
Monday, November 23, 2009
...کسی مثل ِ یاد ِ تو

Thursday, November 19, 2009
...کامت که تلخ شد

Tuesday, November 17, 2009
...بی انصاف
فروغ بخوانی و بابایی ِ پرستویی و صدای پناهی و نم نم ِ باران آتش بزند دلت را؟
...نه... بی انصاف
نمی شنوی صدای مرا
که سالهاست می خوانم تو را
نمی شنوی
نمی شنیدی
...ندیدی که بر من چه رفت
من تکه تکه از دست رفتم
...تمام شدم
و تو حالا
درست آن سر ِ این دنیای لعنتی
از کنار درختان چنار که می گذری لابد سرت را می اندازی پایین
...که بخوانی برایم
به این همه پنجه نیازی نبود"
!درخت چنار من
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر
"...چیزی در هوا بود
Sunday, November 15, 2009
Wednesday, November 11, 2009
...به جون ِ ستاره هامون

...تمام شدم
Sunday, November 1, 2009
...پایان هفته که جمعه نباشد
وبلاگ لیلا را می خوانم و همزمان سبزی پلو با ماهی می خورم. به لیلا و اینکه می تواند همه چیزی بنویسد حسودیم می شود. فکر می کنم باز دارم شب پلو می خورم. فکر می کنم یک بار هم قبل تر ها سر ِ همین قضیه ی هرچیزی نوشتن به سیلویا و خاطراتش حسودی کرده بودم. سلمون ماهی خوشمزه ای ست. به لیلا فکر می کنم و خانه هنرمندانی که رفتیم. به لیوانی که اون روز بهم داد و الان جلومه. کنار اون دوتا لیوان ِ دیگه که توشون پر از خودکار رنگی و ماژیک و ایناست ولی تو لیوان لیلا هیچی نیست. تا حالا توش هیچی هم نخوردم. روش یه حلزونه که داره روی یه ریل قطار راه می ره و پشت سرش به فارسی با خط کج و کوله نوشته می خواهم دنیا رو بگردم
امروز خبر فوت مس/عود رسام رو که خوندم کلی دلم گرفت. انگار یکی یه بخشی از کودکی ِ منو ازم گرفت. مثل ِ یه اسباب بازی که خیلی دوسش داری به زور ازت بگیرنش. یاد دنیای شیرین دریا افتادم. یاد نوجوونی و حس های خوب. چرا این روزها انقدر خودم فکر می کنم بی حس شدم ولی آدما ... آااااخ آدم ها که بر ساحل نشسته اند
باز دارم زمین و زمان را به هم می بافم تا ننویسم از آنچیزی که روزهاست مدام بهش فکر می کنم. بدون اینکه بخوام. بدون اینکه بتونم به چیز دیگه ای فکر کنم. بدون اینکه حواسم باشه که واسه هرچیزی اگه بیشتر از قیمتش صرفش کنی... می گنده، خراب می شه! اون وقت دیگه خود ِ تو هم دلت نمی خواد نگاش کنی
:هنوز نا امیدانه امیدوارم... ولی یه صدایی مدام زیر گوشم می گه
نه چراغی ست در آن پایان
هرچه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است
Saturday, October 24, 2009
نمی خواهم شاعر باشی... لااقل باران باش
Sunday, October 18, 2009
! دیگر هرگز غر نخواهم زد
Saturday, October 17, 2009
...حس ِ تلخ ِ نرسیدن
Tuesday, October 13, 2009
!تلخ؟

Tuesday, October 6, 2009
هرگز

....بی تو
Saturday, October 3, 2009
غریب

گم کرده ام در هیاهوی شهر
،آن نظربند ِ سبز را
!که در کودکی بسته بودی به بازوی من
،در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتار ِ عشق
خمره ی دلم
...بر ایوان ِ سنگ و سنگ شکست
،دستم به دست ِ دوست ماند
...پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
...من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
!در روز روز ِ زنده گانی ام
Friday, October 2, 2009
Thursday, October 1, 2009
...یادآوری ِ آنچه نباید
Saturday, September 26, 2009
...متولد ماه ِ مهر! مرسی که به دنیا اومدی
خوب ماهی رو واسه اومدن انتخاب کردی... مهر درست مثل ِ خودته... پر از حس ِ آغاز... جنب و جوش... پر از حس هایی که این روزها
.بدجور دلتنگشان هستم
اگر به عادت همیشه هایم بشمارم.. می شود دو... دومین تولدی که کنارت نیستم... دومین سالی که نیستم
در این سالی که گذشت... فقط یک چیز عوض شده.. نه نه... برعکس چیزی که می بینی – یا بهتر است بگویم می شنوی- من تغییر نکرده ام. فقط... فقط یاد گرفته ام چطور دلتنگ باشم و بگویم خوبم... گریه کرده باشم و بگویم خواب بودم... یادگرفته ام ... که دور باشم... که نباشم
...فخری مامان
...منو ببخش که نیستم... که باید باشم و نیستم
ببخش که آنطور که باید نیستم
مامان
من خیلی زود دور شدم
...خیلی زود آغوش ِ تو را برای خودم دریغ کرده ام
مامان
من
بی تو
دختر کبریت فروشی ام که کبریت آخرش را هم خاموش کرده این سرمای غربت
...مامان
تولدت هزاربار مبارک
مرسی که به دنیا اومدی
که برای من بودی همیشه
...و گذاشتی برای تو باشم
Wednesday, September 16, 2009
Sunday, September 13, 2009
Monday, August 24, 2009
Tit for chi?!!

سر ِ بی درد به دیوار ِ بلا باید زد
من با همه ی توقعاتی که ازم میره لج که نه، فقط ناخودآگاه مبارزه
اینه که این روزها
خوشحالم
خوشبختم
دلخوشم
سرخوشم
!خوشنودم
.
.
.
.
پی نوشت: به قول ِ رامین راد فشار از یه حدی که بیشتر بشه آدم کلا

