
از صبح دلم کاپوچینوی یخی(1) می خواهد. نیمه ی اول روز صرف این
می شود که برایش بهانه های جورواجور بیاورم. اول می گویم
تیم هورتون(2) ِ توی وایت اَو (3) کاپوچینوی یخی ندارد. باور که
.نمی کند می گویم معلوم نیست این تیم هورتون یکشنبه ها تا چند باز باشد
ابرویش را که بالا می اندازد و جوری نگاه می کندَم که انگار می خواهم
دورش بزنم، می گویم خودت که این وایت (4) های خنگ را می شناسی
که نفهمیده اند هنوز که روزهای تعطیل باید مغازه هایشان را دیرتر ببندند
نه زودتر. عصر که می شود هنوز نتوانسته ام قانعش کنم. یک
خیلخوب ِغلیظ می گویم و بلند می شوم لباس هایم را می پوشم. سبز
می پوشم. از خودم می پرسم چرا ولی خودم هم نمی داند. برای آخرین
بار آینه ی دست شویی را نگاه می کنم. خوشگل شده ام ولی نه آنجوری
که دلم بخواهد. یک جور خوشگلی که با زیبایی فرق می کند. انگار که
.اکتسابی باشد نه ذاتی. دودل می شوم که برگردم یا حداقل سبز نپوشم
.در آینه اخم می کند. بی خیال می شوم و می زنم بیرون
از در ِ پشتی که بیرون می روم باز هوای نیمه خنک به صورتم که
می خورد انگار چیزی درونم را قلقلک می دهد. همیشه آن پله ی جلوی
در پشتی را می پرم. فرود که می آیم صدای جاناتان می آید. بالا را نگاه
می کنم. این بار سه تا هستند. راه می افتم و در دلم می گویم تو که
می دونی بسته ست. خودم می خندد و خودم می خندم. راه می روم و به
عادت همیشگی ام شیشه های مغازه ها را نگاه می کنم. هزار بار ِ دیگر
هم که این راه ِ هزار بار رفته را بروم...اگر کسی پیدا شود و عقلش
برسد که بپرسد این مغازه ها چه می فروشند؟... بی جواب نگاهش
می کنم... اگر نگاهش با نگاه ِ بقیه فرق کند... شاید برایش بگویم که
دختر می فروشند... دختر ِ تنها... امروز هم دختر ِ تنهای سبزی را
می فروشند که با آن عینک ِ آفتابیش دیگر خوشگل هم نیست... فقط
طرح ِ چهره ی عجیبی دارد. لب هایش انگار هیچ حسی را منتقل
نمی کنند. و از همه عجیب تر...پاهایش است... جوری راه می رود
...که نتوانی تشخیص دهی که این مدل راه رفتنش ذاتی ست یا اکتسابی
آدم هایی که از روبرو می آیند هیچ کدام نفهمیده اند که گزینش ِ ویترین
هایی که مقابلشان سرعتش را کم می کند و گاهی حتی می ایستد... روند
کاملا منطقی ِ در ابتدا عجیبی دارد. ولی غریبه ای که می پرسد مغازه
های این راسته چه می فروشند، مدت هاست فهمیده که هرچه شیشه ی
مغازه ها مات تر باشد سرعتش کمتر می شود و جلوی بانک ِ سر
چهارراه با شیشه های آینه ای اش می ایستد...آنقدر که اولین عابر توجهش
جلب شود که بانک مگر پشت ویترینش چیزی برای تماشا می گذارد؟
به چهارراه که میرسم روی نوک پا بلند می شوم...چراغهای بالای سرش
خاموش است. خودم را گول می زنم که لابد روزها روشن نمی کنندشان
.و می روم آن سمت خبابان. ده متر جلوتر می ایستم. کسی نیست
پیرمردی که از روبرو می آید لبخند می زند. لابد فهمیده که این همه راه
را کوبیده ام آمده ام که ببیند بسته است و دست از سرم بردارد. هنوز
.همانجا ایستاده ام
اصلا لجم درنیامده ولی دلم می خواهد وانمود کنم که عصبانی ام. دلم
