November 28, 2011

Cafe Luna

الان یهو یادم اومد که هیچ وقت راجع به این عکس این بغل وبلاگم ننوشتم. راجع به اینکه چی ئه و کجاست
این سردر یه کافه ست تو قسمت قدیمی شهر ونکوور. اونجا که ساعت بخار داره. توی یه خیابون که کف اش سنگ فرش ئه. با فخری مامان که از اونجا رد می شدیم وقتی اسمشو دیدیم یهو پریدم هوا که وااااای بالاخره من جامو پیدا کردم. میدونی؟ هر آدمی تو این دنیا یه جایی رو داره که فقط و فقط مال خودش ئه. مثل سیاره ی شازده کوچولو

یه جایی اینور کره ی زمین، یه کافه هست که به نام ِ من ئه. نرفتم
...توش اونروز

گفته بودی
نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام
...روی جایی حک بشه
...گفته بودم

نگفته بودی...نه...هیچ کس هیچ وقت نگفته بود...من هنوز اما به رویاهای 12 سالگی وفادار ام. به اهرام مصر...به عجایب هفت گانه...به جهانگرد ممول

همه ی این ها را گفتم که بگویم...بگذارش کنار بام تهران...شاید



No comments:

Post a Comment