July 28, 2011

عصرهای بی قراری

آن وقت ها جمعه هایی که می خواستیم شبش برویم شهربازی مامان مجبورمان می کرد ظهر بخوابیم. می گفت اگر نخوابیم شب نمی بردمان. یادم می آد چه کلنجاری می رفتم با خودم و چشم هایم و مغزم و بالشت که خوابم ببرد و نمی بُرد. با آن همه هیجان هم هیچ تعجبی نداشت که خوابم نبرد، من که روزهای عادی ش هم مربی و پرستار ِ مهدکودک را ضلّه می کردم ولی ظهرها نمی خوابیدم. آخرش هم یاد گرفتم خودم را چه جوری به خواب بزنم که دست از سرم بردارند

عصرهای شهربازی را می گفتم. چشم هایم را می بستم و می گفتم تا 100 که بشماری خوابت می برد. 100 می شد 300 و 500 و 800 ولی خوابم نمی برد که نمی برد. آخرش آنقدر می شماردم که وقت بیدار شدن می رسید

همه ی این ها را گفتم که بگویم همین است که خوب بلدم روزها...ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را بشمارم

No comments:

Post a Comment