
حالا دیگر برای خودم می نویسم. خود ِ خودم. برای مائده که تنها
...چیزی ست که دارم. که تنها دوستم، تنها همدمم، تنها رازم، تنها
...برای تو می نویسم مائده
.برای دلتنگی های گاه و بی گاهت
.برای وقت هایی که می بینی و به روی خودت نمی آوری
.برای وقت هایی که می خواهی و نمی دهندت
...برای تنهایی هایت
برای غربتی که این روزها تفاوتش این است که آدم ها راحت قبول
...برای تو می نویسم مائده
.برای دلتنگی های گاه و بی گاهت
.برای وقت هایی که می بینی و به روی خودت نمی آوری
.برای وقت هایی که می خواهی و نمی دهندت
...برای تنهایی هایت
برای غربتی که این روزها تفاوتش این است که آدم ها راحت قبول
می کنندش. که تمام ِ این سال ها تو در وطن ِ خویش غریب بودی و
.کسی نمی فهمید غم ِ غربتت را
برای مائده کوچولویی می نویسم که می خواست با آن دست های کوچکش
برای مائده کوچولویی می نویسم که می خواست با آن دست های کوچکش
.دنیا را عوض کند
.برای آدم ها دنیایی بسازد که از همه ی دنیاها بهتر باشد
چه زود دنیای پیر ِ باورشده ی آدم ها سیلی هایش را به صورت ِ دخترکی
.برای آدم ها دنیایی بسازد که از همه ی دنیاها بهتر باشد
چه زود دنیای پیر ِ باورشده ی آدم ها سیلی هایش را به صورت ِ دخترکی
زد که دست های همیشه یخ کرده ی کوچکی داشت
...با آرزوهایی بزرگ
...چه زود
- نه که بفهمد -
فهماندنش که برای که می خواهی دنیا بسازی؟
که بین ِ تمام این آدم ها
.کسی نیست که سزاوار باشد
چه زود فهمانده شدی
...سزاوار را
...لیاقت را
...عشق را
.مبارزه را
چه زود فهمیدی
...انتقام را
!مائده
...تو کم گریه کردی
...کم فریاد زدی
که حالا این گریه های بی گاهت
.همان بغض های نگریسته ی تلنبار شده است
...همان فریادهای در گلو مانده
که حالا سر ِ کدام کوه بروی و فریاد بکشی؟
در آغوش ِ کدام مادر سر به گریه بگذاری؟
...که حالا
درست در وسط تمام ِ غربت هایت
.ولت کرده اند
بی دوست
- که نخواستی داشته باشیش -
...بی مادر
...بی وطن
...که تکه تکه هایت را جا گذاشته ای آنجا
میان ِ تمام ِ خیابان ها
...کوچه ها
! مائده
می روی این روزها
بی آنکه بشنوی
...صدای دختری را که هر روز بیشتر از تو عقب می ماند
صدای دخترک عاشق شاعر را
!می شنوی؟
...صدا می زند تو را
به نام
،به نامی که صدایت که می زنند
...هنوز هم می لرزاند تو را
...مائده
...با آرزوهایی بزرگ
...چه زود
- نه که بفهمد -
فهماندنش که برای که می خواهی دنیا بسازی؟
که بین ِ تمام این آدم ها
.کسی نیست که سزاوار باشد
چه زود فهمانده شدی
...سزاوار را
...لیاقت را
...عشق را
.مبارزه را
چه زود فهمیدی
...انتقام را
!مائده
...تو کم گریه کردی
...کم فریاد زدی
که حالا این گریه های بی گاهت
.همان بغض های نگریسته ی تلنبار شده است
...همان فریادهای در گلو مانده
که حالا سر ِ کدام کوه بروی و فریاد بکشی؟
در آغوش ِ کدام مادر سر به گریه بگذاری؟
...که حالا
درست در وسط تمام ِ غربت هایت
.ولت کرده اند
بی دوست
- که نخواستی داشته باشیش -
...بی مادر
...بی وطن
...که تکه تکه هایت را جا گذاشته ای آنجا
میان ِ تمام ِ خیابان ها
...کوچه ها
! مائده
می روی این روزها
بی آنکه بشنوی
...صدای دختری را که هر روز بیشتر از تو عقب می ماند
صدای دخترک عاشق شاعر را
!می شنوی؟
...صدا می زند تو را
به نام
،به نامی که صدایت که می زنند
...هنوز هم می لرزاند تو را
...مائده
No comments:
Post a Comment