May 3, 2011

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد

من هنوزهای همیشه را می گریم
هنوزهای همیشه ی تنهایی
هنوزهای کودکی
ری را...ری را
هنوز هم مثل همیشه ی هنوزها هیچ چیز درست نیست. هیچ جای این زندگی سرجایش نیست. ری را من از بودن خسته ام
درهای این دنیای لعنتی را اگر بلد بودم مدت ها بود که رفته بودم
قبل از آنکه نبودن ها و دور بودن ها و دیر بودن ها آغاز شوند
ری را من از همه ی رفتن ها بیزارم...از رفتن خودم بیش
ری را من در حسرت شب های داغ تهران می سوزم...ری را من تبعیدی این سرزمین ِ لعنتی ام و کابوس و غم و بغض رهایم نمی کند
تو...تو رهایم کن...طنابی که مرا با آن گرفته ای دور گلویم پیچیده...دارد خفه ام می کند
رهایم کن ری را...بگذار بروم درهای دنیا را پیدا کنم...ری را من این همه راه را آمده بودم که نباشم...من خودم را اخراج کرده بودم...حالا ولی می سوزم در این تب....من بیمار دوری ام ری را...بیمار همه ی چیزهایی که سرجایشان نیستند...کی بودند که حالا باشند؟
ری را...من این همه اشک را از کجای غربت لعنتی ام آورده ام نمی دانم...تو بگذارشان کنار ِ شب گریه های نوجوانی ام
ری را من تمام شدم و غم تمام نشد
ری را دلم دارد از بار این همه غم می ترکد...ببین...جا نمی شوم هیچ جای این ناکجا آباد
من ری را...من از بودن خسته ام
خسته ام
خسته
خس
ته
ه

No comments:

Post a Comment