March 9, 2009

من تشنه ی رفتن بودم...نه رسیدن


.این روزها مدام در خواب هایم کسی به کسی خیانت می کند
...این روزها دلم شور می زند
مثل زنی که چشم به راه ِ آمدن ِ کودکی ست که می داند کودک ِ خودش
نیست
این روزها منتظرم
.ولی نمی دانم منتظر ِ چی
این روزها بغض می کنم مدام
...بغضی که نمی بارد
حالا امشب
،وسط ِ این همه نمی دانم های دلهره آورم
ماه ِ تو آمده و با آن صورت ِ گردش
.نگاهم می کند
...خودم را می زنم به نفهمی
تا کی؟
.نمی دانم
تا کجا؟
.نمی دانم
.کاش کسی می آمد و دستم را می گرفت
.چشم هایم را می بستم و می رفتم
...تا هرکجا که ببرد مرا
...تا هرکجا
...تا هرکجا


No comments:

Post a Comment