیچ کس هیچ وقت نگفته بود...من هنوز اما به رویاهای 12 سالگی وفادار ام. به اهرام مصر...به عجایب هفت گانه...به جهانگرد ممول

همه ی این ها را گفتم که بگویم...بگذارش کنار بام تهران...شاید



November 27, 2011

چاه دیوانگی

،گاهی فکر می کنم اینکه از آب چاه دیوانگی بخوری
،با اینکه تظاهر کنی خورده ای
.از یک زمانی به بعد دیگه با هم خیلی هم فرق نداره
شاید اگه سال ها یه نقشی رو بازی کنی، بهش تبدیل بشی و یه روز صبح پاشی ببینی دیگه دستت به خودت نمی رسه و یادت نیاد که خودت رو کی و کجا جا گذاشتی

November 20, 2011

یک باشد و یگانه

در هر زمان و مکان مشخص
.دقیقا یک حرف هست که دلت می خواهد بشنوی، نه کمتر و نه بیشتر
.و هستند آدم هایی که می دانند آن یک حرف ِ خواستنی را
اما
در دنیا
گاهی تنها "یک" نفر
هست
...که می گویدش

November 19, 2011


.....

لنی گفت درست است. از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هروقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هرقدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت
.کرد

.....


خداحافظ گاری کوپر -
رومن گاری

November 18, 2011

آه...دست های تو...دست...های...تو


دونای بارون ببارین آروم تر

...بهارای نارنج داره می شه پرپر


November 15, 2011

تاریکم ای یلدا...مهتاب می خواهم

باز این حس اومد سراغم

نمی دونم این احساس ناامنی چرا؟ کی ها و چی جوری می آد...ولی وقتی که می آد حالا حالاها نمیره. توی همه ی خواب هام هست

چرا؟

November 14, 2011

To do


Find real friends.

Live a real life.


November 8, 2011

ولیعصرهای عاشقی


می دانی؟ من چهارراه به چهارراه این خیابان را زندگی کرده ام. از عصرهای بعد مدرسه و کتاب فروشی و نوار فروشی و پریدن از آن جوی های گنده اش بگیر، تا غروب های دلگیر بعد دانشگاه و آش رشته ی افطارهای رمضان و خرید شب عید. جوراب و گل خریدن چهارشنبه سوری. پیاده روی جدول راه رفتن هایش... همه را بگیر و بیا تا خانه ی دکتر حسابی... تا آخرین خرید های آخرین روزها

اصلش انگار تهران را خلاصه کرده اند در همین یک خیابان به این بلندی که هرجایش را نشانم دهی، یک جای خاطره هایم درد می گیرد

عکس: از دیگران. اولین برف پاییز 90 - تهران - ولیعصر

November 4, 2011

Your beauty...


من برای سالها می نویسم

...سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند




...من و خیال گنگ رهایی

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


November 1, 2011

جهان من


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند"
چون من
که آفریده ام از عشق
"جهانی برای تو


...این تمام چیزی ست که همیشه ی زندگی ام داشته ام
...خوش آمدی به سرزمین رویاها نازنین
،ما امروز برای فرداهای خیال و خاطره
.نفس می کشیم
رویاها هیچ وقت
...تنها نمی شوند


...بی انصاف


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
...من
....چشم از او


October 30, 2011

ما نباید بمیریم ری را...رویاها بی مادر می شوند


...ری را... من... به تمام رویاهایم پای بندم
خونه شومینه ای یه جایی که خیلی هم دور نیست، چشم انتظارم ئه


October 29, 2011

آرزوهای کوچک برای فرداهای کوچک


از اون اول که رادیو فارسی تو ادمونتون راه افتاد، یه آرزویی ته دلم شکل گرفت. اینکه سه تا کتابی که تو دنیا و از بچگی تا حالا از همه کتاب هایی که خوندم دوست تر داشتم رو بخونم تو رادیو. یه جوری انگار ادای دین بکنم بهشون و به نویسنده هاشون. یا شاید اون همه حس خوب که بهم دادن رو منم یه کوچولو به بقیه بدم

شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو

.حالا برآورده شدن یکی از این آرزوها نزدیک ئه
قراره به زودی شازده کوچولو رو تو 6 قسمت بخونم

یه روزی، یا شاید یه شبی می آد که می ذارمش برای ارمیا یا ارنیکا که گوشش بدن. که اونام شریک باشن تو همه چیزای خوبی که شازده کوچولو با خودش آورد و موند. که بدونن چون دیگر هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم ها تنها مانده اند.

