December 1, 2011

با چشمانم...که تنها یادگار کودکی من اند



روزهای سختی ست ری را...آنقدر سخت که دلت بخواهد دو-سه هفته ای از زندگی کردن مرخصی بگیری و بروی ته جنگل های
آمازون (توی همان کلبه ی رویاهای کودکی شاید) بچپی و زل بزنی به هیزم های توی آتش و به "هیچ چیز" فکر نکنی

می دانی ری را؟ من برمی گردم. بر می گردم و دست های کوچک بچه های سرزمین ام را می گیرم و حلقه می زنیم و آواز می خوانیم. اگر عمو زنجیرباف زنجیر زندگی منو اینجوری بافت، پشت کوه ها انداخت و ولم کرد و رفت...ولی من برمی گردم. باید برگردم ری را. باید برگردم و صدای خنده هایشان را بشنوم. خیلی وقت است هیچ بچه ای برایم نخندیده. باید باهم نقاشی بکشیم. یابد برای تک تک شان شازده کوچولو را بخوانم...می دانی ری را...شاید کودکی تنها روزهای
...خوبشان باشد...اگر همین روزها را هم شاد نباشند، اگر زود بزرگ شوند

من برمی گردم...نه برای آن ها که برای خودم. من باید تکه های جامانده ام را باز پیدا کنم. یک جایی وسط همان قایم باشک بازی ها...توی جامیز نیمکت های چوبی...من آنجا جامانده ام...روی صندلی آمفی تیاترهای شهرم

...من برای آرزوهایم برمی گردم...زبان ایما و اشاره را یاد می گیرم
یاد می گیرم چطور بریل بنویسم و تایپ کنم...من برای آرزوهای کودکی ام
.بر می گردم... که حالا سال هاست... سال هاست بی آرزو مانده ام

وعده ی ما همان سی و سه سالگی...همان خانه ی آرزوها...همان نیمکت و
.همان درخت
کیفم را که باز کنم، شازده کوچولو، عقاید یک دلقک و کافه پیانو را که
،در بیاورم
.من را خواهی شناخت
.حتی اگر چشمانم را نیاورده باشم


1 comment:

  1. (Sh)این فوق‌العادست دوستم

    ReplyDelete