
...انگار دارم یک چیزهایی را فراموش می کنم
،حالا دیگر هرچقدر هم که به مغزم فشار بیاورم
یادش نمی آید که
کی بود؟
کجا بود؟
چه گفت؟
چه گفتم؟
.فراموشی های من ولی همیشه از عمق به سطح رشد می کنند
.اول کلیات را فراموش می کنم
و بعد کم کم و
آهسته آهسته
.جزئیات را
،حالا درست در آن مرحله هستم
که خاطراتم پر است از جزئیاتی
که نمی دانم متعلق به کی ست؟
کدام روز؟
کدام سال؟
،ولی اینکه چه وقت ِ روز بود
یا آفتاب چگونه می تابید
.همه را خوب به یاد می آورم
.دلم هم مدت هاست که دست از سرم برداشته
...مدت ها یعنی 24 روز
...بیست و چهار روز و 11 ساعت و
...دو سه شب پیش فکر می کردم
که چطور ممکن است همه چیز درست همانطور پیش برود که من خیال می کردم؟
!آره خوب! نمی گویم جزئیات
.این بار منظورم دقیقا کلیات است
...من
،به رویاهای برآورده شده ام
نه با خوشحالی
.که با تعجب نگاه می کنم
و تنها تاثیر این رویاهای برآورده شده بر من
...ترس است
...ترس از رویا داشتن
که مبادا روزی بیاید و باز
من باشم و تلی از
...رویاهای حقیقت شده
به کجا میرسند این خطوط بی سرانجام از این شاخه
ReplyDelete...!های تهی دستهایم؟
...فالم را نه
!دستم را بگیر