
دارم نسکافه می خورم. باورت می شه؟ البته خیلی راحته که خودمو گول بزنم و بگم که دارم کافی میکس می خورم و اون شیر نسکافه بود و ... ولی نه! دارم نسکافه می خورم! نسکافه ای که به خاطر ِ تو تصمیم گرفته بودم دیگه نخورمش. می بینی زمان این فعل حالا به جای ماضی ساده، ماضی بعیده! ماضی بعید وقتی به کار می ره که کاری قبل از کار ِ دیگری انجام شده باشد! و حالا من این تصمیم رو قبل از اینکه با نسکافه ی یک سوم خورده شده ی امروز بشکنم گرفته بودم
خواب بدی دیدم و ساعت 11:20 از خواب بیدار شدم. دلم نمی خواست از تختخواب بیام بیرون. دلم می خواست باز بخوابم و یه خواب دیگه ببینم که تصویر خواب بد آخرم رو از بین ببره. ولی نتونستم! دیگه خوابم نمی برد...مجبور شدم بیدارشم...و حالم خیلی بد بود...می دونستم که تنها چیزی که حالم رو خوب می کنه، یه لیوان نسکافه ست...تو همون لیوان زرد و مشکی ِ دوست داشتنی م که گفتی چه خوشگل...چند دقیقه تو خونه راه رفتم...و بعد تصمیم گرفتم نسکافه بخورم. اول فکر کردم...نسکافه می خورم یعنی می خوام باهات آشتی کنم...یعنی برمی گردی...بعد فکر کردم چه دروغ مسخره ای...انقدر سطحی و بدون فکره که خودم هم حتی نمی تونم باورش کنم...بعد فکر کردم نسکافه می خورم چون دلم واست تنگ شده...بعد فکر کردم...آره...دلم واست تنگ شده...ولی نسکافه و نخوردنش قرار بود تو رو برای همیشه واسه ی من سِیو* کنه...همون طور که تو این نزدیک به یه ماه کرد
تو بوفه ی دانشگاه...دستم رفت سمت ِ بسته های کوچیکش که کنار هم چیده شده بودن و نگام می کردن...نگام می کردن...با چشم های تو...چشم هایی که هیچ وقت ندیدمشون...دستمو کشیدم عقب...خانومه بوفه ئی گفت بله؟...گفتم یه هات چاکلت لطفا...و تو لبخند زدی...درست وسط بسته های نسکافه
مَهدی یه نایلون بزرگ گرفته بود دستش و اومده بود کنار تختم نشسته بود...دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم...دستش رو هی می کرد اون تو و یه خوراکی می آورد بیرون و می گفت: " و... شکلات...و برگه ی زرد آلو و ..." من می خندیدم...دستش رفت تو نایلون که مات بود و توش رو نمی دیدم...چشمم به دستش بود...گفت " این یکی رو خیلی دوست داری..." داشت مجبورم می کرد که چشماش رو نگاه کنم...هنوزم مثل همه ی این 18 سال، جواب همه ی سوال ها تو چشماش بود...نگاش کردم...نفهمیدم...فکر کردم...دارم خنگ می شم لابد...یا تو اردک کوچولو یاد گرفتی یه چیزایی رو پشت چشمات قایم کنی...گفت " اِ...چیه که خیلی خیلی دوسش داری؟...چیه که تو خونه ی ما فقط تویی که دوسش داری... " اگه جای اون بودم حتما بلاهت رو تو چشمای خودم می دیدم...دستش آروم آروم می اومد بیرون...لب هاش کش اومدن... " یه بسته ی بزرگ ِ ..." چشمام روش ثابت موند...یه دفعه انگار غم دنیا ریخت تو دلم...انگار یکی قلبم رو تو مشتش فشار داد... یه چیزی از تو معده ام اومد بالا سمت گلوم...خورد به یه چیز محکم و برگشت پائین... گفت " می خوام ببینم تو این بسته نسکافه رو کی تموم می کنی..." سرم رو برگردوندم سمت راست ...نه... نبودی...باز خیال کرده بودم که اونجایی و نگام می کنی...نبودی
فکر کردم نسکافه می خورم...چون دلم می خواد نسکافه بخورم...مائده گفت...اینجوری فراموشش می کنی...لیوان آب جوش رو از تو ماکروویو درآوردم...نسکافه رو ریختم توش...مائده گفت شیر ِ گرم تو لیوان زرد و مشکی...سرش داد زدم...نسکافه ی داغ تو لیوان زرد و مشکی...اخم کرد... مثل همون دختره...دو تا تخم مرغ آب پز پوست کنده رو میز آشپزخونه بود...ساعت 6 که پاشده بودم، به خاطرشون مامان رو بوسیده بودم...گفته بود می خوری دیگه؟...من فقط بوسیده بودمش... سفیده ها رو از زرده ها جدا کردم و باز فکر کردم چرا تخم مرغ سفیده داره...یادم افتاد که تو بچگی فکر می کردم تخم مرغ فقط زرده داره و سفیدش یه چیزی ِ که باید باهاش بخوری...مثل ماست یا سالاد یا پیاز که با غذا به خوردت می دن... مثل همه ی کودکیم اول سفیده ها رو تند تند خوردم و به مزه ی بی مزه شون لعنت فرستادم...بعد با لبخند نگاه کردم به بشقابم که حالا دو تا زرده ی خوشگل توش داشت...زرده ی تخم مرغ اگه خوب پخته باشه...مثل ماه می مونه... یه ماه ِ زرد...به لکه های روش اگه نگاه کنی...نسکافه رو هم زدم و یه قلوپ ازش خوردم...