August 25, 2011

Save me...

I hate my life.
I hate me.
I hate me.
I hate my life.
And I hate 2008!
And I hate 1985!

August 23, 2011

خداحافظ بیست سالگی...خداحافظ شریف

امروز بالاخره موهام رو پست کردم! هفته ی پیش رفتم آرایشگاه و موهام رو چیدم!! :دی الان دوباره شده مثل سال 84 یا سال دوم و پیش دانشگاهی. خیلی وقت بود که دلم می خواست موهام رو کوتاه کنم. در واقع از اواسط 86 یا 87 بود که دلم می خواست با ماشین موهامو از ته بزنم. به هزار و یک دلیل. یکی ش این که از وقتی موهام بلند شد همه موهامو بیشتر از من دوست داشتن. انگار منو دیگه هیچکی نمی دید. همه وای ی ی چه موهای خوشگلی داری !!! ولی به ما مربوط نمی شه که حالا چشم ابروت چه شکلی ئه و پوستت چه رنگی ئه و گوشواره ت که اصلا دیده نمیشه گردنبند هم به همچنین. یه دلیل دیگه ش هم این بود که از وقتی موهام بلند شد یه جورایی با خودم تو آینه غریبه بودم. وقتی موهام رو آرایشگره زد سرمو که آوردم بالا تو آینه "مائده برگشته بود!" خلاصه که خیلی وقت بود می خواستم موهامو بزنم ولی نمی دونم چرا یه چیزی مانع می شد. انگار جسارت لازمه رو نداشتم. خلاصه چند روز پیش یکی از بچه ها یه ویدئو گذاشته بود تو کتاب-چهره که یه دختری توش موهاشو می بافت و قیچی می کرد و اهداء می کرد به کودکان سرطانی که در اثر شیمی درمانی ریزش مو دارند تا براشون کلاه گیس ساخته بشه. عاشق ایده ش شدم. رفتم یه ذره جستجو کردم و آمارشو درآوردم

امروز بالاخره موهامو پست کردم. امیدوارم به درد یکی شون بخوره. اگه موهای من قشنگ بودن کاشکی رو سر یکی باشن که می خوادشون. ء

می دونی گاهی فکر می کردم فکرهای آدم پس میده به موهاش...غم هاش رنگ موهاش رو می بره. حالا من انگار رها شدم از اون همه فکرها...خواب ها...موهای آشفته


August 18, 2011

1

Nervous, eh?

Excited, eh?


August 16, 2011

بر سر آنم که گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید

هیجان زده ام. می خوام یه کاری بکنم به زودی که بهم کلی انرژی مثبت میده پیشاپیش. یه جور جالبی اتفاقات دست به دست ِ هم دادن که من این کارو انجام بدم.
.هنوز یه جای کارم شک دارم ولی
چند وقتی ئه گیر دادم به نیت ِ عمل. کلا به این نتیجه رسیدم که من نیت ِ اعمالم داغون ئه کلا. یعنی هزارتا پله مونده تا برسم به مرحله ی اینکه هرکاری رو فقط برای (رضای ) خدا انجام بدم. حالا گیر ِ نیت ِ این کارم ام. نمی دونم نیتم درسته یا نه. البته این در انجام ِ کار تاثیری نداره چون انجامش میدم اگه خدا بخواد ولی در مرحله ی بعدی ش تاثیر داره
حالا به زودی که اومدم برات تعریف کردم چه کاری می فهمی چی میگم. الانم برای یه مدت مثل خودم تو کف ِ هیجانش باش

پ.ن ِ بی ربط: امروز از مغازه ی اورگانیک فروشی (یعنی همه چی به صورت طبیعی پرورش یافته یا بدست اومده نه به صورت شیمیایی یا مصنوعی یا پرورشی یا هورمونی) یه روغن خریدم به نام هوهوبا *. اینو برای موهام خریدم ولی اومدم خونه یه ذره جستجو کردم تو اینترنت دیدم عجب چیزی ئه لامصب. کلا برای مو و پوست و ناخن و لب خیلی خوبه. و حسن ِ اصلی ش اینه که ترکیبش بسیار شبیه ترکیب روغن طبیعی ِ بدن ئه. برای همین سازگاری ِ بالایی با پوست و مو داره. الانم زدم به موهام و صورتم هی هر 10 دقیقه میرم خودمو تو آینه نگاه می کنم