October 17, 2011

بام تهران شاید

می دانی؟
من تا به حال بام تهران نرفته ام
تهران را از آن بالا ندیده ام. از آن بالا که همه ی غم ها کوچک می شوند و عشق ها بزرگ
از آن بالا که می نشینی و زل میزنی به شهری که تمام ات آنجا شکل گرفته. شهری که دلش از آن همه خاطره پر است. از آن همه گریه. از آن همه شعر. از آن همه تنهایی
می دانی؟
...من تا به حال بام تهران نرفته ام



October 12, 2011

داستان رابعه و بکتاش



همکاری اخیر من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

عشق او باز اندر آوردم به بند... کوشش بسیار نامد سودمند

توسنی کردم ندانستم همی... کز کشیدن تنگ تر گردد کمند





October 11, 2011

نمی خواهم شاعر باشی...لااقل باران باش

در طول تاریخ دخترانی زیسته اند که منبع الهام شاعران و نویسندگان و نقاشان بزرگی بوده اند. مثل آن دخترکی که یک روز آرام از کنار شاعری گذشت...زنی که چشم هایش آغاز داستان بزرگ علوی بود و لبخند آن دیگری که بر بوم داوینچی نقش بست. دنیای ادبیات و هنر شاید بیشتر از آنچه فکرش را بکنیم مدیون زنانی ست گمنام که روزی فقط برای چند لحظه جایی
...بود"ه اند"

باده شبگیر


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسـش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشسـت
سر فرا گوش مـن آورد و بـه آواز حزین
...گفـت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟
عاشـقی را کـه چنین باده شبگیر دهـند
کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت




October 10, 2011

...روزی

باید مواظب چیزهایی که داری باشی. به صرف یودنت و خواستنشان نه. باید برایشان فکر کنی. خلاق باشی. باید رنگ بزنی دنیایشان را دنیایت را
باید دیوانگی های کوچکی داشته باشی که گاهی بروی سراغشان
باید غذاهای جدبد بپزی. جاهای جدید بروی. باید غروب را گاهی از روی تپه ی کنار گلخانه تماشا کنی

باید گاهی نیمه شب بروی زیر پنجره ای بنشینی و خوشبختی ات را گریه کنی

باید پنجره ای داشته باشی برای گریه کردن. هیجانی برای بودن

قلمویی که برداشته ای را نباید زمین بگذاری. همیشه آجرهای جدیدی برای رنگ زدن هستند. همیشه پرده های جدیدی برای آویزان کردن. تپه های جدیدی برای نشستن و غروب را نگاه کردن

...نگاه کن. دخترکی روزی عاشق لکه های رنگ روی دست هایت می شود
....روزی



October 8, 2011

October 7, 2011

بخواب آروم گل مهتاب


پسرم
پری دریایی ِ قصه ی ما ساحل به ساحل دنبال ِ شاهزاده ای بود که لیاقت آدم شدن برایش را داشته باشد


به همین سادگی


برای اولین بار در زندگی ام می خواهم زندگی ساده ای داشته باشم. هر روز صبح بیدار شوم و کارهای هر روزه ام را انجام دهم تا شب. شب آرام سرم را روی بالش بگذارم و بی دغدغه ی فردا بخوابم. می خواهم معمولی باشم. خیلی معمولی


October 6, 2011

...لعنتی هیچ حجابی نمی تواند آن همه زیبایی را


بعضی وقت ها دلت می خواهد دست یک نفر از گذشته را بگیری بیاوری

یک چیزی را نشانش بدهی و بعد بگذاری دوباره برگردد توی خاطره ها

September 21, 2011

برای 21 سپتامبر

...می دانی ری را
...من در لحظه ها نمی گنجم
گویی کسی جایم را تنگ کرده باشد...کسی انگار این لحظه های بی تو را مدام تنگ و تنگ تر می کند
...کسی مثل ِ یاد ِ تو

August 25, 2011

Save me...

I hate my life.
I hate me.
I hate me.
I hate my life.
And I hate 2008!
And I hate 1985!

August 23, 2011

خداحافظ بیست سالگی...خداحافظ شریف

امروز بالاخره موهام رو پست کردم! هفته ی پیش رفتم آرایشگاه و موهام رو چیدم!! :دی الان دوباره شده مثل سال 84 یا سال دوم و پیش دانشگاهی. خیلی وقت بود که دلم می خواست موهام رو کوتاه کنم. در واقع از اواسط 86 یا 87 بود که دلم می خواست با ماشین موهامو از ته بزنم. به هزار و یک دلیل. یکی ش این که از وقتی موهام بلند شد همه موهامو بیشتر از من دوست داشتن. انگار منو دیگه هیچکی نمی دید. همه وای ی ی چه موهای خوشگلی داری !!! ولی به ما مربوط نمی شه که حالا چشم ابروت چه شکلی ئه و پوستت چه رنگی ئه و گوشواره ت که اصلا دیده نمیشه گردنبند هم به همچنین. یه دلیل دیگه ش هم این بود که از وقتی موهام بلند شد یه جورایی با خودم تو آینه غریبه بودم. وقتی موهام رو آرایشگره زد سرمو که آوردم بالا تو آینه "مائده برگشته بود!" خلاصه که خیلی وقت بود می خواستم موهامو بزنم ولی نمی دونم چرا یه چیزی مانع می شد. انگار جسارت لازمه رو نداشتم. خلاصه چند روز پیش یکی از بچه ها یه ویدئو گذاشته بود تو کتاب-چهره که یه دختری توش موهاشو می بافت و قیچی می کرد و اهداء می کرد به کودکان سرطانی که در اثر شیمی درمانی ریزش مو دارند تا براشون کلاه گیس ساخته بشه. عاشق ایده ش شدم. رفتم یه ذره جستجو کردم و آمارشو درآوردم

