سوال ِ برنامه این هفته مون: چرا من هر غلطی که می کنم باز هم طول زمان رضایتمندی از خودم هیچ وقت بیشتر از 30 ساعت نیست؟ چرا؟
April 29, 2014
April 25, 2014
رضایت شخصی
امروز دومین روزی ست که کار هیجان انگیزم را انجام می دهم. خیلی حس خوبی دارم. آنقدر که ترس برم داشته که نکند این آن همان چیزی ست که من به دنیا آمده ام تا انجامش بدهم؟ آخرین باری که انقدر از روزها و لحظه هایم لذت بردم توی تمرینات
.و روزهای اجرای "زیبا" بود
.و روزهای اجرای "زیبا" بود
پروژه تقریبا یک ساله است. با اینکه تعریف شغل رسمی الان من و این چند سال گذشته ام داشتن پروژه های طولانی مدت بوده ولی حسی که به این پروژه دارم حسی ست که به کنکور داشتم! یک سال یا 9 ماه باید برای یک اتفاق انتظار می کشیدی، خودت را آماده می کردی... ولی نمی دانستی که علی رغم تمام
!تلاش های تو چه اتفاقی خواهد افتاد
!تلاش های تو چه اتفاقی خواهد افتاد
درست است که وسط کار و قبل و بعدش هی فکر می کنم اگر نشود چه... ولی حس خوب امروزم را که بگذارم روی یک کفه ی ترازو... کل این سال های بعد از "زیبا" را باید بدهم برود
April 24, 2014
شادمانی
کار جدیدی که شروع کردم خیلی هیجان انگیزه. دعای
:این لحظه م
:این لحظه م
!پایدار باشه
!بشه که بشه
!ته ش اون چیزی که می خوام بشه
!ته ش اون چیزی که می خوام بشه
April 22, 2014
سیلویا
دخترک
فریاد بود
.کشیده شد
سیلی بود
.زده شد
بغض بود
.شکست
امید بود
.مُرد
دخترک
.کشیده شد، زده شد، شکست
...مُرد
اشتیاق
مچاله در پتویی نرم
.بالا می آورد همه آرزوهای از دست رفته را
کنار شومینه ای
،که نیست
پت پت می سوزند
خاطرات
.یکی یکی
و حضورها
ورق ورق
هیزم می شوند
.اشتیاق آتش را
*یک شب دیگر هم بمان سیلویا
یک کتاب فروشی هست توی خیابان خودمان چند بلاک آنورتر که کتاب های دست دوم و قدیمی می فروشد. عاشق این کتاب فروشی ام. بغیر از بوی کتاب های قدیمی چیزی که باعث می شود بیشتر از کتاب فروشی بزرگ زنجیره ای آنور خیابان دوستش داشته باشم این است که هر دفعه که میروی آنجا کتاب های جدیدی هست و کتاب های قبلی شاید نباشند. این است که هرچند وقت یک بار بخصوص وقت هایی که برای پیاده روی میروم حتما سری به این کتاب فروشی میزنم. کتاب های دست دومش خیلی هم سالم و
.سرحالند
دو روز پیش که رفته بودم آنجا دو کتاب از سیلویا داشت. یکی مجموعه ی یادداشت روزانه های سیلویا بود که خُب اولین
کتابی بود که من از سیلویا خوانده بودم (ترجمه) و آن یکی نامه های سیلویا به مادرش از سال 1950 که رفته بود کالج تا
.سال1963 یعنی همان سالی که خودکشی کرده بود
کتاب نامه ها را برداشتم صفحه اول و آخر کتاب کپی نامه ها را با دست خط خود سیلویا چاپ کرده اند. آمدم خانه لای کتاب را که باز کردم دو تکه بریده شده از یک روزنامه بود چاپ شده در فوریه 1992. مقاله هایی راجع به مرگ سیلویا و انتقاداتی که به تد هیوز شده بود. قلبم تند میزد. یک نفر بیست و چند سال پیش این کتاب را خریده. خوانده. یک نفر که مثل من عاشق سیلویا بوده. تکه های روزنامه را با احتیاط
.می گذارم لای کتاب
این شاید یکی از بهترین چیزهایی باشد که تا بحال برای
.خودم خریده ام
*
عنوان این پست نام تئاتری به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی ست که در جشنواره فجر سال 84 روی صحنه رفت. و این
.اولین باری بود که من سیلویا را دیدم
April 20, 2014
ادامه
از همان دوازده سیزده سالگی سوال همیشگی ام این بود که فیلم ها و کتاب ها را از روی زندگی آدم ها ساخته اند؟ یا ته ش زندگی ما میشود همان چیزهایی که خوانده ایم/دیده ایم؟
این هم باز از فکرها/ترس های دیشبم
پ.ن: حتی شامل مقاله ها، نتایج تحقیقات علمی، توصیه های روانشناسی هم می شود این مقوله
از ترس های دیشبم
این آدم هایی که همه ی زندگی شان را وقف بازیگر شدن، خواننده شدن، مدل شدن می کنند و ته ش می بینی همچین
