حوصله ندارم. اعصاب ندارم. هر روز باید یه اتفاق بدی بیافته آخه؟
می دونی بیشتر دلم از این زندگی بی تضمین گرفته. از شادی که وظیفه ش ئه که دیری نپایه...از غم که وظیفه ش ئه که همیشه اون پایین ها منتظر باشه و به وقتش بیاد بالا
می دونی؟ گاهی حس می کنم کاری ندارم دیگه تو این زندگی...بیهوده دور خودم می چرخم تا کی بشه که تموم بشه. هیچ دلخوشی، دلبستگی دل مشغولی ئی حس می کنم ندارم اینجا...یادم که می افته به سال های قدیم که به تک تک چیزهایی که داشتم وابسته بودم فکر می کنم شاید غربت این کار رو با من کرده...یا شاید زندگی که خوب یادم داده هیچی برای آدم نمی مونه
هیچی...می دونی؟ دلم برای اون همه انگیزه و انرژی و امید که آخرش شده "هیچی" می سوزه...دلم برای خودم و تمام حس ها و آرزوهای از دست رفته ام می سوزه
...خیلی
bekhatere ineke vaghean nemidunim khoda vase chi adamo afarido goft khalifeye zamini
ReplyDelete