امروز بالاخره موهامو پست کردم. امیدوارم به درد یکی شون بخوره. اگه موهای من قشنگ بودن کاشکی رو سر یکی باشن که می خوادشون. ء

می دونی گاهی فکر می کردم فکرهای آدم پس میده به موهاش...غم هاش رنگ موهاش رو می بره. حالا من انگار رها شدم از اون همه فکرها...خواب ها...موهای آشفته


August 18, 2011

1

Nervous, eh?

Excited, eh?


August 16, 2011

بر سر آنم که گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید

هیجان زده ام. می خوام یه کاری بکنم به زودی که بهم کلی انرژی مثبت میده پیشاپیش. یه جور جالبی اتفاقات دست به دست ِ هم دادن که من این کارو انجام بدم.
.هنوز یه جای کارم شک دارم ولی
چند وقتی ئه گیر دادم به نیت ِ عمل. کلا به این نتیجه رسیدم که من نیت ِ اعمالم داغون ئه کلا. یعنی هزارتا پله مونده تا برسم به مرحله ی اینکه هرکاری رو فقط برای (رضای ) خدا انجام بدم. حالا گیر ِ نیت ِ این کارم ام. نمی دونم نیتم درسته یا نه. البته این در انجام ِ کار تاثیری نداره چون انجامش میدم اگه خدا بخواد ولی در مرحله ی بعدی ش تاثیر داره
حالا به زودی که اومدم برات تعریف کردم چه کاری می فهمی چی میگم. الانم برای یه مدت مثل خودم تو کف ِ هیجانش باش

پ.ن ِ بی ربط: امروز از مغازه ی اورگانیک فروشی (یعنی همه چی به صورت طبیعی پرورش یافته یا بدست اومده نه به صورت شیمیایی یا مصنوعی یا پرورشی یا هورمونی) یه روغن خریدم به نام هوهوبا *. اینو برای موهام خریدم ولی اومدم خونه یه ذره جستجو کردم تو اینترنت دیدم عجب چیزی ئه لامصب. کلا برای مو و پوست و ناخن و لب خیلی خوبه. و حسن ِ اصلی ش اینه که ترکیبش بسیار شبیه ترکیب روغن طبیعی ِ بدن ئه. برای همین سازگاری ِ بالایی با پوست و مو داره. الانم زدم به موهام و صورتم هی هر 10 دقیقه میرم خودمو تو آینه نگاه می کنم


*Jojoba Oil


August 15, 2011

سایه

دیدی بعضی وقت ها یکهو دلت برای یک چیزهایی تنگ می شود؟ من این روزها دلم حتی برای اون رژ ِ صورتی م تنگ شده. برای روسری ِ ساتن ِ طوسی-صورتی. برای کلاس ِ قایقرانی. برای رانندگی از خونه تا ورزشگاه آزادی. برای تولدم. برای دستم که از پنجره ماشین بیرون بود. برای اون مدرسه تو شرق تهران که میرفتم برای مشاوره. برای اون روزی که ناظمشون بهم گفت انقدر خوشگل نیاین مدرسه. برای اون آینه قدی ِ بزرگ تو دست شویی ِ معلم هاش که منو یاد دستشویی ِ معلم ها رفتن ِ خودم و ایما می نداخت. برای دلهره ی رفتن که تو دلم بود. برای عطر خریدن از قائم. برای اون خانومه که یه هفته مونده به اومدن جلو قائم منو از مامانم خواستگاری کرد. برای اون شال ِ آبی ِ خوشرنگم. برای مانتوی مشکی م که دکمه ش کج بود. برای چادر عربی که آخرا خریده بودم از مشهد. برای ویلای شمال که آنتن نمی داد و نصف شب یهو 3-4 تا اس.ام.اس باهم می اومد و از خواب بیدارت می کرد. برای شمال که موی آدم فرفری می شد. برای ماه کامل کنار ساحل و دوچرخه سواری تو میدون ِ امام. برای خونه پرفسور حسابی . برای آرایشگاه گل که روز آخر برقش رفته بود. برای سارافون زرد و شال سبز ام. برای خونه مون. برای پارکینگمون و اون ستون لعنتی ش. برای در ِ انباری از تو آینه جلو. برای آسانسور. برای دیوارای سفید. برای دانشکده فنی تهران. برای ماه و پلنگ. برای مسجد ِ جلو میلاد نور. برای الماس. برای صف جلو سفارت. برای اون دخنره که منو تو صف جلو سفارت از برق ِ چشمام شناخته بود. برای چشم هام تو آینه ی دستشویی. برای آزمایش خون ِ ویزا. برای فواره های خفن ِ پارک ملت. برای پله هاش. برای اون تلفن ئه که تو صف سوار شدن به هواپیما بود. برای مانتوی راه راه ِ کج ِ شیوا. برای کفش های سبز ام. برای گوشی م. برای تختم. برای دیوار کنار تختم. برای پنجره اتاقم. برای بوی سیب زمینی سرخ کرده از تو راهرو. برای تمام بارهایی که قلبم تند تند زده. برای آدرس خونه مون رو دادن به راننده آژانس. برای دنج. برای گلستان. برای پمپ بنزین ِ نیایش. برای تبریک عید. برای کنکور ارشد. برای تافل. برای هزاری راحله. برای کیف زرد و مشکی. برای شلوار جین پاچه گشاد با جیب عمودی. برای سایه ی خاکستری. برای مداد توی چشم. برای دستشویی ِ معماری. برای آل استارهای قهوه ای. برای سازه ی چادری. برای اون کافی شاپ تو سعادت آباد که با فاخته رفتیم. برای اون ساختمونه که یه کم پایین تر از میدون کاج بود. برای خیابونا و کوچه های منتهی به خونمون. برای نگهبان ِ دم ِ در پارکینگ. برای فرودگاه امام. برای جورابای صورتی. برای کوله مشکی نارنجی. برای فلش مشکی نارنجی. برای لایه های مغزم. برای خواب هام. برای فکرهام. برای خیال هام و برای واقعیت هایی که هیچ وقت باورشون نکردم