.استعدادی هم ندارند، دلم برای این آدم ها می سوزد
.استعدادی هم ندارند، دلم برای این آدم ها می سوزد
April 19, 2014
.گفت "این هم کلاریسا". چون کلاریسا آمده بود
کتاب خانم دالاوی را تمام می کنم. حس عجیبی دارم. انگار کلاریسا دالاوی را از روی آینده من نوشته باشند. آینده ای که حتی شاید هرگز اتفاق نیفتد ولی آینده ی من است. آینده ما ست. ترس برم داشته. می پرم پای کامپیوتر و شروع می کنم نقدهایش را خواندن. کمی آرام تر می شوم. کسی ننوشته که کلاریسا آینده ی من است. همه آمده اند گفته اند که از اولین ها و بهترین های رمان نو ست و جریان سیال ذهن و همه اش در یک روز اتفاق افتاده است و چه و چه. من اما هنوز می ترسم. از کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست. از کلاریسا که از خودکشی یک جوان تکان می خورد ولی چند دقیقه بعد انگار که به جوان حق میدهد. من تمام آن چند صفحه آخر که وسط مهمانی به آن شلوغی کلاریسا خودش را در اتاق حبس کرده بود و دیگران بیرون دنبالش می گشتند می ترسیدم. می ترسیدم که کلاریسا هم مثل آن جوان خودش را از پنجره پرت کرده باشد پایین. ویرجینیا وولف ولی (درست است که خودش را از جهان گرفت) ولی کلاریسا را درست خط آخر به ما بر می گرداند. نفس راحتی می کشم. کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست خودش را از پنجره پرت نکرده پایین. اما چطور بود که آنقدر ترس برم داشته بود که شاید خودش را پرت کند؟ وولف چطور آفریده بود کلاریسا را که در عین عشق به زندگی آنقدر خودکشی اش قابل فهم بود؟
در حین اینترنت گردی پی می برم این اولین کتابی است از ویرجینیا که تا آخر خوانده ام. پوزخند می زنم به خودم که همیشه ویرجینیا را دوست داشته ام بی آنکه هرگز کتابی ازش خوانده باشم. نه دوست داشتن معمولی. جوری دوستش داشتم که انگار چندباری باهم قهوه خورده بودیم و راجع به آن چیزهایی که توی مغزمان وول می زنند باهم حرف زده باشیم. من اما ویرجینیا را هرگز ندیده بودم. این را از خانم دالاوی فهمیدم. اگر خانم دالاوی را زودتر دیده بودم خوب می فهمیدم که هرگز با هم قهوه نخواهیم خورد. من از خانم دالاوی می ترسم. از کلاریسا که در پنجاه سالگی هنوز از اینکه می فهمد عشق جوانی اش بعد از ده سال از هند برگشته و الان در لندن است آشفته می شود. اینکه ویرجینیا هرگز با من قهوه نخورده بود همان شوکی ست که دیروز بهم وارد شد. شوک اینکه فهمیدم من که سال هاست نشسته ام آرزو کرده ام که نویسنده بشوم در تمام این بیست و چند سال سرجمع شاید سه چهار داستان کوتاه نوشته ام. اولش توجیه کردم خودم را که الهام را نمی توان بزور آورد توی دل و مغز. اما خوب می دانستم که من آن ممارست را نداشته ام. هرگز نداشته ام و بعد جلوی آینه دستشویی (جایی که همیشه همه ی تصمیمات مهم را به خودم دیکته می کنم) تصمیم گرفتم که برای خودم مشق تعیین کنم که مثلا باید ماهی یک داستان بنویسی. حالا هرچی. فقط باید بنویسی
دلم نمی آید دست از سر ویرجینیا بردارم. دارم میروم "به سوی فانوس دریایی" را شروع کنم. چند سال پیش یک بار نیمه کاره ولش کرده بودم. این بار ولی باید بفهمم که ویرجینیا با چه کسانی و کجا قهوه می خورد
April 11, 2014
آغازهای ساکت
بر اساس آمار آرشیو این بغل
سال 2013 را
سال سکوت های طولانی
.نامگذاری می کنیم
و تو چه دانی
که در سنه ی 2013
...بر ما چه رفت
جوانی ما چگونه گذشت
ما مدام نوسان می کنیم
از این استرس
به آن استرس
استرس های ما تمام نمی شوند
تنها از نوعی به نوع دیگر
تبدیل می شوند
امضا
خانواده استرسیان
نماد
