April 4, 2014

کارت پستال های یونیسف

چقدر بعضی چیزهای کوچک  ِمسخره به بعضی خاطره های عمیق وصلند. مثل کارت پستال های یونیسف. مثل آدامس ریلکس آبی. مثل حتی دماغ عملی و چشم های درشت که وصلند به تو که دو سال تمام هر روز می آمدی و صاف کنار من می نشستی. حالا ولی خیلی خیلی دور افتاده ایم از هم. آن شبی که عروسی ات بود خبرش بهم رسیده بود. تو نگفته بودی آدم های دیگری گفته بودند. من آن شب تا طرف های 3 صبح بیدار بودم. مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی آن شب و خاطره اش صاف رفت نشست کنار کارت پستال های یونیسف که عید ها بهمان میدادی و آدامس ریلکس که بعد از هر زنگ تفریح تعارفمان می کردی. رابطه من و تو هیچ وقت خیلی عمیق نبود. مثل این زن و شوهرهای ازدواج های معرفی بودیم. یک روزی که هیچ نیمکتی خالی نبود کنار هم نشستیم. در یک چیز مشترک بودیم. هیچ کس دوست نداشت کنار ما بنشیند. به روی خودمان نیاورده بودیم. کم کم ولی چیزهای مشترک بیشتری پیدا کردیم. برای همین هم سال بعدش باز کنار هم نشستیم لابد

آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است

همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی

من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد

تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟

امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم  چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام

No comments:

Post a Comment