August 10, 2011

دردسرهای تحصیلات تکمیلی

با این طرز ِ تز نوشتنم خوبه مزرعه دار نیستم. وگرنه که هی می کاشتم آب می دادم، از جوونه زدن و سبز شدن و قد کشیدنشون عکس می گرفتم (اشاره به اس ای ام) ، بعد فصل ِ درو که می شد حال نداشتم از خونه بیام بیرون می نشستم رو این صندلی تاب-خورا زل می زدم به داس ام

July 28, 2011

باد ما را با خود خواهد برد

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دست هایت
...دلتنگی ام را به باد بسپارد


عصرهای بی قراری

آن وقت ها جمعه هایی که می خواستیم شبش برویم شهربازی مامان مجبورمان می کرد ظهر بخوابیم. می گفت اگر نخوابیم شب نمی بردمان. یادم می آد چه کلنجاری می رفتم با خودم و چشم هایم و مغزم و بالشت که خوابم ببرد و نمی بُرد. با آن همه هیجان هم هیچ تعجبی نداشت که خوابم نبرد، من که روزهای عادی ش هم مربی و پرستار ِ مهدکودک را ضلّه می کردم ولی ظهرها نمی خوابیدم. آخرش هم یاد گرفتم خودم را چه جوری به خواب بزنم که دست از سرم بردارند

عصرهای شهربازی را می گفتم. چشم هایم را می بستم و می گفتم تا 100 که بشماری خوابت می برد. 100 می شد 300 و 500 و 800 ولی خوابم نمی برد که نمی برد. آخرش آنقدر می شماردم که وقت بیدار شدن می رسید

همه ی این ها را گفتم که بگویم همین است که خوب بلدم روزها...ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را بشمارم

July 26, 2011

...آی دل...دل


روزها خالی از شنبه و عدد اند

جمعه هم جان می کند

...وقتی تو نیستی



July 21, 2011

از اینور اونور

دیشب که برگشتم خونه یه بسته تو صندوق پست منتظرم بود. توش نه یکی نه دو تا که سه تا شازده کوچولو به سه زبان مختلف بود. حالا من به چهار زبون شازه کوچولو رو دارم. امروز هم یه پرنده ی کیچیلی کادو گرفتم که رو دسته کلیدم آویزون شده و همیشه مثل بی بی ناز باهامه. (بی بی ناز اسم کفشدوزکی ئه که به کلیدام آویزون ئه) . این دو تا کادو با این فاصله از تولدم رو به فال نیک گرفتم

این چند روز باید برم تو غار...یه سری فکر هست که باید بکنم...یه سری حرف هست که باید با خودم بزنم و یه سری تصمیم که باید رسما گرفته و نوشته بشن

باید تکلیف این زندگی که از یه وقتی به بعد شده عین یه خواب طولانی رو معلوم کنم. یا باید بیدار شم یا بفهمم کی قراره بیدار شم یا بفهمم کی کجا هیپنوتیزم ِ این خواب شدم؟ شایدم انقدر چشم هام رو به روی این دنیای لعنتی بستم که خوابم برده

برای کسب عادت های جدید باید یه سری از عادت های قدیمی رو بریزی دور. در نتیجه چند وقت تو مرض ِ ترک عادتم

فردا هم باید صبح ِ گاه بیام دانشگاه نمونه های آزمایشی م رو ببرم برای تصویربرداری با میکروسکوپ. خیلی هیجان دارم ببینم چه شکلی میشن زیر میکروسکوپ خفن