یک روزه رفته بودیم پیزا. با قطار. یک خیابان طولانی را رفتیم تا ته اش که یکجایی پیچیدیم چپ برج کج سفیدش را دیدیم. در راه برگشت توی یکی از آن کوچه های باریک یک مغازه پیدا کردیم که خانمی تویش چیزهای پارچه ای درست می کرد. مغازه اش انگار صاف از توی یک داستان بلند افتاده بود بیرون. دلم نمی آمد بیایم بیرون. آنقدر چرخ زدم تا یک چیزی از آنجا برای خودم یا خودمان بردارم. یک قلب پارچه ای. قلب دوست نداشتم. همیشه زیادی توی ذوق میزد ولی این قلب پارچه ای فرق می کرد. یک روزی ته مغازه ای در ته یک کوچه ی باریک در شهر کوچکی دوخته شده بود. با دست های خانمی که داشت زیرچشمی نگاهمان می کرد و سگ تنبلش هم لم داده بود و با چشم های نیمه باز حواسش به ما بود. برش داشتیم. بعد از چند روز که رسیدیم اینور کره ی زمین، سنجاقش کردیم به یکی از کوسن ها. شد یادگاری ِ ماه عسل
April 9, 2014
حرف دل
چندوقت پیش ها مریم بهم گیر داد که بیا اینس.تاگرام. اولش مقاومت کردم (حالا کلا هیچی از اینس.تاگرام نمی دانستم ها فقط یک چیزی یک وقتی شنیده بودم که پرایوسی نداری و چی و چی. حالا انگار در ف.ب چقدر پرایوسی داریم ما). بگذریم. بالاخره رفتم یه اکانتی ساختم و واردش شدم. حالا فکر کنم دو ماهی می شود که گاه به گاهی عکسی می گذارم آنجا. تعداد دوست هایم خیلی کم است. همین باعث می شود که این.ستا برایم مثل یک اتاق یواشکی باشد. انگار گاهی سرم را از لای در می کنم تو یک تعریف کردنی ئی برای آن هایی که آن تو هستند تعریف می کنم و بعد در را می بندم. گاه گاهی دوباره می روم پشت در گوش وایمیستم که ببینم راجع به تعریف کردنی من چی دارند می گویند. این اتاق یواشکی را دوست دارم. مثل این وبلاگ. که فقط همین شما چند نفر می خوانیدش. که حتی تعدادتان را هم درست نمی دانم. پنج؟ شش؟ هشت؟
بی ربط: امشب هم آزمایش طولانی داری. از ساعت چهار عصر رفته ای توی آزمایشگاه و هیچ خبری ازت نیست. الان پیغام داده ای که کارت حوالی یک نصف شب تمام می شود. پیغام را که می خوانم لب و لوچه ام آویزان می شود. حتی یک نصف شب را باور هم نمی کنم. دفعه قبل دو و نیم بود که کلید را توی قفل چرخاندی. امشب دلم بدجوری گرفته. نمی دانم چه مرگم است. توی والیبال هم بالاخره قفل زبانم در رفت و یک چیزی به آن دختره گفتم که بعدش پشیمان شدم و بعدش پشیمان شدم که چرا پشیمان شدم؟ مگر درست نبود چیزی که گفتم؟ مگر الان یک ماه نیست که با این کارهایش روی مخ همه ی ماست. چه می دانم. بالاخره که حس تلخ مزخرفی داشتم تا آخر بازی و تمام راه برگشت هم لگد میزدم به سنگریزه های توی راه و صدای آهنگ را تا ته زیاد کرده بودم و اخم هایم توی هم، کلاه سوئی شرت را هم انداخته بودم روی کله ام. بگذریم که هیچ کدام از این ها باعث نشد دختره نیاید توی اتوبوس کنارم بنشیند. اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که دیدمش. ساک ورزشی ام هم روی صندلی بغلی بود. دست تکان داد. صدای آهنگ را قطع کردم. نشست و شروع کرد از استادش و پروژه و مقاله این ها غر زد. گفت از والیبال میای؟ گفتم آره. پیاده شدم. هرچه فکر کردم یادم نیامد اسمش چه بود. رسیدم خانه تازه یادم آمد که یک بار آمده بود والیبال. قبلش فکر می کردم از این ادم هایی ست که در ف.ب دوستم هستند و تا حالا رودررو همدیگر را ندیده ایم. هنوز نمی دانم اسمش چه بود
از راه که رسیدم رفتم دست و صورتم را بشویم. توی دستشویی که بودم در دستشویی یک صدایی کرد شبیه این وقت هایی که یکی دیگر از درهای خانه باز می شود و فشار هوایش در بسته را فشار میدهد و تق می کند. بیخودی امیدوار شدم که شاید تویی. شاید به هر دلیل ناممکنی آزمایش کوفتی تان زود تمام شده. در دستشویی را یواشی واکردم. نبودی. لجم درآمد و رفتم از توی یخچال آن بسته کوچک میوه خردشده را که عصری برای تو خریده بودم برداشتم و تا آخر خوردم