کوتاه آمده و کز کرده توی خودش ولی من بدجوری آب ِ دهانم راه افتاده
و بینی ام پر شده از بوی کاپوچینو. لابد در دلش نخودی می خندد که
.حالا که او بی خیال شده من دست بردار نیستم
برمی گردم. سرچهارراه که ایستاده ام چراغ سبز شود، بساط دست فروش
مثل همیشه مثل یک آهن ربا می کشدم سمت خودش. عاشق این
.زلم زیمبوهای سرخ پوستی ام. می ایستم و انگشترها را امتحان می کنم
دلم پیش گوشواره هاست ولی از وقتی آمده ام اینجا با خودم عهد کرده ام
.که گوشواره بی گوشواره. همین است که مدام بند میکنم به انگشترها
حالا هم به سه تا سبز ِ قلمبه شان پیله کرده ام. هی این یکی را در
می آورم آن یکی را دست می کنم. دستم را عقب و جلو می برم و
خوب نگاهش می کنم. چندتایی مشتری می آیند و می روند. من هنوز
ایستاده ام و همان سه تا را مدام دست می کنم و در می آورم. حواسم
.را که جمع می کنم می بینم طرح ِ روی هرسه شان مثل هم است
حتی اندازه هایشان یکی ست. با اینکه خیلی عاشقشان نشده ام ولی از
حواس پرتی ام لجم می گیرد و یکی شان را برمیدارم. همانجا دستم
.می کنم و راه می افتم
چهارراه بعدی میرسم به استارباکس کافی(5). از همین جا انگار بوی
.کاپوچینو پیچیده. دلم می خندد که آره خوب... حالا سردش نشد داغش
می خندم و چهارراه را بدو رد می کنم. سفارشم را که می دهند دستم
می آورمش جلو بینی ام و بو می کشم... ام م م م ... نگاه می کنم
همه ی کاناپه ها پر است و اصلا توی مودی نیستم که روی این صندلی
های چوبی بشینم. بلا تکلیف ایستاده ام آن وسط که آقای تازه نشسته
توی کاناپه اش جا به جا می شود و نگاهم می افتد به روبرویش که
خالی ست. باز همان داستان همیشگی و سوال ِ مسخره ی می توانم
اینجا بنشینم با آن لحن ِ متعلق به دخترهای ناز که واقعا حالم را بد
می کند. هردفعه هم که می پرسم مائده در دلم می گوید خودت را
مسخره کن! تو هرجا که دلت بخواهد می توانی بنشینی! باور
نمی کنی؟! همین الان همین جا وسط ِ استارباکس روی زمین بنشین. به
حماقتش می خندم ولی لب هایم فقط به اندازه ی لبخند ملیح ِ همان
دختر ِ ناز قصه باز می شود که لابد گوشه ی دامنش را هم کنار می زند
.و می نشیند روی کاناپه ای که حالا من با خیال ِ راحت رویش ولو شده ام
.یک هورت از کف ِ روی کاپوچینو می خورم و کیفم را باز می کنم
کتاب ِ دیشب شروع کرده ام را برمی دارم و ادامه می دهم تا ببینم ماهرخ
...چرا نماد ِ زن ِ ایرانی ِ زیبا، آرام و ناکام است؟... کم کم فرو می روم
اول در داستان و بعد در کاناپه...تنها اتصالم به اطرافم کاپوچینویی ست
که نم نم به جای خوردن مزه مزه می کنمش... دو سه فصلی که جلو
می روم...سرم را می آورم بالا... خسته شده ام از دست ِ عبو که آنقدر به
ماهرخ پیله می کند که برای چه برای سبزی خریدن که رفته بودی ماتیک
زده بودی و چرا با سبزی فروش ِ محل می خندیدی... پسر ِ روبرویم
کتاب کوچکی گرفته دستش و در ماژیک هایلایت توی دهانش است و هر
صفحه ای چند خط را زرد می کند. حاضرم شرط ببندم که داستان
می خواند. در دلم تحسین ِ کوچکی می کنمش و نگاهم را سُر می دهم
آنطرفتر. دختر تازه آمده و چیزی شبیه کافه گلاسه سفارش داده. می نشیند