امروز تو جلسه استادم گفت نمونه ها رو می تونی شب قبل بسازی آزمایش های قبلی ت نشون میده خیلی هم تغییر نمی کنن، بعد من گفتم آره می دونم ولی از اونجایی که من تو آزمایش هام خیلی محتاط ام (بعد تو دلم و تو تمام زندگی م)...گفت آره می دونم. این اون چیزی ئه که من راجع به کارت خیلی دوست دارم. خیلی جالب ئه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینو راجع به من فهمیده باشه. نمی دونه که اگه به من باشه روزی دو دست لباس و کفش می آرم با خودم از خونه بیرون که "اگه گرم شد...." ، "اگه سرد شد..."ء

باید حرف بزنیم....باید فکر کنیم...باید تصمیم بگیریم

پ.ن: این دل غمدیده حالش به شود دل بد نکن... واین سر ِ شوریده باز آید به سامان غم مخور


July 8, 2011

...گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد

حوصله ندارم. اعصاب ندارم. هر روز باید یه اتفاق بدی بیافته آخه؟
می دونی بیشتر دلم از این زندگی بی تضمین گرفته. از شادی که وظیفه ش ئه که دیری نپایه...از غم که وظیفه ش ئه که همیشه اون پایین ها منتظر باشه و به وقتش بیاد بالا

می دونی؟ گاهی حس می کنم کاری ندارم دیگه تو این زندگی...بیهوده دور خودم می چرخم تا کی بشه که تموم بشه. هیچ دلخوشی، دلبستگی دل مشغولی ئی حس می کنم ندارم اینجا...یادم که می افته به سال های قدیم که به تک تک چیزهایی که داشتم وابسته بودم فکر می کنم شاید غربت این کار رو با من کرده...یا شاید زندگی که خوب یادم داده هیچی برای آدم نمی مونه

هیچی...می دونی؟ دلم برای اون همه انگیزه و انرژی و امید که آخرش شده "هیچی" می سوزه...دلم برای خودم و تمام حس ها و آرزوهای از دست رفته ام می سوزه

...خیلی



June 28, 2011

خاطره ها...درد ِ منو نمی دونین


...خبر تازه نیست ری را
تنها این روزها هوای بیست و شش سالگی را نفس می کشم


June 24, 2011

...تو و دوستی خدا را


پرنده گفت: درخت؟...غمگینی؟
...درخت گفت آری
...پرنده گفت برویم از این دیار؟
...درخت ریشه در خاک داشت

بیژن و منیژه


و اما سومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

داستان بیژن و منیژه




June 6, 2011

غر را باید زد


می دانی؟
خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن. ناشکری نمی کنم. من قدر تمام داشته هایم را می دانم. من دلبسته ی قدم به قدم این راه ِ آمده ام هستم اما
گاهی دلت می خواهد یک جای نقشه ی توی دستت را ضربدر بزنی و بنشینی یک دل سیر چای بخوری و نگاه کنی به ادامه ی راهی که از ضربدر قرمزت شروع می شود دوباره و میرسد به ضربدر خاکستری بعدی


June 1, 2011

حرف دل


با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را

May 31, 2011

گفته بودی خدای هر کسی شبیه خودشه

نمی دانم کدام پیچ از کجای چرخ دنده های زندگی ام باز شده که اینجور چرخش نمی چرخد و هیچ چیز انگار سر جایش نیست
نمی پرسم کدام راه را اشتباه رفته ام که من راه های زیادی را اشتباه رفته ام. تاوان اش را هم داده ام. این اشک ها... این غم ها...این شب بی خوابی ها...این کابوس ها و این موهای تک تک سفید شده بهای عمر ِ رفته ی من است
من چیزهای زیادی را از دست داده ام که هنوز نمی دانم جایشان چی گرفته ام
حس هایی در من مرده که تنها چیزهایی بود که داشتم. من تمام خودم را...تمام خوب هایم را داده ام
هنوز نمی دانم چی، کجا و کی بدست آورده ام
همه ی این ها را بگذار کنار...من هنوز آواره ی هزار چرای پاسخ نگفته ام...چراهای شب های کودکی که بالشم خیس می شد و چرا های شب های بیست و پنج سالگی که اشکی برایم نمانده
من اگر تکه تکه از دست رفتم...من اگر ذره ذره جاماندم...بهای دیر رسیدن بود؟ یا بهای چیزی خواستن؟ یا بهای حماقت های قانع کننده؟
من اگر یاد گرفتم حرف نزنم و سکوت کنم و بشکنم...خودم خواسته بودم؟ یا دست بی رحم زندگی یادم داد؟
من اگر تنهایی را رفیقم کردم...خودم خواستم؟ یا شلاق روزگار جدایم کرد از آدم هایی که بودند و نبودند...که به هیچ دردی نخوردند هیچ وقت جز آنکه عذابت دهند و نمک باشند روی زخمت
حالا ولی بی آدم ها هم زخم های من نمک خورده ی هر روزه اند. که هر لحظه، هر ترس، هر لغزش هر نگاه ...مثل وقت هایی ست که خواب میبینی زیر پایت خالی می شود
من در بیداری زیر پایم مدام خالی ست...یادت می آید مدام می پرسیدم تا کی؟ کی تمام می شود؟ کجای این همه رفتن می رسم به آرامش؟ یادت می آید که می افتادم و دستم را می گرفتم به شاخه های سستی که مدام می شکستند و می افتادم و می افتادم و فریادت می زدم که کجاست عُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ؟