امشب باید این مقاله را تمام کنم. چیزی ش نمانده البته ولی تمام تنم از خستگی والیبال درد می کند و تلخی حرفی که به دختره زدم هنوز توی دهانم است و با آن همه میوه خرد شده هم نرفته. وبلاگ لیلا را می خوانم. فکر می کنم "میم" کی ئه؟ شاید منم. بعد فکر می کنم نه من نیستم. من که خداوندگار سردرگمی ام. بعد یادم می افتد که یک مدت در فکر آفای کاف بودم که خدا رو شکر بالاخره رودررو شدیم. ویلاگ لیلا هم مثل همان اینس.تاگرام دوست دارم. فکر می کنم برای من نامه می نویسد. برای همین هم وقت هایی که ملت کامنت میگذارن برایش عصبانی می شوم. احساس می کنم کسی نامه های شخصی ام را خوانده
و جهان از هر سلامی خالی است
چه بی تابانه می خواهمت
!ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری
!چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
.که قرارش نیست
و فاصله
.تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
.و اکنون
کوه ها در فاصله
.سردند
دست
در کوچه و بستر
.حضور مأنوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
.رج می زند
بی نجوای انگشتانت
.فقط
...و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگی ست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
من
.این عکس را برای من گرفته اند
اصلا شاید خودم پاشده ام رفته ام نشسته ام توی عکس. شاید هم پشت آن دیوارم. شاید هم پایین نردبان. هرچه که هست، این عکس را برای من گرفته اند
April 8, 2014
از حسرت هایمان
زمان کنکور بهمان یاد داده بودند که برای هر مقدار درس خواندن یک جایزه ای برای خودتان تعیین کنید که انگیزه داشته باشید و چه و چه. آن موقع من برای خودم اینطور برنامه ریزی می کردم: یک و نیم ساعت دیفرانیسل، نیم ساعت رمان. یک ساعت تست زبان، نیم ساعت خواب. اینطور شد که بسیار رمان ها سال کنکور خواندم و چه رویاها که ندیدم
امشب هم وسط مقاله نوشتن گوشه ی چشمم به خانم دالاوی بود که اگر تند تند بنویسم و این بخش امشب تمام شود، می توانم چند صفحه دیگر بخوانم
پ.ن: یک برنامه تلویزییونی بود چند وقت پیش که یکی از قاسم.خانی ها به مجری برنامه گفت کاش فیلم دیدن شغل بود. یعنی به آدم پول می دادن که بنشیند فیلم ببیند، آنوقت من الان کلی پولدار بودم. حالا حکایت ماست و این همه کتاب نخوانده که دلم پیش تک تک شان است
April 4, 2014
کارت پستال های یونیسف
چقدر بعضی چیزهای کوچک ِمسخره به بعضی خاطره های عمیق وصلند. مثل کارت پستال های یونیسف. مثل آدامس ریلکس آبی. مثل حتی دماغ عملی و چشم های درشت که وصلند به تو که دو سال تمام هر روز می آمدی و صاف کنار من می نشستی. حالا ولی خیلی خیلی دور افتاده ایم از هم. آن شبی که عروسی ات بود خبرش بهم رسیده بود. تو نگفته بودی آدم های دیگری گفته بودند. من آن شب تا طرف های 3 صبح بیدار بودم. مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی آن شب و خاطره اش صاف رفت نشست کنار کارت پستال های یونیسف که عید ها بهمان میدادی و آدامس ریلکس که بعد از هر زنگ تفریح تعارفمان می کردی. رابطه من و تو هیچ وقت خیلی عمیق نبود. مثل این زن و شوهرهای ازدواج های معرفی بودیم. یک روزی که هیچ نیمکتی خالی نبود کنار هم نشستیم. در یک چیز مشترک بودیم. هیچ کس دوست نداشت کنار ما بنشیند. به روی خودمان نیاورده بودیم. کم کم ولی چیزهای مشترک بیشتری پیدا کردیم. برای همین هم سال بعدش باز کنار هم نشستیم لابد
آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است
همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی
من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد
تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟
امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام
آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است
همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی
من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد
تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟
امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام
Subscribe to:
Posts (Atom)


.jpg)