*Jojoba Oil


August 15, 2011

سایه

دیدی بعضی وقت ها یکهو دلت برای یک چیزهایی تنگ می شود؟ من این روزها دلم حتی برای اون رژ ِ صورتی م تنگ شده. برای روسری ِ ساتن ِ طوسی-صورتی. برای کلاس ِ قایقرانی. برای رانندگی از خونه تا ورزشگاه آزادی. برای تولدم. برای دستم که از پنجره ماشین بیرون بود. برای اون مدرسه تو شرق تهران که میرفتم برای مشاوره. برای اون روزی که ناظمشون بهم گفت انقدر خوشگل نیاین مدرسه. برای اون آینه قدی ِ بزرگ تو دست شویی ِ معلم هاش که منو یاد دستشویی ِ معلم ها رفتن ِ خودم و ایما می نداخت. برای دلهره ی رفتن که تو دلم بود. برای عطر خریدن از قائم. برای اون خانومه که یه هفته مونده به اومدن جلو قائم منو از مامانم خواستگاری کرد. برای اون شال ِ آبی ِ خوشرنگم. برای مانتوی مشکی م که دکمه ش کج بود. برای چادر عربی که آخرا خریده بودم از مشهد. برای ویلای شمال که آنتن نمی داد و نصف شب یهو 3-4 تا اس.ام.اس باهم می اومد و از خواب بیدارت می کرد. برای شمال که موی آدم فرفری می شد. برای ماه کامل کنار ساحل و دوچرخه سواری تو میدون ِ امام. برای خونه پرفسور حسابی . برای آرایشگاه گل که روز آخر برقش رفته بود. برای سارافون زرد و شال سبز ام. برای خونه مون. برای پارکینگمون و اون ستون لعنتی ش. برای در ِ انباری از تو آینه جلو. برای آسانسور. برای دیوارای سفید. برای دانشکده فنی تهران. برای ماه و پلنگ. برای مسجد ِ جلو میلاد نور. برای الماس. برای صف جلو سفارت. برای اون دخنره که منو تو صف جلو سفارت از برق ِ چشمام شناخته بود. برای چشم هام تو آینه ی دستشویی. برای آزمایش خون ِ ویزا. برای فواره های خفن ِ پارک ملت. برای پله هاش. برای اون تلفن ئه که تو صف سوار شدن به هواپیما بود. برای مانتوی راه راه ِ کج ِ شیوا. برای کفش های سبز ام. برای گوشی م. برای تختم. برای دیوار کنار تختم. برای پنجره اتاقم. برای بوی سیب زمینی سرخ کرده از تو راهرو. برای تمام بارهایی که قلبم تند تند زده. برای آدرس خونه مون رو دادن به راننده آژانس. برای دنج. برای گلستان. برای پمپ بنزین ِ نیایش. برای تبریک عید. برای کنکور ارشد. برای تافل. برای هزاری راحله. برای کیف زرد و مشکی. برای شلوار جین پاچه گشاد با جیب عمودی. برای سایه ی خاکستری. برای مداد توی چشم. برای دستشویی ِ معماری. برای آل استارهای قهوه ای. برای سازه ی چادری. برای اون کافی شاپ تو سعادت آباد که با فاخته رفتیم. برای اون ساختمونه که یه کم پایین تر از میدون کاج بود. برای خیابونا و کوچه های منتهی به خونمون. برای نگهبان ِ دم ِ در پارکینگ. برای فرودگاه امام. برای جورابای صورتی. برای کوله مشکی نارنجی. برای فلش مشکی نارنجی. برای لایه های مغزم. برای خواب هام. برای فکرهام. برای خیال هام و برای واقعیت هایی که هیچ وقت باورشون نکردم

August 10, 2011

دردسرهای تحصیلات تکمیلی

با این طرز ِ تز نوشتنم خوبه مزرعه دار نیستم. وگرنه که هی می کاشتم آب می دادم، از جوونه زدن و سبز شدن و قد کشیدنشون عکس می گرفتم (اشاره به اس ای ام) ، بعد فصل ِ درو که می شد حال نداشتم از خونه بیام بیرون می نشستم رو این صندلی تاب-خورا زل می زدم به داس ام