حالا نشسته ام ته این دره و خیلی وقت است که سرم را بلند نمی کنم که آبی آسمانت را ببینم حتی. که برای من روزها همه ابری اند و شب ها بی ستاره

گاه فکر می کنم ته آن همه می شود که هیچ باشد؟
تو هم نشسته بودی و نگاهم می کردی که من اگر بیفتم لغزش خودم بوده و اگر اوج بگیرم لطف تو
نمی گویم نیست که هست
که هست
من اما ماهی ِ خسته از آبم
پی ِ اقیانوس نیستم که من همیشه ی زندگی ام عاشق ساحل بوده ام

تو سکوت کن
مثل تمام این سال ها
من مدام تنگ عوض می کنم
تا کی
کجا
سنگ ِ پسر بچه ای بشکند این تنگ لعنتی ام را
بگذارحداقل
به تقاص تمام لغزش هایم
بر
ساحل
بمیرم

May 26, 2011

...مائده که نمودار می کشیدی همه عمر

امروز وسط سیصد و شصت و هشت تا نموداری که می کشیدم یادم به اون روزی افتاد که گفته بودم رو دیوار اتاق من تو خونه ی ایده آل یه نخته وایت برد ئه که روش نمودار می کشم. نمودار ِ حال روحی. نمودار دلتنگی. نمودار شادی بر حسب زمان. می بینی؟ هنوز هم دارم نمودار می کشم. ولی خیلی وقته که دیگه محور افقی ِ نمودارها زمان نیست

من زمان رو از صورت و مخرج خط زدم...شاید خیلی دیر...و حتی خیلی دور

...هنوز ولی تمام روابطم تابع فاصله اند...خیلی تابع فاصله اند
...تمام بی قراری هایم حتی

http://youtu.be/g0fbVV2AukM

May 9, 2011

می دانم که می دانی


می خواهم بنویسم تا یادم باشد. یاد گرفته ام که روزهای خوب را اگر ثبت نکنی می روند و دیگر نمی آیند. می نویسم از سفری که رفتم. از روز اول کنفرانس که دنبال اسمت تو لیست پوسترها می گردی و وقتی میری دعوا که چرا اسم منو جا انداختین، بهت می گن چون شما ارائه سخنرانی داری!! شوک اولیه رو که رد کردی برمی گردی هتل و شروع می کنی کار کردن روش. تا نصف شب بیدار می مونی و صبحم ساعت هفت پا می شی کت شلوار ِ تازه خریده ت رو می پوشی و می زنی بیرون. ارائه می دی و راضی ئی از همه چی. تک تک روزهای این مسافرت رو دوست داشتم. عصرهای بارونی ش رو بیشتر
حالا که برگشتم همه چی خوبه. شروع کردم به انجام دادن کارایی که مونده بود. ولی استرس و دلهره انگار نیست دیگه

پ.ن: گوجه سبز خوردم اونجاااااااااااااا


pic: Calgary- Downtown

...


از سفر بازگشته ام
...سفر از من باز نمی گردد


عکس: کالگری-پرینس آیلند پارک

May 3, 2011

These wounds won't seem to heal


I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you've left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد

من هنوزهای همیشه را می گریم
هنوزهای همیشه ی تنهایی
هنوزهای کودکی
ری را...ری را
هنوز هم مثل همیشه ی هنوزها هیچ چیز درست نیست. هیچ جای این زندگی سرجایش نیست. ری را من از بودن خسته ام
درهای این دنیای لعنتی را اگر بلد بودم مدت ها بود که رفته بودم
قبل از آنکه نبودن ها و دور بودن ها و دیر بودن ها آغاز شوند
ری را من از همه ی رفتن ها بیزارم...از رفتن خودم بیش
ری را من در حسرت شب های داغ تهران می سوزم...ری را من تبعیدی این سرزمین ِ لعنتی ام و کابوس و غم و بغض رهایم نمی کند
تو...تو رهایم کن...طنابی که مرا با آن گرفته ای دور گلویم پیچیده...دارد خفه ام می کند
رهایم کن ری را...بگذار بروم درهای دنیا را پیدا کنم...ری را من این همه راه را آمده بودم که نباشم...من خودم را اخراج کرده بودم...حالا ولی می سوزم در این تب....من بیمار دوری ام ری را...بیمار همه ی چیزهایی که سرجایشان نیستند...کی بودند که حالا باشند؟
ری را...من این همه اشک را از کجای غربت لعنتی ام آورده ام نمی دانم...تو بگذارشان کنار ِ شب گریه های نوجوانی ام
ری را من تمام شدم و غم تمام نشد
ری را دلم دارد از بار این همه غم می ترکد...ببین...جا نمی شوم هیچ جای این ناکجا آباد
من ری را...من از بودن خسته ام
خسته ام
خسته
خس
ته
ه

