یک روزه رفته بودیم پیزا. با قطار. یک خیابان طولانی را رفتیم تا ته اش که یکجایی پیچیدیم چپ برج کج سفیدش را دیدیم. در راه برگشت توی یکی از آن کوچه های باریک یک مغازه پیدا کردیم که خانمی تویش چیزهای پارچه ای درست می کرد. مغازه اش انگار صاف از توی یک داستان بلند افتاده بود بیرون. دلم نمی آمد بیایم بیرون. آنقدر چرخ زدم تا یک چیزی از آنجا برای خودم یا خودمان بردارم. یک قلب پارچه ای. قلب دوست نداشتم. همیشه زیادی توی ذوق میزد ولی این قلب پارچه ای فرق می کرد. یک روزی ته مغازه ای در ته یک کوچه ی باریک در شهر کوچکی دوخته شده بود. با دست های خانمی که داشت زیرچشمی نگاهمان می کرد و سگ تنبلش هم لم داده بود و با چشم های نیمه باز حواسش به ما بود. برش داشتیم. بعد از چند روز که رسیدیم اینور کره ی زمین، سنجاقش کردیم به یکی از کوسن ها. شد یادگاری ِ ماه عسل
No comments:
Post a Comment