و ساندویچ پیچیده شده در کاغذی را روی میز می گذارد. با انگشت های
ظریف اما زشتش کاغذ را با احتیاط باز می کند. به دست هایش زل زده ام
و باور نمی کنم که کسی بتواند با این احتیاط کاغذ ِ دور ساندویچ را باز
.کند. حالا کاغذ یک مستطیل بزرگ است و ساندویچ وسطش عریان مانده
بیهوده سعی می کنم بفهمم برای این انگشت های ظریف ساندویچ مهم تر
است یا کاغذش... حالا شروع می کند به تا کردن گوشه های کاغذ... از
هر گوشه یک مثلث به داخل تا می کند. درجایم جا بجا می شوم... اشتهایم
کاملا باز شده... بی صبرانه منتظرم پایان این مراسم را ببینم. چهار طرف
را که تا زد. ساندویچ را جا بجا می کند. حالا می بینم که از وسط دونیم
شده است. نیمه ی نزدیک تر به خودش را برمیدارد و توی دست های
ظریفش بالا می برد و شروع می کند به گاز زدن. اخم می کنم. از دختر
که ناامید می شوم می چرخم سمت راست روی میز چوبی چهارنفر
نشسته اند و همه با هم حرف می زنند. به غیر از کاپوچینوی حالا ته
کشیده ام نگاه ِ گاه به گاه ِ یکی از این ها حواسم را از ماهرخ و عبو پرت
می کرد. تازه متوجه می شوم که انگلیسی حرف نمی زده اند. با یک نگاه
که سریع هم می دزدمش شستم خبردار می شود که باید ترک یا مال ِ همان
.حوالی باشند. کتاب را دوباره باز می کنم و کامل می چرخم سمت پنجره
پشتم را تکیه داده ام به دسته ی کاناپه. سرم را گذاشته ام روی پشتی اش و
یک پایم را هم گذاشته ام بالا. میز و صندلی ِ دونفره ی آن سمت ِ شیشه با
زوجی که رویش نشسته اند نمی گذارند خوب خیابان را تماشا کنم. دو کلاه
کاسکتشان را هم جوری کنار ِ هم گذاشته اند که کامل دید ِ من را به
خیابان ببندند. هردو کت چرم پوشیده اند و عینک ِ آفتابی زده اند. به جور
بودن ِ جنسشان لبخندی می زنم و می آیم که دوباره فرو بروم در کتاب و
کاناپه ی محبوبم ، تازه متوجه می شوم که چرا من این استارباکس را به
همه جای این شهر ترجیح می دهم. دستم را آرام می کشم روی پارچه ی
...کاناپه... خودش است. درست هم جنس لباس اسکارلت ِ بربادرفته
همان لباسی که از پرده ها دوخته بود. و من را درست می بَرد به
لحظه ای که برای اولین بار در زندگی ام تقابل عشق و فقر را حس
کردم. رت باتلر که دست می کشید به کف ِ دست های اسکارلت انگار
چیزی گلویم را فشارمی داد. دیگر دلم نمی خواست جای آن دختر زیبا
در آن لباس مخمل سبزباشم... نه هرگز نمی خواستم که دست های من
...را ببینند که زبر شده و پینه بسته.... نه
تا شب فقط یک کار ِ مفید دیگر می کنم. می روم و برای مامان کارت
پستال می خرم... برای تولدم باید با آن نامه ای که برایش نوشته ام با
هم پستشان کنم. به رسم ِ هرسال که در روز تولدم کارتی به مامان
"...می دهم که رویش نوشته ام... "مرسی که منو به دنیا آوردی
لا به لای کارت ها که می گردم بغضم می گیرد و باز دلم تنگ
...می شود برای فرشته ی نگهبانی که حالا آنقدر از من دور است
.....................................
1. iced capuchino
2. Tim Hortons
3. Whyte Ave
4. White
5. Starbucks Coffee
Hi, it's a very great blog.
ReplyDeleteI could tell how much efforts you've taken on it.
Keep doing!