... زیباترین عاشقانه ها را تو یادم دادی بانو



‎:وقتی صبح بیدار میشی می بینی مامانت برات آف گذاشته

دلهره هایت را به باد بسپار...اینجا دلی هست که برای آرامشت دستی به آسمان دارد



May 2, 2011

...عروس ِ بهار

آه ری را
آاااه
من به شادی هایتان شادم
به غم هایتان غمگین
نمی دانید
هیچ کدامتان
می آید روزی که پرده ها می افتند و دل ها که تنگ اند و نفس ها که به سختی بالا می آیند
عروس ِ بهار
من دورم ولی هستم
هستم
تنها نو می دانی بودنم را
چگونه بودنم را
شاد باش که من...من ِ خراب به شادی ات شادم

April 30, 2011

برای ثبت در تاریخ


! امروز دومین بهترین روز من در ادمونتون بود

.اولیش روزی بود که فخری مامان رو تو فرودگاه ِ ادمونتون بغل کردم

دومیش ام امروز بود. نه فقط به خاطر اجرای عالی ِ گروه ریوردانس که
...به خاطر یه عالمه حس که همه با هم بودن

به خاطر صدای تق تق کفش ها...به خاطر لباس های محلی...به خاطر ماه که همه ش بود...به خاطر صدای بهشتی ِ اون خانومه...به خاطر صحنه ی شب ِ پر ستاره که عین آسمون نمای مدرسه بود که می چپیدیم زیرش و ساکت زل می زدیم به ستاره ها ...به خاطر اشک هایی که امروز اومد و نیومد...به خاطر خنده های... به خاطر تق تق تق


http://youtu.be/seTRwy_g9lM


April 28, 2011

آمفوتر طوری

نمی دونم چمه! نمی دونم ...هی خوب و بد میشم. خیلی خوبم بعد یهو خیلی بد میشم

گاهی فکر می کنم باید اون چیزایی که حالمو خوب می کنن رو به خودم وصل کنم بیست و چهار ساعت. باهاشون بیام خونه برم تو تختخواب

می دونی منم مثل لپ تاپ ام باتری بهم نمی سازه باید همیشه وصل باشم به خود منبع اصلی برق

درس و مشق هم اوضاعش خوبه. البته اونم مثل من هم خوبه هم نیست. یعنی اگه یه لحظه از خودم غافل باشم هر آینه ممکنه بزنم زیر گریه و گریه م بند نیاد. بعد از اونور بارون نم نم ِ امروز عاشق ترم می کنه و می خوام بمیرم از سرخوشی ِ صدای عصار و نم نم بارون و آسمون ِ ابرگرفته! من چمه؟

...این دل ناماندگار ِ بی درمان

April 26, 2011

خودزنی...خود"زن"ای

سنگ ِ پا برداشته ام و افتاده ام به جان ِ دیروزها

،خاطراتم پاک نمی شوند

...خون می آیند


...جان جان جااان

،به جنگل ِ ستارگان ِ تو سینه ات قسم نازنین
...بیمار چشم های توام
نگاهت را نگیرند از من
...باشی همیشه و نگاهت باشد
...آمین





April 25, 2011

...اگر کوه آتش بود بسپرم


دومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون داستان سیاوش
عشق سودابه ست



:لینکش رو می ذارم اینجا برای (به قول مرضیه) بعدنی


.یعنی عاشق میکس و آهنگ گذاری نفیسه ام


April 21, 2011

...برای من


می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
،زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
،"...به جای خواندن آواز ِ "ماه خواهر من است
،به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
،به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
....در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند


April 18, 2011

گیرم که من لب هایم، ناخن هایم، چشم هایم را رنگ کنم، زندگی ام را چه؟



آزمایش جدید انجام می دهم و در حین جواب گرفتن ضربان قلبم تند تند می زنه

برگشتنی خونه واسه خودم لاک جدید (صورتی پر رنگ) میخرم . تا رسیدم خونه شروع می کنم لاک زدن. بعد کل بقیه روز تا شب موقع تایپ کردن و نوشتن و خوندن هی ناخن هامو نگاه می کنم حال می کنم هی. ناخن های پام رو هم بعد صد سال لاک زدم اونا هم هی می گن منو ببین! منو ببین

دنبال حس های گم شده ام می گردم روزها و شب ها. بعضی هاشون رو بعضی وقت ها پیدا می کنم ولی هنوز تا خودم خیلی راه مونده. نمی دونم کی این همه راه از خودم دور شدم که حالا هرچی برمی گردم به خودم نمیرسم

