January 30, 2010

...برای دی جی سلینجر و دختری که می شناخت


داستانی که فاطمه برام فرستاده رو می خونم. اسمش اینه "از اینجا تا همین جا". چقدر تاریک و غمگین به نظرم می آد... انگار یه قهوه ی خیلی تلخ رو درست وقتی که دیگه خیلی سرد شده به زور به خوردت بدن... فکر می کنم سر ِ اون دختر هفده ساله که داستان های لطیف عاشقانه شو می آورد میداد من می خوندم چی اومده؟... همون طور که به مانیتور زل زدم فکر میکنم..هیچی... فقط بزرگ شده... الان باید بیست و دو سالش باشه... بعد یهو بی دلیل شروع می کنم چند تا آهنگ رو پشت هم گوش دادن. بعد بلند میشم و شمع های توی اتاقمو روشن می کنم... شمع آبی تازه خریدمو هم می ذارم رو دراور کنار تختم...
حالا دراز کشیدم و دو تا بالش توپ توپی نارنجی گذاشتم پشت کمرم... دارم "دختری که می شناختم" ِ دی جی سلینجر رو می خونم... داستان
"اول اسمش اینه "رعد و برق که زد بیدارم کن
من اینجا دارم برای دی جی سلینجر دوست داشتنیم عزاداری می کنم؟ فکر می کنم که دیگه نیست... یادم می افته دیشب پریشبا به یکی گفتم دیگه کتاب نمی نویسه برامون و اون جواب داد خیلی وقت بود که نمی نوشت و من گفتم دیگه نمی نویسه ولی... و "دیگه" رو با حروف بزرگ
...تایپ کردم... خیلی بزرگ
برای من...برای تو... دیگه دنیا خلق نمی کنه که توش زندگی کنیم... برامون حرف نمی زنه از زندگی روزمره ی آدم هایی که زیادی مثل مان انگار... که به قول لیلا انگار همه ی این سال ها، سلینجر یه جایی تو دل
...ما نشسته بود و می نوشت
.......................
Secret Garden - Illumination
Secret Garden - ode to simplicity
Karen Marie Garrett - Vinot and the Sea Bird
Nocturne by Secret Garden

باز فیلسوف و سوال... باز عارف و سفال... باز هستی و زوال... باز آمال و محال... باز شاعر و نهال... باز کودک و خیال


...دیروزها پرسیدی الستُ بربکم؟

...امروزها کجایی که بشنوی فریادم را الستُ عبدکَ؟

...فردا ولی چشم که باز کنم

به جای نکرین

منم که می پرسم

چرا؟ چرا؟ چرا؟


January 24, 2010

من و پیاز وغربت

.
.
.
یکی دیگر از آن همه مُهم که غربت نشینی ما را
.
آموخت، همانا آن بُوَد که آنچه خوار آید چه بسا هر
.
.روز به کار آید
.
در مَثل است که پیاز را که همی به طفلی و جوانی
.
پیف پیف کردندی، هم امروز ِ روزگار اگر در
.
روز ِ میان ِ هفته تمام شدندی تا آخر هفته باید
.
گرسنگی و بدبختی کشیدندی که همانا پیاز
.
!سرمنشاء ِ لطافت ِ تمام ِ اطعمه ی پارسیان بُوَد

January 21, 2010

...برای آبی ِ نگاه ِ سهراب و تلخی کام ِ تو


...زندگی آنجاست

پیش ِ دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

...و در آن تابش تنهایی ِ ماهیگیران

...می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

...پشت دریاها شهری نیست

January 17, 2010

...این دل واسه تنگ شدنه


آنکه گفت "موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند..." نمی دانست که امروز من
...چقدر از قلب کسانی که دوستم دارند، دورم

January 9, 2010

...برای فروغ که تمام ِ نوجوانی ام بود


...این منم

...پرنده ای که ماند و پروازش از خاطر رفت

...من و برگ و پرنده


...در زندگی ِ قبلی ام پرنده بوده ام بی شک
...امروز من ام
...و در زندگی ِ پس از این جهانگرد ِ ممول خواهم بود
من با همه ی برگ های همه ی سرزمین ها برای تمام پرنده ها و تمام
...دختران ِ تنها، خواهم نواخت