داغ بود... فکر کردم ... مزه اش عوض شده...ترسیدم...یعنی تو این یه ماه صاحب کارخونه نستله تصمیم گرفته مزه ی نسکافه شو عوض کنه؟... بعد یادم افتاد که یه زمانی می خواستم با این آقای صاحب نستله ازدواج کنم به خاطر تشکر از مزه ی نسکافه هاش...خندیدم...دو تا ماه ِ زردم رو با قاشق خرد کردم و روشون نمک پاشیدم... کتاب "سال مرگ ریکاردو ریش" رو باز کردم... ریکاردو ریش دیشب داشت می رفت سمت قبرستون که من خوابیده بودم...حالا داشت تو قبرستون دنبال یه قبر می گشت...درست نمی فهمیدم چی کار می کنه...همه ش حواسم به لیوان ِ نسکافه م بود...دلم نمی خواست اونقدر سرد بشه که مزه ش بره...داغم دوست نداشتم...فکر کردم...چرا تو این همه وقت سعی نکردم اون دمای مورد علاقه م رو با دست یاد بگیرم...مائده گفت چون لیوان زرد و مشکی ت همیشه بهت دروغ می گه...یا گرم تره از نسکافه ی توش یا سرد تره...خندیدم... راست می گفت... یعنی برای همیشه مجبور بودم از لب هام به جای دماسنج استفاده کنم؟... ریکاردو ریش قبر فرناندو پسوآ رو رد کرده بود که دستم رو دور قسمت مشکی لیوان حلقه کردم... داغ بود...فکر کردم... الگوریتم می گه که تو همیشه وقتی نسکافه داغ ِ ، داغ تری و وقتی سرد ِ ، سردتر...پس الان باید وقت خوبی باشه...خوشحال از این دماسنج جدیدم...قاشق زرد رو واسه آخرین بار تو لیوان گردوندم و گذاشتمش کنار ماه های زردم...ام م م م م ...درست بود... همون دمایی که دوست دارم...لیوان رو آوردم پائین...نگام کردی...پلک زدم...مائده گفت تو هنوز به چشم هات اعتماد نداری...من اگه جای اونا بودم خیلی وقت پیش واسه همیشه از پیشت می رفتم... گفتم...فکر می کردم آخرش می آی...وقتی نسکافه م تموم شد...گفتی...نسکافه ت پر ِ چیه؟ ... گفتم اون روز بهت دروغ گفتم...اون نسکافه ای که بهت دادم تو همین لیوان زرد و مشکی بود... تازه خریده بودمش...لبخندت ... چقدر دلم واسه این لبخندهای آمریکایی تنگ شده بود... چشمام رو بستم... یه پرنده کوچولو داشت بیرون می خوند...صداش مثل یه سیال...منو تو خودش غرق می کرد...چشمام رو بازکردم...گفتی یه پرنده ی کوچولو...گفتم...از کجا فهمیدم کوچولوئه؟...به خاطرش حتی پرده رو نزدم کنار...گفتی چرا دیگه شبا نمی ری لب پنجره؟... گفتم چون از اون هیچی که پشت پنجره منتظرمه می ترسم... از شبی که توش هیچی نیست... "شازده کوچولو گفت: چیزی که بیابان را زیبا می کند چاه آبی ست که در گوشه ای از آن پنهان است..." حالا دیگه بیابون ِ شب های من هیچ چاه آبی توش نیست...رفتی کنار پنجره...پرده رو زدی کنار... گفتم اون روزی که خوابم رو تعریف کردم...نپرسیدی که چی تو خوابم بود که انقدر ناراحتم کرده بود...برگشتی...گفتم من اون شب...تو اتاقت رفتم کنار پنجره...پرده رو زدم کنار...می دونی دلم می خواست چی رو ببینم؟...چشمام پر اشک شد...خیلی آرزوی بزرگی بود که گل یخی رو ببینم که پر از منه؟...حتی تو خواب؟...ولی پشت اون پنجره...هیچی نبود...هیچی...مثل چشم های تو... که دیگه پشتشون هیچی نیست...مثل شب های من که دیگه پشتشون نرگس نیست...سرت رو برگردوندی سمت میزم...گفتم آره...اون لیوان خالی ِ نرگس هامه...آره...با همه ی نرگس ها... مثل همه ی نسکافه ها...مثل همه ی کرفس ها...قهرم...با خودم قهرم...با شب ها قهرم...دیگه هیچ وقت لباس سفید نمی پوشم...دیگه هیچ وقت پر نمی شم از صدای نامجو...دیگه هیچ وقت... چشمام رو بستم...باز اشکام وقتی اومدن که نمی خواستمشون...باز دلم وقتی لرزید که نباید...باز دست هام وقتی یخ کرد که صورتم داغ بود...باز قلبم تند تند می زد...بهش گفتم... مثل اینکه فقط توئی که هنوز نفهمیدی هیچی یعنی چی...گفت " گلی هست...که گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده..."... چشمام رو باز کردم
وسط اتاق دراز کشیده بودم رو زمین و داشتم تو دفترم می نوشتم...کنارم "شازده کوچولو" افتاده بود رو زمین...کنارش "سال مرگ ریکاردو ریش"...کنارش سینی تخم مرغ و نسکافه... دستم رفت سمت لیوان زرد و مشکی...انگشتام رو دورش حلقه کردم...سرد بود...سرد ِ سرد
..................
یک شنبه 25 فروردین 87...12:30
*save
چرا؟؟
ReplyDeleteنمی خوام
.
پ.ن. بعضی وقتا چیزایی که تو ذهن آدم می آد فقط یه سری کلمه ی پراکنده ست.