می دونی؟ گاهی می ترسم که اگه همه ی راه رو هم برگردم، خودم دیگه اونجا منتظرم ننشسته باشه! مگه چقدر صبر داره که دو سال منتظر باشه...البته اگه مائده باشه...که حالا حالاها منتظر می مونه...اون آفریده شده واسه چشم به راه بودن

پاورقی: تا زمانی که خودم رو پیدا نکردم، از انجام هرگونه وظایف دختر بودن؛ دوست بودن، دانشجو بودن، آدم بودن، هم کلاسی قدیمی بودن، هم وطن بودن، هم شهر بودن معذورم. لطفا برای ارائه شکایات و انتظارات مربوطه تا اطلاع ثانوی صبر کنید

April 15, 2011

این خیابون ها غریبه اند...کوچه های خاکی ام کو؟


دخترک ِ کوچه های کودکی ام هنوز چشم انتظار مرد بارانی پوش

.با چتر و کلاه مشکی ست


April 12, 2011

...وطن ای هستی ِ من


...برای من همه چیزی با تو تعریف می شود بانو
...همان طور که با تو آغاز شدم، با تو بالیدم
برای من مادر...وطن جایی ست که تو باشی...آغوشت باشد

عکس: میدان مادر (میدان محسنی) - تهران

عاشقانه در خانه ی شیخ بهایی

می دانی پدر؟
.شیخ بهایی انگار مایملک ِ کودکی من و جوانی توست
مرا می برد به شب بیداری های شعرخوانی مان
به حافظ خواندن ها و غزل حفظ کردن هایمان
به آن شب ها که می خواندی و می خندیدم
نمی دانستم که شب هایی می آیند که دور از تو
...می نشینم با حافظ و بهایی


April 9, 2011

شنبه های لج بازی


!دستمو با در کنسرو تن ماهی ایرانی تو لانج سیف واک بریدم

امروز چیدمان اتاقمو کامل عوض کردم. جوری که هیچ چیزی سر جای قبلی ش نباشه. می دونی چرا؟

امروز پوسترهایی که پارسال از نمایشگاه پوسترهای دانشگاه خریده بودم رو زدم به دیوارهای اتاقم. این یکی رو دیگه خودمم نمی دونم چرا

دلم نمی خواد دنبال این(عدم) سوء پیشینه لعنتی بگردم. تو فکر کن تنبلی م می آد که کل اتاق رو زیر و رو کنم باز. مثل همیشه نمی دونی که من
.اولا از مرور کردن خاطره ها بیزارم
ثانیا دوست دارم همیشه یه امید ناچیزی داشته باشم که این یه برگه کاغذ مزخرف یه جایی این دور و برا هست هنوز و دود نشده بره هوا

پ.ن: عصری پا میشی بری سیب زمینی و قارچ و نون بخری، هوا عالی ئه. قدم زنان میری تا فروشگاه. خریدهات رو که کردی نزدیک صندوق یهو چشمت می افته به یه لیوان مشکی که تو دلش زرد ئه! با یه قاشق مشکی که از سوراخ های دستش می ره تو وای می ایسته اون بغل. "درست" عین همون لیوان زرد و مشکی که تو ایران همیشه توش نسکافه می خوردی! (1) تعلل می کنی یه کم جلوش ولی دست آخر می خریش.

بعد می آی بیرون و میری تو کافی شاپ مورد علاقه ت می شینی "مرگ خوش" آلبر کامو رو می خونی و یه نوشیدنی سرد شکلاتی می خوری. بعد که دیدی تاریک شده می زنی بیرون و باز همون جور سرخوش (از همون سرخوشی های ناشی از پیاده روی های انقلاب و ولیعصر و کتاب و لوازم التحریر ِ هیچ وقت استفاده ندار خریدن همیشه بهت میداد) میری داروخونه طوری و ویتامین دی می خری! با ...و تجهیزات.

بعد می آی خونه و بعد از اینکه همه چی هایی که خریدی رو گذاشتی سرجاش میری سراغ سرگرمی جدید و زندگی رو با تقریب خوبی به گند می کشی! خوشحالی که اولا مرضیه نیست این اوضاع رو ببینه. ثانیا با همه ی بار اولی و ناشی بودن نتیجه بسیار رضایت بخش ئه. خوشحال از همه ی این کارها و با پوستی که بوی روغن زیتون میده و مثل بعد از استخرهای آفتاب گرفتن نرم ئه میری تو تخت خواب و اولین شب توی این اتاق جدید (اتاق وقتی همه چی ش جا به جا شده باشه میشه جدید دیگه!) می خوابی.

پ.ن.2. صبح ساعت 10 که پامیشی حالت خیلی خوبه! فکر می کنی تغییر دکوراسیون خوب جواب داده و شروع می کنی ماکارونی قهوه ای درست کردن

پ.ن.3 لیوان زرد و مشکی هنوز افتتاح نشده

پ.ن.4. این کی بورد صداش عین ماشین تایپ های قدیمی ئه! فقط یه قیژ ِ محکم ته ِ هرخط کم داره