April 9, 2014

حرف دل

چندوقت پیش ها مریم بهم گیر داد که بیا اینس.تاگرام. اولش مقاومت کردم (حالا کلا هیچی از اینس.تاگرام نمی دانستم ها فقط یک چیزی یک وقتی شنیده بودم که پرایوسی نداری و چی و چی. حالا انگار در ف.ب چقدر پرایوسی داریم ما). بگذریم. بالاخره رفتم یه اکانتی ساختم و واردش شدم. حالا فکر کنم دو ماهی می شود که گاه به گاهی عکسی می گذارم آنجا. تعداد دوست هایم خیلی کم است. همین باعث می شود که این.ستا برایم مثل یک اتاق یواشکی باشد. انگار گاهی سرم را از لای در می کنم تو یک تعریف کردنی ئی برای آن هایی که آن تو هستند تعریف می کنم و بعد در را می بندم. گاه گاهی دوباره می روم پشت در گوش وایمیستم که ببینم راجع به تعریف کردنی من چی دارند می گویند. این اتاق یواشکی را دوست دارم. مثل این وبلاگ. که فقط همین شما چند نفر می خوانیدش. که حتی تعدادتان را هم درست نمی دانم. پنج؟ شش؟ هشت؟ 

بی ربط: امشب هم آزمایش طولانی داری. از ساعت چهار عصر رفته ای توی آزمایشگاه و هیچ خبری ازت نیست. الان پیغام داده ای که کارت حوالی یک نصف شب تمام می شود. پیغام را که می خوانم لب و لوچه ام آویزان می شود. حتی یک نصف شب را باور هم نمی کنم. دفعه قبل دو و نیم بود که کلید را توی قفل چرخاندی. امشب دلم بدجوری گرفته. نمی دانم چه مرگم است. توی والیبال هم بالاخره قفل زبانم در رفت و یک چیزی به آن دختره گفتم که بعدش پشیمان شدم و بعدش پشیمان شدم که چرا پشیمان شدم؟ مگر درست نبود چیزی که گفتم؟ مگر الان یک ماه نیست که با این کارهایش روی مخ همه ی ماست. چه می دانم. بالاخره که حس تلخ مزخرفی داشتم تا آخر بازی و تمام راه برگشت هم لگد میزدم به سنگریزه های توی راه و صدای آهنگ را تا ته زیاد کرده بودم و اخم هایم توی هم، کلاه سوئی شرت را هم انداخته بودم روی کله ام. بگذریم که هیچ کدام از این ها باعث نشد دختره نیاید توی اتوبوس کنارم بنشیند. اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که دیدمش. ساک ورزشی ام هم روی صندلی بغلی بود. دست تکان داد. صدای آهنگ را قطع کردم. نشست و شروع کرد از استادش و پروژه و مقاله این ها غر زد. گفت از والیبال میای؟ گفتم آره. پیاده شدم. هرچه فکر کردم یادم نیامد اسمش چه بود. رسیدم خانه تازه یادم آمد که یک بار آمده بود والیبال. قبلش فکر می کردم از این ادم هایی ست که در ف.ب دوستم هستند و تا حالا رودررو همدیگر را ندیده ایم. هنوز نمی دانم اسمش چه بود

از راه که رسیدم رفتم دست و صورتم را بشویم. توی دستشویی که بودم در دستشویی یک صدایی کرد شبیه این وقت هایی که یکی دیگر از درهای خانه باز می شود و فشار هوایش در بسته را فشار میدهد و تق می کند. بیخودی امیدوار شدم که شاید تویی. شاید به هر دلیل ناممکنی آزمایش کوفتی تان زود تمام شده. در دستشویی را یواشی واکردم. نبودی. لجم درآمد و رفتم از توی یخچال آن بسته کوچک میوه خردشده را که عصری برای تو خریده بودم برداشتم و تا آخر خوردم

امشب باید این مقاله را تمام کنم. چیزی ش نمانده البته ولی تمام تنم از خستگی والیبال درد می کند و تلخی حرفی که به دختره زدم هنوز توی دهانم است و با آن همه میوه خرد شده هم نرفته. وبلاگ لیلا را می خوانم. فکر می کنم "میم" کی ئه؟ شاید منم. بعد فکر می کنم نه من نیستم. من که خداوندگار سردرگمی ام. بعد یادم می افتد که یک مدت در فکر آفای کاف بودم که خدا رو شکر بالاخره رودررو شدیم. ویلاگ لیلا هم مثل همان اینس.تاگرام دوست دارم. فکر می کنم برای من نامه می نویسد. برای همین هم وقت هایی که ملت کامنت میگذارن برایش عصبانی می شوم. احساس می کنم کسی نامه های شخصی ام را خوانده

3 comments:

  1. مائده
    دختر خووووووووووووووووووووووب
    بیا بغلم

    ReplyDelete
  2. لیلااااااا
    بیا همساده مون شو باهم بریم مرغ و کرفس بخریم. بعد عین زن های خانه دار بهت بگم که همه شون هویج-بچه رو (اون همه ش رو) ظرف نیم ساعت می خورن. بعد تو اه بکشی بگی همه شون مثل همه ن

    ReplyDelete
  3. مشکل هویج یک معضل جهانیه باور کن، باید تو ده تا گنجه بذاری درشونو قفل کنی

    غصه م گرفت که... هوای طوفانی اینجا هم همش دامن میزنه به هرچی حس بده

    ReplyDelete