
...نمی دانم می دانی یا نه
ولی من
همیشه ی زندگی ام تحسین ات کرده ام. همیشه خواسته ام مثل تو باشم. شاید همین
اخلاق زیر ِ بار نرفتن ام، حرف کسی را قبول نداشتنم، پافشاری کردنم روی چیزهایی که می گویم، اقرار نکردن به اشتباهاتم، همه را دارم چون خواسته ام
شبیه تو باشم. شعر خواندنم، جدول حل کردنم، شوخ طبعی ام، همه را نه از تو که انگار برای تو داشته ام. شاید همین که نمی دانی "دقیقا" چقدر دوستت دارم را
.هم تو یادم داده ای
خیلی چیزها را ولی هیچ وقت برایت نگفته ام. و گاهی مطمئن تر می شوم که هیچ وقت نخواهم گفت. اینکه از وقتی آمده ام تو را بیشتر از همه در خواب هایم دیده ام. اینکه تو همیشه یکجای ترس هایم بوده ای. گاهی کنارم، گاهی پشت
.سرم، گاهی روبرویم، گاهی هم آن دورها ایستاده ای و سکوت کرده ای
شاید همه ی این ها را یک روزی برایت بگویم. روزی که باور کرده باشی من با
وجود تمام تلاش هایم برای شبیه تو بودن، هنوز خیلی با تو فرق دارم. روزی
که بنشینی روبرویم و بپرسی "خوب...تو چی فکر می کنی؟.." روزی که جوابت
.برای تمام فکرها، نظرها، عقیده ها..."نه" نباشد
No comments:
Post a Comment