
April 27, 2009
تردید
تازه فهمیدم چمه... همیشه ی زندگی ام تلاش کردم اونی باشم که در تعاریف ِ آدم های اطرافم بهترینه... معدل بیست... مدرسه ی
بعدش چی؟ چرا هیچ کس نگفت بعدش چی؟
لعنتی ها... کجا ول کرده اید رفته اید؟
بیایید و بگوئید برای اینکه باز هم خوب باشم... کجا باید بروم؟ چه کار
...آااااخ.... که من دور ِ خودم می چرخم... بی هدف
...هی دور می زنم... دور می زنم
می خواهم که هنوز دختر ِ خوبی باشم ولی یادم نداده اید که خوب
...می خواهم از زندگی ام لذت ببرم ولی چه جوری اش را یادم نداده اید
...می خواهم ولی نمی دانم... نمی توانم.... نیستم
...برای تمام شدنم زیادی زود است
...نیست؟
April 20, 2009
...کاپوچینو، من و اسکارلت

April 15, 2009
April 11, 2009
...جاناتان نام ِ تمام ِ مرغان ِ دریایی ست
تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم. طبق معمول ساعت اتوبوس رو چکنکرده بودم و علاف وایستاده بودم و هی اون سه متر رو از چپ می رفتم
راست...هی چپ...هی راست... مدام هم سعی می کردم پاهام رو درست
وسط سنگ های پیاده رو بذارم... یه پسره هم جلو نیمکت ایستگاه
وایستاده بود و با بی شرمی ِ تمام داشت اسنیکرز می خورد. فکر کنم
ملچ مولوچ ام می کرد. این وسط یه صدای جیغ مانندی هم می اومد. اول
فکر کردم جیغ بچه ست ولی هرچی دوروبر رو نگاه کردم نه بچه ای
در کار بود نه حتی آدم مست داغونی. همه با شخصیت در رفت و آمد
بودن. خلاصه وسط چپ و راست رفتن ها.. بالاخره صاحب جیغ ها رو
پیدا کردم. یه پرنده ی سفید بود که داشت یه دایره به شعاع دو سه متر رو
.تو آسمون یه کمی اونورتر از من دور می زد. سفید بود
فکر کردم اسمش حتما جاناتان ئه... انقدر نگاش کردم و انقدر دور زد
تا آخرسر رفت روی چراغ تیر چراغ برق کنار اون یکی جاناتان
نشست... یعنی اون جیغ هایی که می زد واسه این جاناتان بود؟... تا یه
ربع بعد که اتوبوس بیاد هنوز دوتاشون همونجا نشسته بودن ولی دیگه
...هیچ کدوم جیغ نمی زدن
.فکر کردم از دانشگاه که برگشتم باید نگاه کنم ببینم هنوز اونجا نشستن
...و ته ِ دلم آرزو کردم کاش من هم مرغ دریایی بودم
...بالای تیر چراغ برق خیابون
April 4, 2009
...مگذارید شما را به نام بخوانند

...برای تو می نویسم مائده
.برای دلتنگی های گاه و بی گاهت
.برای وقت هایی که می بینی و به روی خودت نمی آوری
.برای وقت هایی که می خواهی و نمی دهندت
...برای تنهایی هایت
برای غربتی که این روزها تفاوتش این است که آدم ها راحت قبول
برای مائده کوچولویی می نویسم که می خواست با آن دست های کوچکش
.برای آدم ها دنیایی بسازد که از همه ی دنیاها بهتر باشد
چه زود دنیای پیر ِ باورشده ی آدم ها سیلی هایش را به صورت ِ دخترکی
...با آرزوهایی بزرگ
...چه زود
- نه که بفهمد -
فهماندنش که برای که می خواهی دنیا بسازی؟
که بین ِ تمام این آدم ها
.کسی نیست که سزاوار باشد
چه زود فهمانده شدی
...سزاوار را
...لیاقت را
...عشق را
.مبارزه را
چه زود فهمیدی
...انتقام را
!مائده
...تو کم گریه کردی
...کم فریاد زدی
که حالا این گریه های بی گاهت
.همان بغض های نگریسته ی تلنبار شده است
...همان فریادهای در گلو مانده
که حالا سر ِ کدام کوه بروی و فریاد بکشی؟
در آغوش ِ کدام مادر سر به گریه بگذاری؟
...که حالا
درست در وسط تمام ِ غربت هایت
.ولت کرده اند
بی دوست
- که نخواستی داشته باشیش -
...بی مادر
...بی وطن
...که تکه تکه هایت را جا گذاشته ای آنجا
میان ِ تمام ِ خیابان ها
...کوچه ها
! مائده
می روی این روزها
بی آنکه بشنوی
...صدای دختری را که هر روز بیشتر از تو عقب می ماند
صدای دخترک عاشق شاعر را
!می شنوی؟
...صدا می زند تو را
به نام
،به نامی که صدایت که می زنند
...هنوز هم می لرزاند تو را
...مائده
April 3, 2009
...اگه دستامو بگیری...غم پاییزو ندارم

...انگار دارم یک چیزهایی را فراموش می کنم
،حالا دیگر هرچقدر هم که به مغزم فشار بیاورم
یادش نمی آید که
کی بود؟
کجا بود؟
چه گفت؟
چه گفتم؟
.فراموشی های من ولی همیشه از عمق به سطح رشد می کنند
.اول کلیات را فراموش می کنم
و بعد کم کم و
آهسته آهسته
.جزئیات را
،حالا درست در آن مرحله هستم
که خاطراتم پر است از جزئیاتی
که نمی دانم متعلق به کی ست؟
کدام روز؟
کدام سال؟
،ولی اینکه چه وقت ِ روز بود
یا آفتاب چگونه می تابید
.همه را خوب به یاد می آورم
.دلم هم مدت هاست که دست از سرم برداشته
...مدت ها یعنی 24 روز
...بیست و چهار روز و 11 ساعت و
...دو سه شب پیش فکر می کردم
که چطور ممکن است همه چیز درست همانطور پیش برود که من خیال می کردم؟
!آره خوب! نمی گویم جزئیات
.این بار منظورم دقیقا کلیات است
...من
،به رویاهای برآورده شده ام
نه با خوشحالی
.که با تعجب نگاه می کنم
و تنها تاثیر این رویاهای برآورده شده بر من
...ترس است
...ترس از رویا داشتن
که مبادا روزی بیاید و باز
من باشم و تلی از
...رویاهای حقیقت شده