تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم. طبق معمول ساعت اتوبوس رو چکنکرده بودم و علاف وایستاده بودم و هی اون سه متر رو از چپ می رفتم
راست...هی چپ...هی راست... مدام هم سعی می کردم پاهام رو درست
وسط سنگ های پیاده رو بذارم... یه پسره هم جلو نیمکت ایستگاه
وایستاده بود و با بی شرمی ِ تمام داشت اسنیکرز می خورد. فکر کنم
ملچ مولوچ ام می کرد. این وسط یه صدای جیغ مانندی هم می اومد. اول
فکر کردم جیغ بچه ست ولی هرچی دوروبر رو نگاه کردم نه بچه ای
در کار بود نه حتی آدم مست داغونی. همه با شخصیت در رفت و آمد
بودن. خلاصه وسط چپ و راست رفتن ها.. بالاخره صاحب جیغ ها رو
پیدا کردم. یه پرنده ی سفید بود که داشت یه دایره به شعاع دو سه متر رو
.تو آسمون یه کمی اونورتر از من دور می زد. سفید بود
...شبیه مرغ دریایی
فکر کردم اسمش حتما جاناتان ئه... انقدر نگاش کردم و انقدر دور زد
تا آخرسر رفت روی چراغ تیر چراغ برق کنار اون یکی جاناتان
نشست... یعنی اون جیغ هایی که می زد واسه این جاناتان بود؟... تا یه
ربع بعد که اتوبوس بیاد هنوز دوتاشون همونجا نشسته بودن ولی دیگه
...هیچ کدوم جیغ نمی زدن
.فکر کردم از دانشگاه که برگشتم باید نگاه کنم ببینم هنوز اونجا نشستن
...و ته ِ دلم آرزو کردم کاش من هم مرغ دریایی بودم
...بالای تیر چراغ برق خیابون
فکر کردم اسمش حتما جاناتان ئه... انقدر نگاش کردم و انقدر دور زد
تا آخرسر رفت روی چراغ تیر چراغ برق کنار اون یکی جاناتان
نشست... یعنی اون جیغ هایی که می زد واسه این جاناتان بود؟... تا یه
ربع بعد که اتوبوس بیاد هنوز دوتاشون همونجا نشسته بودن ولی دیگه
...هیچ کدوم جیغ نمی زدن
.فکر کردم از دانشگاه که برگشتم باید نگاه کنم ببینم هنوز اونجا نشستن
...و ته ِ دلم آرزو کردم کاش من هم مرغ دریایی بودم
...بالای تیر چراغ برق خیابون
No comments:
Post a Comment