نمی دونم این مشکل من با آدما از کجا شروع شده؟ نمی دونم چرا دیدنشون، حرفاشون، کارهاشون، شادی هاشون حالم رو بهم می زنه. جالبی ش اینکه این حس راجع به آدمایی ِ که یه شناخت نسبی ازشون دارم نه غریبه ها. با غریبه ها مشکلی ندارم. حتی بعضی وقت ها سرگرمی م اینه که نگاهشون کنم و از کد های ظاهری شون قصه ی زندگی شون رو حدس بزنم
نمی دونم چرا دلم می خواد مثل نوح یه کشتی داشتم و همه ی اونایی که دوسشون دارم و جمع می کردم با هم می رفتیم تو یه جزیره دور از هیاهوی تنفرآور آدما زندگی می کردیم
این روزها سوار یه موج سینوسی هی بالا-پایین می شم. هی انگار اون دورا یه نورهایی می بینم و باز هی همه جا تاریک میشه. انگاری یکی تو بی نهایت ِ فیزیکی وایستاده با چراغ قوه، هی روشن خاموشش می کنه
یه چیز دیگه اینکه خیلی حس عجیبی ئه که خودت رو از بیرون ببینی. دقیقا اون تناقض همیشگی رو به عینه می بینی. اینکه یه کاری رو می دونی باید بکنی (تمام سلول های قلب و مغزت می گه که باید انجامش بدی) بعد اون بیرون یه چیزی یا یه کسی هست که می گه نباید انجامش بدی. نمی دونم این نبرد ِ چی با چی ئه؟ من با محیط؟ من با عرف؟ من با چی؟ یا اصلا من با خودم؟ نمی دونم این نبرد تا کی ئه؟ ولی یادم ئه که از همیشه بود ئه. از همیشه ی همیشه. تصاویر ده سالگی رو هم که مرور می کنم بوده توش. می فهمم اینم که خیلی وقتا دلیل خستگی م از زندگی همین نبرد ِ ناتموم ئه
این که می آم می نویسم خسته ام...برو ببین چند بار چقدر اینو گفتم
دلم می خواد به اونی که اون دور چراغ قوه به دست وایستاده بگم...بیا...بیییییاااااا....بییییاااااا
No comments:
Post a Comment