
می بینی ارمی؟
می بینی که دیگر حتی نمی توانم بنویسم... دخترک ِ نویسنده ی درونم مرا تنها گذاشته انگار
مثل ِ تو
مثل ِ ماه ِ تو
مثل ِ مائده ی تو
که حالا نه روزها و ساعت ها
.که سال ها ازش دورم
ارمی ... من مائده ی تو را
.جا گذاشته ام
.جا گذاشتمش جایی در گذشته
جایی که زمان ایستاده بود
و من
پر بودم از حسی که مرا
.مرکز جهان می کرد
و در آن لحظه ی جادویی ِ اوج
اتفاق ِ تازه این بود
که من دیگر
.مرکز ِ جهان نبودم
حالا تو مرکز ِ جهان بودی
و من تنها می خواستم
.به این مرکز ِ جدید ِ جهان نزدیک باشم
.گفته بودم این آخرین و بزرگترین حماقت من است
...یادت هست ارمی؟
که خواستم روی آن صفحه ی مگنت ها
کنار ِ تو
...بمونم؟
...آخرین و بزرگترین حماقت ِ من ارمی حماقت ِ شیرینی بود
...شیرین
.مثل بازی های کودکی
...دلهره آور
.مثل ِ ترس ِ همیشه گی ام از قایم باشک
...که چشم که می گذارم بروی قایم شوی و دیگر پیدا نشوی
چشم هایم را که می بستم
.به جای ده همیشه فقط تا پنج می شمردم
من از گم شدن ِ تو می ترسیدم
ترسی که مائده را
پشت ِ همان درخت های قایم باشک
جا گذاشت
...مائده ی
...مائده ی تو را
از کدام پنجره می رسد بهار؟
ReplyDeleteهمان -
...که بسته ای