کتاب خانم دالاوی را تمام می کنم. حس عجیبی دارم. انگار کلاریسا دالاوی را از روی آینده من نوشته باشند. آینده ای که حتی شاید هرگز اتفاق نیفتد ولی آینده ی من است. آینده ما ست. ترس برم داشته. می پرم پای کامپیوتر و شروع می کنم نقدهایش را خواندن. کمی آرام تر می شوم. کسی ننوشته که کلاریسا آینده ی من است. همه آمده اند گفته اند که از اولین ها و بهترین های رمان نو ست و جریان سیال ذهن و همه اش در یک روز اتفاق افتاده است و چه و چه. من اما هنوز می ترسم. از کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست. از کلاریسا که از خودکشی یک جوان تکان می خورد ولی چند دقیقه بعد انگار که به جوان حق میدهد. من تمام آن چند صفحه آخر که وسط مهمانی به آن شلوغی کلاریسا خودش را در اتاق حبس کرده بود و دیگران بیرون دنبالش می گشتند می ترسیدم. می ترسیدم که کلاریسا هم مثل آن جوان خودش را از پنجره پرت کرده باشد پایین. ویرجینیا وولف ولی (درست است که خودش را از جهان گرفت) ولی کلاریسا را درست خط آخر به ما بر می گرداند. نفس راحتی می کشم. کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست خودش را از پنجره پرت نکرده پایین. اما چطور بود که آنقدر ترس برم داشته بود که شاید خودش را پرت کند؟ وولف چطور آفریده بود کلاریسا را که در عین عشق به زندگی آنقدر خودکشی اش قابل فهم بود؟
در حین اینترنت گردی پی می برم این اولین کتابی است از ویرجینیا که تا آخر خوانده ام. پوزخند می زنم به خودم که همیشه ویرجینیا را دوست داشته ام بی آنکه هرگز کتابی ازش خوانده باشم. نه دوست داشتن معمولی. جوری دوستش داشتم که انگار چندباری باهم قهوه خورده بودیم و راجع به آن چیزهایی که توی مغزمان وول می زنند باهم حرف زده باشیم. من اما ویرجینیا را هرگز ندیده بودم. این را از خانم دالاوی فهمیدم. اگر خانم دالاوی را زودتر دیده بودم خوب می فهمیدم که هرگز با هم قهوه نخواهیم خورد. من از خانم دالاوی می ترسم. از کلاریسا که در پنجاه سالگی هنوز از اینکه می فهمد عشق جوانی اش بعد از ده سال از هند برگشته و الان در لندن است آشفته می شود. اینکه ویرجینیا هرگز با من قهوه نخورده بود همان شوکی ست که دیروز بهم وارد شد. شوک اینکه فهمیدم من که سال هاست نشسته ام آرزو کرده ام که نویسنده بشوم در تمام این بیست و چند سال سرجمع شاید سه چهار داستان کوتاه نوشته ام. اولش توجیه کردم خودم را که الهام را نمی توان بزور آورد توی دل و مغز. اما خوب می دانستم که من آن ممارست را نداشته ام. هرگز نداشته ام و بعد جلوی آینه دستشویی (جایی که همیشه همه ی تصمیمات مهم را به خودم دیکته می کنم) تصمیم گرفتم که برای خودم مشق تعیین کنم که مثلا باید ماهی یک داستان بنویسی. حالا هرچی. فقط باید بنویسی
دلم نمی آید دست از سر ویرجینیا بردارم. دارم میروم "به سوی فانوس دریایی" را شروع کنم. چند سال پیش یک بار نیمه کاره ولش کرده بودم. این بار ولی باید بفهمم که ویرجینیا با چه کسانی و کجا قهوه می خورد
No comments:
Post a Comment